close
تبلیغات در اینترنت
عاشقانه

عاشقانه

مارو دنبال کنید


تبلیغات

عکس نوشته های عاشقانه فاز سنگین برای تلگرام
تعداد بازديد : 25

جدیدترین عکس نوشته های عاشقانه فاز سنگین برای تلگرام

برای دانلود به ادامه مطلب برید

بخش فیلم (اطلاعیه)
تعداد بازديد : 25

سلام خدمت شما عزیزان ای لاو

ما تصمیم گرفتیم که سریال پر طرفدار

عاشقانه 

رو برای شما دوستان 

بذاریم این سریالو از قسمت 15 به بعد 

برای دانلود رایگان و برای شما عزیزان میذاریم وفقط

یه چیز از شما عزیزان میخواهیم که نظرات خودتونو با ما در میان بذارین 

واگر مایل بودین و میخواستین بگین سریال شهرزادم براتون بصورت رایگان 

بذاریم پس منتظر نظرات خوبتون هستیم 

ویه خواهش کوچولو که مارو به دوستای خودتون معرفی کنید تا اونام بیان و این سریالو رایگان دانلود کنن 

خیلی خیلی از شما بزرگواران متشکرم 

مدیریت ای لاو

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : یکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:35

ارسال مطلب(اطلاعیه)
تعداد بازديد : 29

سلام خدمت شما عزیزان ILOVE
از این به بعد دوستان عزیزی که رمان"دست نوشته"شعر
یا کتاب دارین میتونن تووب سایت ما انتشار بدین با اسم خودتون
:::اموزش:::
1-در قسمت خبرهای ای لاو روی دکمه ارسال مطلب کلیک کنید
2-طبق تصویر زیر مشخصات خودتونو
و
مطلب رو برای ما ارسال کنید 
بعد از بررسی به اسم شما توی وب سایت
قرار میگیره
دوستای عزیز اگر مشکلی داشتید لطفا از طریق نظرات همین پست
اعلام کنید تا شما رو راهنمایی کنیم 
با تشکر مدیریت ای لاو

جمعه ها چقدر دلچسب است
تعداد بازديد : 27

جمعه !
چقدر دلچسب است ، برای فکر کردن به تو …
وقتی بین تمام روزمرگی هایم حضور داری ؛
و من جمعه را …
بیخیال ترین آدم دنیا میشوم !
یاسمن مهدی پور

داستان عاشقانه زیبا و غمگین
تعداد بازديد : 27

:::پیشنهاد ویژه:::

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
بقیه داستان در ادامه مطلب

رمان جمیله+دانلود
تعداد بازديد : 29

چنگیز آیتماتف از نویسندگان نام‌آور عصر ماست که انتشار ترجمه آثارش به ۱۵۰ زبان دنیا، به بیش از ۴۰ میلیون نسخه می‌رسد. این نویسنده در ۱۲ دسامبر ۱۹۲۸ در روستای چقر در قرقیزستان به دنیا آمد. در آن روستا به مدرسه رفت، تحصیلات خود را در مدرسه عالی بیشکک ادامه داد و در دانشکده ادبیات مسکو به پایان رساند. از آن پس زندگی خود را وقف ادبیات، روزنامه نگاری و سیاست کرد و در سال ۱۹۸۵ در دوران پرسترویکا از نزدیکان و مشاوران گورباچف بود و در سال ۱۹۹۴ سفیر قرقیزستان در بلژیک، شد. از میان زمان‌ها و داستان‌های کوتاه او: «روزی به درازای یک قرن»، «رؤیاهای ماده گرگ» و «پرنده مهاجر»، با ترجمه محمد مجلسی، در سال‌های گذشته چندین بار چاپ و منتشر شده‌اند. امّا «جمیله» از نخستین آثار چنگیز آیتماتف، یادگار دوران جوانی اوست که در سال ۱۹۵۸ انتشار یافت و به چندین زبان ترجمه شد و طی مدت کوتاهی شهرت جهانی به دست آورد. لوئی آراگون، شاعر و نویسنده بزرگ فرانسه، «جمیله» را «زیباترین داستان عاشقانه جهان» نام نهاد؛

نام مؤلف/گردآورنده: چنگیز آیتماتف
تعداد صفحات: ۸۹ صفحه
نام مؤلف/گردآورنده: چنگیز آیتماتف
بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
نويسنده :
موضوع: بخش هفتم , رمان ,
تاريخ انتشار : جمعه 09 تير 1396 ساعت: 13:31

هک شدن سایت ای لاو
تعداد بازديد : 53

سلامی دوباره به همه عزیزان سایت

عاشقانه ای لاو

سایت ای لاو توسط یه ادم که نمیشه اصلا

ادم فرضش کرد هک شده بود که توسط دوستان عزیزم در 

رزبلاگ تونستم این سایتو پس بگیریم 

اون شخصی که این سایتو هک 

کرده بود چیزی جز حرفهای ناسزا برای خودش و خانوادش 

هیچ سود دیگه ای نداشت 

اینطور ادما رو حیوان باید ورض کنیم چون اینطور ادما از بن و ریشه

(خانواده) خرابن و متاسفم برای خودش که جز حرف ناسزا چیزی

گیرش نیامد 

با تشکر از دوستان عزیزم

nasher 


98love 


errr 



ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : پنجشنبه 06 آذر 1393 ساعت: 0:40

قایق کاغذی
تعداد بازديد : 35

یک جفت کفش

چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش

یک جفت گوشواره ی آبی

یک جفت …

کشتی نوح است

این چمدان که تو می بندی !

…..

بعد

صدای در

از پیراهنم گذشت

از سینه ام گذشت

از دیوار اتاقم گذشت

از محله های قدیمی گذشت

 و کودکی ام را غمگین کرد.

کودک بلند شد

و قایق کاغذی اش را بر آب انداخت

او جفت را نمی فهمید

تنها سوار شد

آب ها به آینده می رفتند.

همین جا دست بردم به شعر

و زمان را

مثل نخی نازک

بیرون کشیدم از آن

دانه های تسبیح ریختند :

من …تو

کودکی …

…قایق کاغذی

نوح  …

…   آینده

تو را

با کودکی ام

بر قایق کاغذی سوار کردم  و

به دوردست فرستادم

بعد با نوح

در انتظار طوفان قدم زدیم

گروس عبدالملکیان


هوای شعرهایم سرد است
تعداد بازديد : 35

هوای  شعرهایم سرد و

هوای خیالم  پس است…

چقدر خاطره های برفی،

پیش رویم باریدن گرفته و

چقدر انتظار در دلم قندیل بسته است…

چقدر پشت ابر مانده ای؟

چقدر نمی تابی؟

از لحن  رسمی نبودنت پیداست که

از لحن  خودمانی  خاطرات هم دلی گرم نخواهد شد…

پر واضح است که

این زمستان هم آش دهان سوزی نمی شود…

حمید رضا هندی

بی عشق به خانه برنخواهم گشت
تعداد بازديد : 31

باران ببار

اینبار،

او را خواهم دید

این شهر بی در و پیکر

حریف اراده من نیست!

خواهم گشت

همینه اش را.

خیابان به خیابان

کوچه به کوچه

باران

امشب

بی عشق به خانه برنخواهم گشت…

داستان کوتاه عشق کودکی
تعداد بازديد : 37

همش چهار سالم بود یه دختر چشم عسلی با موهای بلند ومشکی،صورتم کمی آفتاب سوخته شده بود چون ظهرا توی کوچه توپ بازی میکردم صمیمی ترین دوستم پرستو بود که توی کوچه بازی میکردیم. پرهام شش ساله برادر پرستو بود که باآن موهای پرپشت وقارچی و چشمای مشتاقش به من نگاه میکرد اون روز پرستو نیومده بود و من تنهایی توی کوچه بازی میکردم پرهام روی پله دم خونشون نشسته بود ونگام میکرد وقتی دیدم یه ساعته زل زده به من

گفتم: میای بازی؟ ولی اون همونطور سرشو به علامت نفی تکون داد خیلی حرصم گرفت فکر کرده بود کیه که خودشو واسه من میگیره! ازاون روز ازش بدم اومد!…

حالا هفت ساله بودم یه دختر کوچولویی که تازه الفبا یادگرفته بود اون روز رفتم خونه پرستو اینا پرهام نه ساله هنوز همانطور یه گوشه نشته بود و منو نگاه میکردا میخواستیم مشقامونو بنویسیم ولی وقتی مامان پرستو رفت بیرون یهو شیطنتمون گل کرد مشقامونو ننوشتیم که هیچ کلی شیطونی کردیم آخرسر رفتم خونه وبرای اینکه مامانم شک نکنه رفتم بخوابم توی دلم گفتم: خدای مهربون؟ من از خط کش بلند وفلزی معلممون میترسم آخه دردم میگیره خودت کمکم کن…

روز بعد معلم دفتر مشقارو نگاه کرد وهرکی ننوشته بود با خطش کتک میخورد اشکم داشت درمیومد بااینکه میدونستم هیچی ننوشتم دفترمو به خانم دادم اونم با لبخند گفت: بچه ها از ستاره یاد بگیرید ببینید چه مشقاشو خوش خط نوشته!

عجیب بود من که هیچی ننوشته بودم؟ دفترمو نگاه کردم  با خط خوش یه  بار از روی الفبا نوشته شده بود با خودم گفتم حتما خدا یکی از فرشته هاشو فرستاده که مشقای منو بنویسه این ماجرا هم فراموش شد تا اینکه ده ساله شدم پرهام دوازده ساله هنوز همانطور مظلومانه نگاهم میکرد ولی من ازش بدم می اومد.

روز چهارشنبه سوری من وپرستو توی کوچه میرفتیم که یهو یکی منو از پشت هل داد و صدای مهیبی اومد… جلوی چشمم رو دود گرفت…

چشم که باز کردم دیدم توی بیمارستانم چیزیم نشده بود وبه زودی مرخص میشدم ولی از مامان شنیدم پرهام برادر پرستو یک چشمشو از دست داده زیاد ناراحت نشدم وگفتم: به ما چه؟ میخواست مراقب خودش باشه حالا دیگه یه دختر هجده ساله بود م و با توجه زیبایی ام خیلی ها خواهان دوستی با من بودند.

اینوسط قرعه به نام کاوه افتاد و انقدر التماس کرد و رفت و اومد تا قبول کردم باهاش دوست بشم پرهام بیست ساله حالا دیگه فقط یه چشم داشت ولی باز باهمون یه چشم به من مظلومانه نگاه میکرد یه روز وقتی تو کوچه داشتم میرفتم اومد جلو ویه سیلی زد درگوشم و باهام دعوا کرد که چرا با کاوه دوست شدم منم هرچی از دهنم درآمد بارش کردم ولی اون هیچی نگفت روز جشن تولد کاوه من فریب خوردم وقتی رفتم خونشون دیدم هیچکس نیست… گریه کردم فایده نداشت…

بعداز اون اتفاق فهمیدم پرهام میخواد بیاد خواستگاریم بهش اعتماد کردم سرمو روی شونه اش گذاشتم وزدم زیر گریه همه چیو بهش گفتم وفتی فهمید کاوه چه بلایی سرم آورده دفتری را به من داد و گفت اگه زنده برگشتم شب عروسی باهم میخونیم ولی اگه برنگشتم خودت تنها بخون اون روز منظورشو نفهمیدم ولی چندروز بعد فهمیدم کاوه پرهامو با چاقو کشته مثل اینکه پرهام با اون درگیر شده اونم چاقو زده و فرار کرده با گریه دفتر خاطراتشو باز کردم و با خوندنش جگرم آتش گرفت نوشته بود:

♥♥♥ خیلی دوستش دارم  یادمه وقتی دختر کوچولوی چهارساله بود وقتی بهم گفت بیا بازی دست رد به سینه اش زدم و اون اخمو و ناراحت باهام قهر کرد شاید اون معنی نگاهمو نمی فهمید من ظهرا توی کوچه می نشستم و اورا می پاییدم و مراقبش بودم تایه وقت نخوره زمین وبلایی سرش نیاد حتی وقتی با خواهرم مشغول بازی شدند و مشقاشونو ننوشتنتد من یواشکی براش نوشتم تا یه وقت معلمشون دستای ناز وکوچولشو با خط کش نزنه حتی انوقت نفهمید که تو روز چهارشنبه سوری وقتی کاوه دوستم زیر پاش ترقه انداخت اونو هل دادم وبرای یه عمر چشممو از دست دادم الان اون با کاوه دوسته و از قلب شکسته من خبرنداره… ♥♥♥

قدیمی‌ ترین عشاق ایرانی‌
تعداد بازديد : 43

در موزه باستان‌ شناسی و مردم‌ شناسی دانشگاه پنسیلوانیا یکی از مشهورترین عکس‌ها معروف به دو عاشق ایرانی است. عکس شمار ۹۷۴۸۲ این موزه هنوز یکی از تصاویر منحصر به فردی است که هر روز نظر خیلی‌ها را به خود جلب می‌کند؛ عشاق ایرانی، ۸۰۰ سال پیش از میلاد مسیح!
مجله مهر: سال ۱۳۵۱ باستان‌شناسانی که در تپه‌ حسنلو مشغول حفاری بودند خودشان هم چیزی را می‌دیدند باور نمی‌کردند. تیم مشترک تحقیقاتی ایران و ‌آمریکا به سرپرستی دکتر رابرت اچ دایسون مشغول تحقیقات در این تپه باستانی بودند که قبری را پیدا کردند. در قبری با قدمت حدود ۳ هزار سال اسکلت دو نفر در آغوش یکدیگر پیدا شد. در قبر به جز تخته سنگی که در بالای سر شخص سمت چپ قرار دارد هیچ شی دیگری وجود نداشت و از آن زمان آنها لقب «عشاق» را گرفتند. از سال ۲۰۰۵ در موزه دانشگاه پنسلوانیا تیمی مشغول به فعالیت تنها برای انتشار نتیجه تحقیقات و گزارش‌های حفاری در تپه حسنلو هستند؛ تپه‌ای باستانی که قدمت آن به ۶ تا ۸ هزار قبل از میلاد می‌رسد. با‌گذشت سالها، در موزه دانشگاه پنسلوانیا تصویر عشاق ایرانی یکی از موارد مورد توجه است.
*پی نوشت: تپه ی حسنلو که در ۷ کیلومتری شهر نقده قرار دارد، یکی از تپه‌های باستانی ایران است که قدمت آن به بیش از ۶ هزار سال قبل از میلاد می‌رسد. معروفترین اثر باستانی یافت شده در این محل جام طلای حسنلو است که به عصر آهن تعلق داشته و در موزه ایران باستان نگهداری می شود.
تپه باستانی حسنلو در ۱۲ کیلومتری جنوب غربی دریاچه ارومیه، و ۹ کیلومتری شمال شرقی شهرستان نقده بین دهکده‌های امین‌لو و حسنلو واقع شده‌است. این تپه به مناسبت نام دهکده مجاورش حسنلو نام گرفته‌است.
تپه‌های باستانی زیادی پیرامون تپه حسنلو را فرا گرفته‌اند و گویا هنگام آبادی حسنلو و تمدن عظیمش تمدنهای دیگری نیز با این تپه در تماس بوده و همدوره تمدن حسنلو بوجود آمده‌اند.
وجود تپه‌های باستانی دیگر چنین میرساند که اقوام ساکن در حسنلو با اقوام ساکن در تپه‌های اطرافش از یک تیره بوده و با هم داد و ستد و رابطه داشته‌اند.*

درد دل
تعداد بازديد : 29

همیشه با کسی درد و دل کنید که هم درد داشته باشد هم دل…

غیر از این باشد به شما میخندد.

کاش کسی جایی منتطرم بود
تعداد بازديد : 25

چقدر دلم میخواهد نامه بنویسم
تمبر و پاکت هم هست
و یک عالمه حرف
کاش کسی جایی منتطرم بود
ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : پنجشنبه 23 آبان 1392 ساعت: 14:23

بی خیالی هایمان کار دستمان داد
تعداد بازديد : 22

بی خیالی هایمان دوباره کار دستمان داد!

بی خیال هم شدیم

چیزی که هیچوقت خیال نمی کردیم…

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : پنجشنبه 23 آبان 1392 ساعت: 13:36

گاهی اوقات نباید حرف هایم را باور کنی
تعداد بازديد : 25

دروغگو نیستم
درست
اما گاهی اوقات
نباید حرف هایم را باور کنی
گاهی اوقات
بهتر است مرا پینوکیو بدانی
گاهی وقت ها
شاید قدری کلافگی
شاید اندکی خستگی
شاید هم یک دنیا دلتنگی
پشت حرف هایم قایم شده باشند
به کلماتی که از میان لبانم بیرون می آیند اطمینان نکن
چشم هایم را نظاره کن
که چه دیوانه وار
عشقت را فریاد میزنند
ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : پنجشنبه 23 آبان 1392 ساعت: 9:29

به آسمانی بودنت ببخش
تعداد بازديد : 23


دیگر تمام شد

دورانی که میترسیدم کسی

از احساسم به تو خبر دار شود

دیگر باکی ندارم از این که بی مهابا

دوست داشتنت را

فریاد بزنم

برایم مهم نیست آدم ها چه میگویند

عاشق نباشی احساساتت را به صلیب میکشند!

عاشق که شدی

روحت را باز خواست میکنند!

رسم زمینیان همین است

تو

به آسمانی بودنت ببخش…!

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : پنجشنبه 23 آبان 1392 ساعت: 8:19