close
تبلیغات در اینترنت
داستان

داستان

مارو دنبال کنید


تبلیغات

████████████████████████████████

رباتهای رایگان ضد اسپم گروه
کانال ما:

مشاهده امکانات در اپارات:

حتما تو کانال ما عضو بشین

عشق
تعداد بازديد : 11

 عشق

نمی دانم آلزایمر بودی یا عشق !

از روزی که مبتلایت شدم

خود را از یاد بردم …
ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 16:39

زندگی…
تعداد بازديد : 30

 زندگی…

شایــــــــــد نفسمــــ…
دلیڵ زنـــــــده بودنم بــــاشه
امـــــــا…بے شک تـــــو تنـــــها دلیــــل همیــــــن
نفســـــے

مطالب عاشقانه جدید
تعداد بازديد : 32

مطالب عاشقانه

دعوایِ هیچ عاشقی را جدی نگیر!
آدمها هیچوقت
با کسی که دوستش دارند
دلِ دعوا ندارند...
فقط گاهی صدایشان بلند می‌شود
تا بلندتر از قبل بگویند:
تو برایم مهم هستی، می‌فهمی؟


تشکیل تیم برای ایجاد انجمن رمان و...
تعداد بازديد : 40

سلام خدمت بازديد كنندگان گرامي اي لاو

ما قصد داريم انجمني ايجاد كنيم با موضوع رمان و شعر،مطالب عاشقانه،

از شما عزيزاني كه تمايل دارين همكاري كنيد تو قسمت نظرات همين پست اعلام كنيد 

اميدواريم بتونيم يه تيم تشكيل بديم تا پيشرفت كنيم و كسب درامد كنيم(میتونید پاپ اپ بذارید)

منتظر نظراتتون هستم 

باتشكر مديريت اي لاو

بخش فیلم (اطلاعیه)
تعداد بازديد : 26

سلام خدمت شما عزیزان ای لاو

ما تصمیم گرفتیم که سریال پر طرفدار

عاشقانه 

رو برای شما دوستان 

بذاریم این سریالو از قسمت 15 به بعد 

برای دانلود رایگان و برای شما عزیزان میذاریم وفقط

یه چیز از شما عزیزان میخواهیم که نظرات خودتونو با ما در میان بذارین 

واگر مایل بودین و میخواستین بگین سریال شهرزادم براتون بصورت رایگان 

بذاریم پس منتظر نظرات خوبتون هستیم 

ویه خواهش کوچولو که مارو به دوستای خودتون معرفی کنید تا اونام بیان و این سریالو رایگان دانلود کنن 

خیلی خیلی از شما بزرگواران متشکرم 

مدیریت ای لاو

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : یکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:35

داستان کوتاه آنکه عاشق می شود خدایی دارد(ارسالی)
تعداد بازديد : 25

داستان کوتاه آنکه عاشق می شود خدایی دارد(ارسالی)
بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید؛ بی خیال.
فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار
و حکایت می کرد از لبخندش، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد
و دست هایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت. چای خوش طعم بود.
پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت.
ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت
و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد.
و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت.
و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست، حتما عاشق است
و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت.
دست بر دسته صندلی اش گذاشت. دست بر حافظه چوب و چوب، نجار را به یاد آورد
و نجار، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سال های سال نهال کوچک را آب داد
و کود داد و هرس کرد و پیوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک.
و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند، امیدوار است
و آن که امید دارد، حتما عاشق است و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت.
و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید،
با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند،
پس برای من هم خدایی است.
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است.
ارسالی از طرف اقای عرفان

داستان کوتاه گل سرخی برای محبوبم
تعداد بازديد : 28


”جان بلانکارد”   از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند، مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود، اما قلبش را می شناخت؛ دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافته بود، اما نه شیفته ی کلمات کتاب، بلکه شیفته ی یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحه های آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه ی اول جان توانست نام صاحب کتاب را بیاید: ”دوشیزه هالیس می نل.” با اندکی جست و جو و صرف وقت، اوتوانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. جان برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به

ارسال مطلب(اطلاعیه)
تعداد بازديد : 29

سلام خدمت شما عزیزان ILOVE
از این به بعد دوستان عزیزی که رمان"دست نوشته"شعر
یا کتاب دارین میتونن تووب سایت ما انتشار بدین با اسم خودتون
:::اموزش:::
1-در قسمت خبرهای ای لاو روی دکمه ارسال مطلب کلیک کنید
2-طبق تصویر زیر مشخصات خودتونو
و
مطلب رو برای ما ارسال کنید 
بعد از بررسی به اسم شما توی وب سایت
قرار میگیره
دوستای عزیز اگر مشکلی داشتید لطفا از طریق نظرات همین پست
اعلام کنید تا شما رو راهنمایی کنیم 
با تشکر مدیریت ای لاو

داستان کوتاه “کبودی های تن باران”
تعداد بازديد : 23


باران می بارید. می دویدم تا زودتر خودم را به کتابخانه برسانم و بیش از این خیس نشوم. تند تند از پله های ورودی بالا رفتم. در بزرگ و شیشه ای را هل دادم . باز نشد .خیس شده بودم و عصبی. در را دوباره هل دادم .
– تعطیله
تازه متوجه دختری شدم که بالای پله ها و کنار در ورودی ایستاده بود. مثل من باریک اندام بود اما پوستی بسیار روشن و سفید داشت. به دختری برفی می مانست.
– چرا؟
– نمی دونم
– ولی من کتابی که امانت گرفته بودم پس آوردم
– منم می خواستم کتاب امانت بگیرم.
به کتابی که در دست داشتم اشاره کرد و گفت: قشنگ بود؟
– خب چی بگم؟. در مورد مردی هست که یک روز صبح از خواب بیدار میشه و میبینه که تبدیل به یه حشره شده
– پس قشنگ نیس
– نیس ولی یه جورائی عجیب و غریبه
چیزی نگفت.
– چه بارون تندیه. حسابی خیس شدم
– بهاریه . بند میاد.
– از بارون تند خوشم نمیاد.
سر تکان داد اما چیزی نگفت. به کتابی که در دست داشت اشاره کردم و گفتم: اون چی؟ قشنگ بود؟
– آره. یه مسافره که از یه سیاره ی دور میاد زمین. اون توی سیاره ی خودش یه گل سرخ داره.. می خوای بخونیش؟
– آره.
کتاب را به سمتم گرفت. چشمم افتاد به کبودی ساق دستش. نگاهش کردم. دستش را به تندی پس کشید.
– یه روزه می تونی بخونیش؟
– آره
– خوبه چون فردا آخرین مهلته وگرنه جریمه میشم. میشه از طرف من کتاب رو پس بدی؟
– باشه حتمن
– خب بارون داره بند میاد . من باید برم. خداجافظ
خداحافظ
و رفت. کتاب را باز کردم و با دیدن اسمش قلبم لرزید . روی کارت امانت کتاب و زیر اسم امانت گیرنده نوشته شده بود. “باران شیفته“.
خورشید از لابلای ابرها سرک می کشید اما همه جا بوی باران گرفته بود.
کتاب را پس دادم .امادیگر هرگز ندیدمش. هرگز.
نویسنده: “بیژن کیا”

داستان کوتاه من شیشه ای
تعداد بازديد : 25

در غروب سرد و دلگیر زمستانی و در فضای نیمه تاریک اتاق که شعله های سبز آبی و گاهی سرخ آجری بخاری در آن بازی نور و سایه ایجاد کرده  و گرمای مطبوعی در اتاق متصاعد می کند، روی تخت دراز کشیده ام و به سقف خیره مانده ام.
نرمی پتویی که تا زیر چانه ام بالا کشیده ام تنم را در سایش به کرکهایش نوازش می کند و افکار پریشانم را سر می دهد به سمت روزهای سخت آوارگی در برف و سرما! بی اختیار دستانم را به طرف دهانم می برم تا آنهارا با بخار بازدمم گرم کنم، که او در مقابلم جان می گیرد با قدی بلند و چشمان عسلی و پالتویی که روی لباس سربازی اش به تن کرده و تا روی چکمه اش می رسد …
همیشه فکرم را می خواند. حالم را بهتر از خودم می دانست. او مثل ساحری بود که براحتی می توانست دست افکارم را رو کند. کسی که با نفس هایم هم آشناست وشمار دقیق ضربان قلبم را در هر ثانیه از شبانه روز می داند،

داستانی در مورد حکمت
تعداد بازديد : 23

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد.
شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.

داستان عاشقانه زیبا و غمگین
تعداد بازديد : 28

:::پیشنهاد ویژه:::

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
بقیه داستان در ادامه مطلب

رمان جمیله+دانلود
تعداد بازديد : 29

چنگیز آیتماتف از نویسندگان نام‌آور عصر ماست که انتشار ترجمه آثارش به ۱۵۰ زبان دنیا، به بیش از ۴۰ میلیون نسخه می‌رسد. این نویسنده در ۱۲ دسامبر ۱۹۲۸ در روستای چقر در قرقیزستان به دنیا آمد. در آن روستا به مدرسه رفت، تحصیلات خود را در مدرسه عالی بیشکک ادامه داد و در دانشکده ادبیات مسکو به پایان رساند. از آن پس زندگی خود را وقف ادبیات، روزنامه نگاری و سیاست کرد و در سال ۱۹۸۵ در دوران پرسترویکا از نزدیکان و مشاوران گورباچف بود و در سال ۱۹۹۴ سفیر قرقیزستان در بلژیک، شد. از میان زمان‌ها و داستان‌های کوتاه او: «روزی به درازای یک قرن»، «رؤیاهای ماده گرگ» و «پرنده مهاجر»، با ترجمه محمد مجلسی، در سال‌های گذشته چندین بار چاپ و منتشر شده‌اند. امّا «جمیله» از نخستین آثار چنگیز آیتماتف، یادگار دوران جوانی اوست که در سال ۱۹۵۸ انتشار یافت و به چندین زبان ترجمه شد و طی مدت کوتاهی شهرت جهانی به دست آورد. لوئی آراگون، شاعر و نویسنده بزرگ فرانسه، «جمیله» را «زیباترین داستان عاشقانه جهان» نام نهاد؛

نام مؤلف/گردآورنده: چنگیز آیتماتف
تعداد صفحات: ۸۹ صفحه
نام مؤلف/گردآورنده: چنگیز آیتماتف
بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
نويسنده :
موضوع: بخش هفتم , رمان ,
تاريخ انتشار : جمعه 09 تير 1396 ساعت: 13:31

رمان طلا های این شهر ارزانند از هانیه وطن خواه
تعداد بازديد : 22

رمان طلا های این شهر ارزانند از هانیه وطن خواه

خلاصه : ازدواج برای انتقام .. ازدواجی شوم ولی پایانی خوش... همه ی شهر را آب برده است و تو ماندی... و شاید جنازه ای از من... گویی شهر هم چونان من دلبند توست... آری ای سوار بر اسب آرزوها اینبار را میخواهم از تک به تک عاشقانه های نداشته مان گویم... گوشت را به من میدهی؟؟؟؟ دلم کمی راز دل گفتن میخواهد و بس... برای تو... تویی که تمام طلاهای شهر را آّب میکنی و پشیزی هم ارزش نمیگذاری... تویی که من هم برایت مفتم... ای سوار بر اسب این روزهای من اندکی خوب بودن مبخواهم و بس... اندکی ملاحظه... شاید چیزی شبیه لبخند... هر چند برای تو کم... و تو بمان تا ته قصه... اینبار من میروم و حس های لیلی وارم... تو که باشی داستان پابرجاست... من که نباشم داستان یک حاشیه کم دارد و بس... پس اینبار را به حرمت کم ارزشی طلاهای شهرت بمان... و دل من شکستن هایش را شکسته تو بمان و خاکشیرش نکن

نام کتاب : رمان طلا های این شهر ارزانند

نام نویسنده : هانیه وطن خواه shazde koochool

ژانر: رمان اجتماعی , رمان عاشقانه

فرمت های کتاب : PDF

تعداد صفحات :(A4) 420


داستان کوتاه ” از بدخواهت کمک بگیر ! “
تعداد بازديد : 28


مرد برنج فروشی بود که به درس های شیوانا بسیار علاقه داشت. اما به خاطر شغلی که داشت مجبور بود روزها در بازار مشغول کار باشد و شب ها نیز نزد خانواده برود. روزی این مرد نزد شیوانا آمد و به او گفت:” در بازار کسی هست که بدخواه من است و اتفاقا مغازه اش درست مقابل مغازه من است. او عطاری داشت اما از روی کینه و دشمنی برنج هم کنار اجناسش می فروشد و دائم حرکات و سکنات من و شاگردان و وضع مغازه ام را زیر نظر دارد و اگر اشتباهی انجام دهیم بلافاصله آن را برای مشتریان خود نقل می کند. از سوی دیگر به خاطر نوع تفکرم اهل آزاردادن و مقابله مثل نیستم و دوست هم ندارم با چنین شخصی درگیر شوم. مرا راهنمایی کنید که چه کنم!؟”شیوانا با لبخند گفت: اینکه آدم بدخواهی با این سماجت و جدیت داشته باشد ، آنقدرها هم بد نیست!! بدخواه تو حتی بیشتر از تو برای بررسی و ارزیابی و تحلیل تو و مغازه ات وقت گذاشته است و وقت می گذارد. تو وقتی در حال خودت هستی او در حال فکر کردن به توست و این یعنی تو هر لحظه می توانی از نتیجه تلاش های او به نفع خودت استفاده کنی.

بقیه ادامه مطلب

داستان کوتاه عادت می کنیم
تعداد بازديد : 88

هی بگذﺍﺭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ. ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ – ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ – ﻏﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ. ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ. ﺑﻌﺪﺵ ﻻﺑﺪ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﯾﮏ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻌﻘﻮﻝ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ “ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼﻋﺸﻖ” ﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺍﺵ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ. ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﻗﻮﺭﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻣﯽ ﭘﺰﻡ، ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻣﻌﺼﻮﻣﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻏﺶ ﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺖ ﮔﻞ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻫﻨﺪﯼ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻤﮑﺎﺭﺕ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﻭ

بقیه در ادامه مطلب

داستان کوتاه لیلی و مجنون
تعداد بازديد : 47

روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد
پس نامه ای به او نوشت و گفت:
“اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش”
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید …
از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و کنار مجنون گذاشت و رفت

بقیه در ادامه مطلب

داستان مادر بزرگ سیگاری
تعداد بازديد : 47

مادربزرگ سیگار می‌کشید. زیاد هم می‌کشید. تقریبن روزی یک بسته. هر کسی در فامیل می‌خواست به دیدنش بره برایش سیگار کادو می‌برد. از یک بسته تا یک باکس. یک بار هم برای عید بابا برایش یک کارتن سیگار برد و مادربزرگ کلی ذوق کرد.

مادربزرگ مواقعی که سیگار نمی‌کشید از دید ما بچه‌ها شبیه همه زن‌های دیگر بود. غذا می‌پخت. بافتنی می‌بافت. جارو می‌کرد. حتا شب‌ها برای‌مان قصه می‌گفت. اما یک فرق اساسی بین قصه‌های مادر بزرگ با قصه‌هایی که که از مادر یا بزرگ‌تر های دیگر می‌شنیدم وجود داشت. یک جور صراحت لهجه در بیان همان داستان‌هایی وجود داشت که بار‌ها از دهان‌های مختلف شنیده بودیم.

بقیه داستان در ادامه مطلب

داستان کوتاه مردی که زنش را گم کرده بود
تعداد بازديد : 67

مرد از فروشگاه به درون نگاه کرد. کمی ملتهب بود. انگار دنبال چیزی یا کسی می گشت. نمیشد با یک نگاه تمام فروشگاه را دید. افراد زیادی بین قفسه ها مشغول برداشتن اجناس مورد نیازشان بودند. یکی دو بار آرام گفت: نازی… نازی… اینجا هستی؟

کمی صدایش را بلندتر کرد و روی پنجه هایش بلند شد تا ته مغازه را ببیند. نازی… نازی… رفت داخل. سر و وضع مرد کمی به هم ریخته بود. چشمهایش نگران بود. غمگین بود. طوری که حس میکردی انگار بی هدف دنبال چیزی می گردد و خودش هم می داند پیدایش نمی کند. ولی چون دوستش دارد از تقلا باز نمی ایستد. بین قفسه ها باز صدایش کرد. نازی.. نازی…

بقیه در ادامه مطلب

داستان کوتاه”خیره به چشمانش”
تعداد بازديد : 75

صبح زود بیدار می شوم. همه خواب هستند. به ایوان میروم. حسابی کش و قوس می آیم. هوای شهریور با خودش بوی پاییز می آورد. صدای گاو و گوسفندها از طبقه پایین می آید. بی تابی می کنند که مش مراد بیاید درِ آغل را باز کند.

چند ماهی بود روستا نیامده بودم. بالاخره بعد از چند سال فارغ التحصیل شدم. از طبقه سوم خانه روستایی مان همه روستا پیداست. ابراهیم را گوشه حیاط می بینم که باغچه را بیل می زند. شاید دارد به باغچه سیب زمینی ها می رسد. یاد ابراهیم همیشه در این چند سال با من بود. چه بچه گی ها که باهم داشتیم. تا اینکه من رفتم دانشگاه و ابراهیم بعد از مرگ پدرش شد مرد خانه. نتوانست درس بخواند.

- پسر عمه خدا رحمت کنه پدرتو… من هم مثل تو نارحتم. ولی … ولی دلیل نمی شه که درس نخونی.

- نمی شه… نه نمیشه. خواهرام رو باید بفرستم خونه بخت.

کنار درختهای سیبِ گوشه حیاط دستانم رو توی دستاش گرفت و گفت تو برو درستو بخون. برو دنبال زندگیت. مسیر ما از هم جدا شده.

بقیهداستان کوتاه”خیره به چشمانش” در ادامه مطلب

داستان کوتاه”دیدار”
تعداد بازديد : 43

من هنوز منتظر بودم تا او مثل همیشه دستی ببرد در جعبه ی واژه هایش و مشتی کلمه را بُر بزند و یکی یکی بگذارد روبه رویم و بعد با شیرین زبانی و برق جادویی نگاهش، کلمه ها را به هم بچسباند و جمله هایش را آویزان کند روی طناب سکوتی که بینمان کشیده شده،

اما او غرق در سکوتی سنگین به دریا خیره مانده بود! در نگاهش هزاران فروغ را می دیدم که زنبیل به دست تا ته خیابان احساس می رفتند و همواره با زنبیلی خالی از واژه بر می گشتند.

به ناگاه سری چرخاند و چند لحظه ای نگاهش روی چهره ام جا ماند.

شاید نگاهش سر خورده بود روی عینک آفتابی بزرگی که نیمی از صورتم را پوشانده بود.

این نقابی که به واسطه ی آفتاب مرا از شناخته شدن مصون نگاه می داشت.

زیر نگاه کوتاهش ضربان قلبم اوج گرفته بود.ارتعاش غریبی در تک تک سلول های تنم منتشر می شد و انگار در این گرمای بی اندازه حرارت تنم تا صفر درجه کلوین نزول می کرد.

نگاهش را از من برگرفت و دوباره غرق در نامعلوم افکارش به دورها چشم دوخت…

ولی من همچنان بی محابا او را می نگریستم ، در حالیکه در دلم هزاران بار ده قدم مانده تا ایستادن در کنارش را شمرده بودم.اما این پاها همچون دو ستون سنگی و سرد به زمین چسبیده بودند. مصرانه نگاهش می کردم و سعی داشتم تا تصویرش را در قاب خالی ذهنم برای همیشه نقش بزنم.

اما دلم دیوانه وار نهیب می زد که بروم. این چند قدم فاصله را تسخیر کنم!عینکم را بردارم و زل بزنم به صورت کشیده و آفتاب سوخته اش  و حالت چهره اش را خوب وارانداز کنم، آنزمانی که نگاهش تلاقی می کند به سیاهی چشمانی که بی اندازه عاشقشان است، اما این فقط دلتنگی هردومان را بیشتر می کرد. ما خوب می دانستیم عشق برای ما نوش داروی بعد از مرگ سهراب است.

من نیامده بودم تا داغی را تازه کنم، یا دلی را بی تاب تر. من فقط آمده بودم تا او را از پس هزاران ایمیل و جمله ی عـــــاشــقانه از دور ببینم و بروم.

سهم من از او همین نامه ها بود و دیگر هیچ. من باید به سهم خودم از او قانع باشم.

بلیط قطار در زیر بازی انگشتانم چروکیده و پاره شده بود.

آخرین نگاهم را به هر زحمتی که بود از چهره اش جدا کردم اما دلم در همان ده قدمی او مانده بود و خیال آمدن نداشت !

به ناچار بی دل و پریشان با سنگینی منطقی که به زور به خورد عاشقی ام میدادم آرام از همان جاده ای که آمده بودم برگشتم و او همچنان به دور خیره مانده بود…

فرزانه بارانی

داستان کوتاه”بایدیادم بره وبایدیادم بیاد”
تعداد بازديد : 59

مثلا سال ها گذشته
یه روز که دارم اتاقمو تمیز می کنم
دخترم با ذوق و شوق بیاد و کتابی که دستش داره و تازه خریده را نشونم بده
منم کتاب رو بگیرم نگاه کنم و اسم تو رو ببینم شک کنم(!)خودتی
شاید تشابه اسمی باشه بعد ورق بزنم گذری بخونم
ببینم قلمش, آشناست بفهمم خودتی
دخترم هی از کتابت تعریف کنه
من بگم نه اینجوریام نیست
و به کار خودم برسم
هی بخوام سر خودمو گرم کنم
دخترم بیاد بشینه
کتاب ها و جعبه خاطراتمون را که پنهان کردم را ببینه هی کنجکاو شه
اول کتاب را باز کنه بعد امضا و نوشته های تو را ببینه
بعد اخم دلنشینی رو صورتش نقش ببنده که حتما من دلم ضعف بره براش
زود کتابت را بیاره
من بگم چیکار می کنی؟
بگه مامان چرا هیچوقت نذاشتی من دست به این جعبه و این کتاب ها بزنم؟
من سرم را بندازم پایین سکوت کنم
بعد بگم تو کار نداری نشستی اینجا
دخترم بگه مامان من بچه که بودم فکر می کردم شکلات را داخل این جعبه میذاری
بعد بزرگتر شدم فهمیدم چیزی مهمتر از شکلات ها حتما اینجاست
بگه چرا اسم نویسنده کتاب با اسم این کسی که کتاب را بهت داده یکی هست چرا اولش امضای
نویسنده این کتاب هست؟
من کتاب را ازش بگیرم بذارم سرجاش و برم تو آشپزخونه و براش یه لیوان آب پرتقال بیارم
هی سوال کنه هی من حواسش را پرت کنم هی حواسش پرت نشه
هی سوال کنه هی من سکوت کنم
بعد دخترم همه خط قرمزهای منو بشکنه ازم بپرسته دوسش داشتی؟دوست داشت؟چرا بهم نرسیدید؟
بعد من کلافه بشم سرش داد بزنم که بس می کنی یا نه؟
برم تو اتاقم خاطرات یادم بیاد
بعد دخترم بیاد بغلم کنه بگه مامان نمی خواستم ناراحتت کنم بعد من یه لبخند بزنم
بعد یادم بیاد که من الانم خوشبختم یه دختر دارم که فهمیده است
یادم بیاد باید برم شام درست کنم
یادم بیاد من دیگه اون دختری که با تو بود نیستم
من الان یک خانوم کامل هستم که مادر یه دختر پر انرژی هست
یادم بیاد باید شب منتظر کسی باشم که پدر دخترمه
و من حتما دوسش دارم که زندگی می کنم
اون موقع که دخترم بخواد چیزی ازم بپرسته درباره تو باید خیلی چیزها یادم بره
خیلی چیزها یادم بیاد
باید هر چی که مربوط به تو هست یادم بره
و خیلی چیزها مثل مادر بودن و حتما همسر خوب بودن یادم بیاد
باید یادم بیاد که دخترم را حتما از خودم بیشتر دوست دارم
باید یادم بیاد که حتما برای اون زندگی زحمت کشیدم
باید یادم بیاد مردی که پدر دخترمه حتما بیشتر از تو دوسم داره(!)

داستان کوتاه”توهمات یک نمیه دیوانه”
تعداد بازديد : 61

دی..دی…..دیددی دیوانه ام کردی… دیوانه ام کردی چه….چه…چک…چککار کنم از د ..د ..دستت؟ چه..چه…چرااا دد…دست از ..سرم برن ن…نم…نمی داری؟ چ..چ…چرا ر رررررراحتم نمیذاری؟

روی تخت دراز کشیده ام. سیگار لای انگشتانم دود می کند و گرمی آتش را نزدیک بند سوم انگشتانم حس میکنم. سعی دارم به موضوع داستانی که در ذهنم می پرورانم تمرکز کنم اما طبق معمول این توهمات ویرانگر رهایم نمی کند!

دوباره جلوی چشمم جان میگرد . از لابلای سفیدی برفها مثل یک شبح بیرون آمد!! شبحی زیبا پیچیده در چادری سیاه با دستکش و چکمه هایی سیاه که ساک بزرگ نسبتا سنگینی را به زحمت همراه خودش می کشید . یک جفت چشم سیاه درشت توی صورت زیبا و گندمگونش برق می زد .چشمهایی که خیلی سعی داشتند از زیر بار سنگینی مژه های بلند برگشته ای که رویشان سنگینی میکرد سرک بکشند و خودشان را به عمق روح بیننده پیوند بزنند!!!

چنان ماتم برده بود که متوجه گذشت زمان نشدم ، وقتی پیکان رنگ و رورفته ای که برایش ایستاده بود رفت از صدای لاستیکهایی که به زحمت روی برفهای یخ زده حرکت می کرد متوجه رفتنش شدم. در تمام این مدت حتی پلک هم نزده بودم و مبهوت به صورت و چشمهایش نگاه می کردم.

اولین بار بود که او را می دیدم اما این دیدار تقریبا در روزهای بعد هم تکرار می شد چون او هر روز از سر آن دوراهی تا روستایی که کمپ محل ماموریتم در آنجا مستقر بود می آمد. در تمام این روزها نتوانسته بودم حتی یک کلمه با او حرف بزنم و نگاه شدیدا پرسشگرش که هر روز بیشتر و بیشتر سرزنشگر می شد را پاسخی در خور دهم.

هر وقت می دیدمش لکنت زبانی که از کودکی باخود داشتم تشدید می شد و تمام اعتماد به نفسم را یکجا آتش می زد و بعد از رفتنش تنها آهی سرد را از سینه بیرون میدادم و منتظر فردا می شدم! تا اینکه یک روز او دیگر نیامد.

کلماتی که هرگز به او نگفتم در ذهنم رسوب کرد و جای نگاه او مثل زخمی عمیق بر دلم ماند. از همانجا بود که دیوانگی در من متولد شد. چند سال اول دنبالش می گشتم تا پیدایش کنم. وقتی نا امید شدم دیوانگی هایم دیگر بالغ شده بودند . سال های بعد را در خیال و حسرت به سر بردم و آنقدر در خواب و بیداری به او فکر کردم و با او صحبت کردم که دیگر او و نگاهش همنشین دائمی تنهایی هایم شدند.

چشمانم را که ببندم می توانم با دود سیگارم تصویری از چشمان سیاهش را در هوا نقش بزنم و این پر سیمرغی است که اورا احضار می کند و دوباره در مقابل نگاهم جان می گیرد با همان چادر سیاه و همان صورت و همان چشمها!!

و می شود سنگ صبورم .

گاهی ساعتها با او درد دل می کنم و گاهی برایش شعر می خوانم و گاهی برایش فال حافظ می گیرم . اگر کسی سرزده به اتاقم بیاد پی به این مالیخولایی که همزاد و همنشینم شده می برد.

چاره ای نیست باید یا خودم را بکشم یا آن زن را ، تا از شر این توهم کشنده خلاص شوم!

اینقدر بلند بلند فکر کرده ام که بیشتر همکاران و دوستانم پی به حالت های عجیبم برده و هر کدام روانپزشکی به من معرفی کرده اند.

اما من امشب تکلیفم را با خودم و تو روشن می کنم. امشب دیوانه می خوابم اما عاقل بر می خیزم.

کشوهای در هم آشپزخانه را یکی یکی بیرون می ریزم. چند باری در میان حواس پرتی ام همین جا دیده بودمش..همان چاقوی دسته سیاه با تیغه ای بزرگ!

ترسیدی؟

باید هم بترسی!!!وقتی پیدایش کنم میگذارمش زیر بالشم. شاید هم یک جای دیگر که تو ندانی کجاست. و بعد کمین می کنم تا بیایی و بعد تو را می کشم و برای همیشه از این دیوانگی که با بودن های مکررت به روحم زنجیر کرده ای رها می شوم.

تو را می کشم و فردا صبح ریش و موهای بلند و پریشانم را کوتاه می کنم..کت و شلوار خط دار براقم را به تن می کنم و با قدم هایی مطمئن پشت میزم در دفتر مجله می نشینم و این بار داستانی می نویسم که از لابه لای سطرهایش کلمات زیبا و استعاره های دلنشین و عاشقانه چکه کند و هیج رگه ای از دیوانگی ماسیده درذهنم در آن به چشم نخورد.

هفت سال است که روز و شب را از من گرفته ای و در این مدت هیچ چیز عوض نشده است . نه یک قدم نزدیکتر می شوی و نه میروی !!

ته سیگارم را روی میز کنار تخت خاموش می کنم ونیم خیز می شوم تا ذهنم را از زیر آوار خاطرات گذشته بیرون بکشم که دوباره می بینمش.

همان چادر همیشگی را به سر دارد اما صورتش را نمی توانم در تاریک و روشن اتاق بخوبی ببینم.

دستم را آرام زیر بالش می برم و دسته چاقو را محکم می فشارم.

امشب باید این قصه را تمام کنم..باید به تلافی این همه سال عاشقی خودم و بی اعتنایی تو این چاقو را در قلبت فرو کنم و به همه ی این دیوانگی ها خاتمه دهم.

به سمتش حمله می کنم .چشمانم را می بندم .چاقو را بالا می برم و میزنم .آن قدر این کار را تکرار می کنم که به نفس نفس می افتم..چشمانم را که باز می کنم می بینمش که در چادر سیاهش گوشه ی اتاق مچاله شده است..انگار مرده است. وحشتی در تمام بدنم شعله می کشد..باور نمی کردم به همین راحتی او را کشته باشم.

نباید کسی از این قتل بویی ببرد..هراسان و دستپاچه پتو را از روی تخت می اندازم رویش و به هر سختی که هست از پله ها پایین میکشمش. در خانه را که باز میکنم ناگهان پتو از روی صورتش کنار می رود..چشمانش باز است و همچنان مثل قبل مرا خیره نگاه می کند!.همانجا کنار دیوار از هوش می روم.

نور چشمانم را اذیت می کند. اتاقم هیچوقت اینقدر روشن نبود.

به سختی چشمانم را باز می کنم.

پرده های اتاق کشیده و پنجره نیمه باز است.

با عجله و ترس می خواهم از روی تخت بلند شوم که هنوز نیم خیز نشده دوباره محکم به سمت تخت کشیده می شوم. دستانم باندپیچی شده و محکم به تخت زنجیر شده اند. ردی از خون خشک شده هنوز لابه لای انگشتانم به چشم می خورد. سرم را بالا می آورم، قرار بود امروز عاقل باشم با کت و شلوار راه راه براق اما زنجیر شده ام به تخت با لباسی آبی در اتاقی با دیوارهای سفید. نه از کاغذهای خط خطی شده ام خبریست و نه از پاکت سیگارم و نه از او!!

یادم که به او می افتد بی اختیار فریاد می زنم. من نباید او را میکشتم. حالا بدون سیاهی چشمان او چگونه زندگی کنم! سعی می کنم زنجیرها را پاره کنم.

میان فریاد ها و تقلاهایم چشمانم را دورتا دور اتاق می دوانم و لحظه ای نگاهم به آستانه ی در گره می خورد،

دوباره او را می بینم با موهایی سیاه و بلند و چشمانی سیاهتر از شب آنجا ایستاده و به من لبخند می زند.

خوشحالی عجیبی در وجودم جان می گیرد. آرام خودم را روی تخت رها میکنم و صدای خنده هایم اتاق را پر می کند.

فرزانه بارانی

داستان کوتاه”انعکاس عشق”
تعداد بازديد : 51

نگاهش که بمن می افتد ، لحظه ای بی حرکت می ایستد. یقه کاپشن چرم روشنش را بالا می دهد و دستی می برد زیر موهایش و چند تاری از موهای نرم و قهوه ای رنگ از لای انگشتان کشیده اش رها شده  و پرده ای جلوی چشمانش   می کشند. لبخند کمرنگی روی لبش می نشیند. ابروهایش را بالا می اندازد و همزمان چشمکی می زند!

نگاهش که سمت گلدان روی میز می چرخد لبخندش جان بیشتری می گیرد و ردیف دندان های منظمی از میان لب های باریکش خودنمایی می کنند.

آرام می گوید:

تو خودت قشنگ ترین گل دنیایی عزیزم!! تنها تو بودی که تولدم را به خاطر داشتی و بعد نوشته روی کارت آویزان شده از گلدان را زیر لب تکرار می کند:

“تولدت مبارک مهتاب شب های تنهایی ام”

گلدان کریستال زیبا با یک شاخه گل رز قرمزآتشین تمام وسعت نگاهم را در بر می گیرد. طراوت و شادابی عجیبی در گلبرگ های مخملی اش خودنمایی می کند و تلالوء نوری که از درز پرده  بر روی گلدان افتاده رنگین کمانی از قرمز و طلایی در هم رونده را درونم منعکس می کند.

دوباره بر می گردد به سمت من و حریصانه کاغذ های تیره طراحی هایش را از نظر می گذراند. نگاهش روی طرح نیمه تمام چشمهایی که با چند خط ساده و حاشور ، بی اندازه زیبا جلوه می کنند گره می خورد .

وصاحب چشمانی را درخاطرم تداعی میکند که سال های خیلی قبل، همراهش به اینجا می آمد وبا آمدنش فضا مملو از شادی و شیطنتی می شد که از عمق چشمانش تا عمق جانم نفوذ می کرد صورتی بی نهایت معصوم و آرام که در هاله ای از موهای تیره تر از شب یلدا زیبایی عجیبی را همواره در من تکرار می کرد. او مدتها در مقابل دیدگانم زیبایشان را   می ستود و مرتبا می گفت آه! ……..چشمانت نازنینم !…….چشمانت با من چه می کند!!!!

بی اختیار دستش را می برد روی میز و از پاکت سیگار یکی را کنج لب هایش می گذارد. اتاقش مثل همیشه با پرده های ضخیم از نور روز جدا مانده است. فندک را که زیر سیگار می گیرد تکه ای از چهره اش به همراه سیگار روشن       می شود. همیشه موقع گُر گرفتن سیگار چشمانش را می بندد.

لب هایش را کمی جمع کرده و آرام گرمای همراه دود را می بلعد .سیگار را بین دو انگشت گرفته و از لب جدا می کند و در امتداد دودش هزاران حرف ناگفته از گلویش تا دور دست اتاق پخش می شود. سیگارهایش هنوز هم بوی تلخ تنهایی را می دهند اما لبخند ماسیده روی لبهایش تلخی سیگار را به شیرینی پیوند می زند.

نگاهش را از خطوط چشم های روی دیوار جدا می کند و آرام روی تخت دراز می کشد.

چشمان روشنش به سقف خیره مانده. اما از حالت چهر ه اش پیداست که افکار شیرین گذشته را در ذهن مرور می کند.

عقربه ی ساعت که روی ۵ می ایستد، دوباره عجولانه به من نگاهی می اندازد. حلقه های دود سیگارش را رو بمن بیرون می دهد و انگشتش را جلو می آورد و طرح یک لبخند را برایم نقش می زند. انگار می خواهد یادش نرود که باید کمی لبخند را لازمه ی دیدارش کند. کیفش اش را روی شانه می اندازد و از پنجره ی نگاهم دور می شود.

دوباره گلدان گل زیبا با قرمز درخشانش از میان انبوه کتاب های قطور کنار دیوار و فضای مه آلود اتاق وسعت نگاهم را پر می کند.

حس می کنم تصویرآن گل رز جایی در حوالی قلبم برای همیشه حک شده است.

تمام مدت روز از میان رد لبخندی که تا انتهای صورتم کش آمده بود بی آنکه از این تکرار خسته شوم به گلدان خیره مانده بودم.

نسیم خنکی از لای پنجره ساقه ی نحیف گل را در آغوش گرفت و دست نوازشگرش لابه لای گلبرگ هایش پیچید و من محو دلبری های گل از بازتاب این تابلوی بی نظیر در درونم، شادی بی اندازه ای را احساس می کردم.

نمی دانم چه مدت از رفتنش می گذشت! اما اتاق در تاریکی شب فرو رفته بود که ناگهان صدای باز شدن در، تکه های پراکنده ای از نور را روی صورتم منعکس کرد. و او با قدم های تند و عصبانی وارد اتاق شد. بی آنکه بمن نگاه کند . کیف و کاپشنش را گوشه اتاق رها کرد و با دو دست سرش را گرفت. چهره اش عصبی و برافروخته بود.از میان نفس های برید ه اش حرف های نامفهومی بیرون می پرید. انگار خودش را سرزنش می کرد. چشمان خیسش را به گلدان دوخت و بعد با خشمی بی اندازه آن را به سمتم پرت کرد.

تصویر بی رنگ گلدان در درونم با صدای ناله بلندی هزار تکه شد. واز شدت ضربه فرو ریختم ! در تمام مدت نگران بودم که مبادا گلبرگ های زیبای گلی که عاشقش بودم پر پر شود. گل را دیدم که روی تکه های تنم روی زمین افتاد .بی آنکه آسیبی دیده باشد و همچنان همان شادابی و زیبایی در تنش خودنمایی میکرد.

چیزی نگذشت که فهمیدم آن گل واقعی نبود ومن تمام این مدت عشق دروغینی را در درونم منعکس کرده بودم!

دیگر به جز تصویر آن گل پلاستیکی و او که خودش را در پشت دود سیگارش پنهان کرده بود هیچ چیز دیگری در تکه تکه های تنم دیده نمی شد.

در حالی که مطمئین بودم که او هم با عشق تازه ی دروغینش از درون فرو ریخته است

وهیچ آینه ای بعد از من شانس دیدن لبخندهایش را نخواهد داشت.

فرزانه بارانی

داستان کوتاه “نگار” (پایان)
تعداد بازديد : 53

یه هفته ای بود که از سوگند خبری نداشت . اشکان تصمیم می گیره به سراغ سوگند بره و ازش خواهش کنه برگرده اما، نمی تونست چشم تو چشم سوگند بشه کم اشتباه نکرده بود، اصلا سوگند بر می گرده ؟ تو همین فکر و خیالات بود که خودشو جلوی خونه سوگند می بینه دلشو می زنه به دریا زنگ خونه رو می زنه صدا مردونه ای اومد . پدر سوگند بود اشکان دست و پاشو گم می کنه : – سلام آقای محمودی اشکان هستم… پدر سوگند که خیلی از دست اشکان عصبانی بود از پشت آیفون غر زدنشو شروع می کنه اشکان – آقای محمودی یه خورده به من هم فرصت بدید صحبت کنم اینجوری که نمیشه صحبت کرد لطفا بزارید بیام بالا همه چی رو واستون توضیح بدم – دیگه چیو می خوای توضیح بدی سوگند همه چیزو واسم تعریف کرد – ولی آقای محمودی باید حرفهای منو هم بشنوید

یقیه در ادامه مطلب

داستان کوتاه”شایدیک شب درسال های بعد”
تعداد بازديد : 47

مثلا یک روز بعد تعطیلات که از مسافرت اومدیم
صبح تو خواب بمونی من بیدار شده باشم اما دلم نیاد تورو بیدار کنم بعد وقتی دارم
صبحانه حاضر می کنم بیدار بشی و ساعت را ببینی و غر بزنی، دعوام کنی که چرا بیدارت نکردم
بعد من بگم خوب دلم نیومد خیلی خسته بودی
تو بری حاضر بشی من برات لقمه درست کنم که وقتی داری میری سرکار توی راه بخوری
اما تو دستمو پس بزنی و و با صدای بلند بگی نمی خوام دیرم شده
در رو بکوبی به هم…
من هم با صدای در بغضم بشکنه, گریه کنم
اصلا هی توی کاناپه بشینم گریه کنم ناهار هم نخورم
تو هم مثل هر روز زنگ نزنی حالم را بپرسی، منم زنگ نزنم
منم لج کنم با خودم بلند بلند حرف بزنم، الکی خط و نشون بکشم
بعد بلند شم سبزی پلو بدون ماهی درست کنم
اصلا لج تر می کنم کوکو سبزی هم درست می کنم
وقتی در می زنی در رو باز کنم و زود برم تو اتاق
تو صدام کنی…خانومم کجایی؟
منم با خودم کلنجار برم که بیام برات چایی بیارم مثل هرشب یا نه!
بعد با خودم می گم بذار ادب بشه
میام که میز رو بچینم یه سلام آروم میدم
تو برام یه شاخه گل سرخ گرفتی
بگی ببخشید سرت داد زدم دیرم شده بود
منم بگم مهم نیست بیا شام بخوریم
تو هم با ذوق بگی وایییییی ماهی! بوی سبزی پلو میاد؟
کاش سبزی پلو درست نمی کردی
بگم حالا برو دستاتو بشور بیا
بعد شاخه گلم رو هم بذارم روی میز
با ذوق بیای سر میز
تو با تعجب بگی ماهی کجاس؟
من بگم ماهی! من گفتم ماهی داریم؟
تو بگی بوی سبزی پلو میاد خوب با ماهی هست
بعد منم با یه لبخند بگم: برات کوکو سبزی بیارم؟
عصبانی بشی
بگی می دونی من سبزی که پخته شده دوست ندارم گرسنه از سرکار اومدم
به من سبزی پلو میدی؟ از اون بدتر با کوکو سبزی؟
منم بگم جای تشکرت هست کلی زحمت کشیدم
تو بگی اون از صبح که بیدارم نکردی ظهر هم زنگ نزدی اینم از شام
بعد بری تو اتاق
شام خودم را کنار بذارم بقیه را بدم همسایه
تند تند شام بخورم کارامو کنم
تو هم کتاب بخونی
بعد من هیچی برات نیارم نه میوه، نه چای
خودت بری بیاری
بعد من برم بخوابم تو هم میوه بخوری
بعد نصفه شب منو بیدار کنی بگی عزیزم شام کجاست؟
بگم خونه همسایه، چطور؟
بگی یعنی چی من گرسنمه!
بگم می خواستی بخوری! دیدم نمی خوری منم که همش رو نمی خوردم
یه بشقاب گذاشتم برای همسایه!!!
الان هم یا خوردن با داخل یخچال همسایه هست
با اخم بگی تخم مرغ داریم؟
بگم نه برای کوکو مصرف کردم فردا زود بیا بریم خرید،
هیچی نداریم مسافرت بودیم خوب چیزی نمونده
تو هم بگی من الان گرسنمه
منم بگم می خواستی شام بخوری! شام نخوری دیگه شام نیست!
حالا برو نون و پنیر بخور
تو هم آروم بری یه چیزی بخوری
صبح زود بیدار شی میز رو بچینی من رو هم بیدار کنی
وقتی داری میری بگی لطفا شام قیمه درست کن!
منم بگم باشه شما زود بیا بریم خرید
بگی باشه من دیشب خیلی گرسنه بودم
من بگم دیگه اول صبح داد نزنی، غر نزنیا شام هم می خوری بهانه نمی گیری
وگرنه بشقاب سبز می ذارم جلوت!!!
تو بگی نه قربونت برم اصلا هر چی تو بگی
بعد با لبخند بری سرکار….

داستان کوتاه”دستهای کوچک”
تعداد بازديد : 47

دست های کوچکش
به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : “آقا… آقا “دعا ” می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج” آقا “دعا ” می کند!!!

داستان کوتاه”من هیچ چیزی ندیدم”
تعداد بازديد : 33

صدای بسته شدن در را که پشت سرت شنیدم، رفتنت باورم شد.

یکی بیاید جلوی اشکهایم را بگیرد،

تورفته بودی بی خداحافظی، بی دلجویی…بی من.

رفتنت را ندیدم، من فقط صدای وحشتناک در را شنیدم که پشت سرت بسته شد…

من هیچ چیزی ندیدم.

نه نگاه سردت را… نه گره وانشدنی اخم هایت را… نه قهرت را… نه رقیبم را… که بخاطرش رهایم کردی.

نه من هیچ چیزی ندیدم.

من فقط شنیدم… ازهمه شنیدم که ترکم کرده ای

خودم صدای لعنتی در را شنیدم و فقط حرف مادربزرگ آرامم میکند که میگوید:

“شنیدن کی بود مانند دیدن“

نه من هیچ چیزی ندیدم...

نویسنده: رویا فرخ شعار

داستان کوتاه”نگاه بی عشق”
تعداد بازديد : 41

فریاد کشید نه…هیچ وقت چنین نبوده، هیچ وقت…

چشمانم گرم شد، آرام آرام گونه هایم مروارید باران گشت و صدایم به هق هق افتاد.

دیگرهمه چیز برایم تمام شدم بود، درآخرین نگاه تمام سخنانش راگفته بود.

بیچاره من

بیچاره من که عشق را باتمام متعلقاتش تحفه دلش کرده بودم…

کنجی نشستم و های های باران عشق سردادم، نمیتوانستم باورکنم که نگاه هایی که دل سپارش گشته بودم، هرگز مرا ندیده

بازدلم راهی آخرین دیدار میشود، پس ازاینکه حرف های دلم را گفتم، آخرین سخنم چنین بود:

میدانم توهم مرا عاشقی، خوب میدانم، نگاه هایت عشقت را فاش نموده…

خوشحال و سرخوش انتظارتکان دادن سر یا سکوت معنا دارش را داشتم که…

فریادکشید نه…هیچ وقت چنین نبوده، هیچ وقت…

تمام وجودم سرشار ازتعجب شد، عرق سردی ازپیشانی ام فرومی ریخت…

این را گفت وبرخواست، با بلندشدنش تمام ماجرا را فهمیدم…

هنوزصدای عصای سفید محمدبرزمین سرد آن شب، کابوس هرشب من است…

نویسنده:محمدرسول شریعتمداری

داستان کوتاه”چشمها”
تعداد بازديد : 31

چشماش ازعصبانیت قرمز شده بودن و پیشونیش عرق کرده بود.
به زحمت روی پاهاش ایستاده بود.دستای لرزونشو میون موهای پریشونش قلاب کرده بود و بی اختیار تو صورتش فریاد میزد:
-((دیوونم کردی….
خسته شدم از دستت…))
کمی این طرف و اون طرف رفت.کلافه بود. دوباره ایستاد و ادامه داد:
-((تو عاشقی!؟
واقعا حس میکنی عاشقی؟
ادعا میکنی زیباترین حس دنیا رو درک کردی. به خیالت هیچ آسمون بلندی به پای احساست نمیرسه! اما وقتی میون خودت و عشقت ناچار به انتخاب شدی و گفتی “خودم” چی؟ عاشق بودی؟))
کمی نزدیکتر شد. بهش خیره شده بود و باعصبانیت تو چشماش نگاه میکرد.
-((نفس کشیدی گفتی عاشقم. خوابیدی و بیدار شدی گفتی عاشقم. زندگی کردی به اسم عشق.اونقد گفتی تا خودتم باورت شد عاشقی، اما تا کم آوردی کنار کشیدی و گفتی قسمت نبود ، میرم سراغ یکی دیگه !
تو واقعا عاشقی؟
نه… نیستی))
همینطور که بهش خیره شده بود عرق پیشونیشو پاک کردو موهاشو از صورتش کنار کشید.
-((عاشق بودن واسه یکی مثل تو زیاده. خیلی هم زیاده… دل چند نفر دیگه رو باید بشکنی تا به خیال خودت قسمتت رو پیدا کنی؟
حتی خداهم حالش ازت بهم میخوره.
ازت متنفرم…))
اینو گفت و ازمقابل آئینه کنار رفت...

داستان کوتاه”خوابم یابیدار؟”
تعداد بازديد : 53

دستانش را بر پلکهای بسته ام کشید. همان عطری را زده بود که همیشه میزد….

آرام چشمانم را گشودم، مبادا بترسد و دوباره برود...

دستانم را دراز کردم .

همانجا بود، واقعیت داشت.

نشستم ، به چشمان یشمی اش خیره شدم. ناگهان از جا پرید…دستم را گرفت: بلند شو… پاشو.

دنبال هم درآن چمنزار دویدیم. نمیدانم چند ساعت شد. اصلا خسته نمیشدم. دوست داشتم تاابدیت بدوم.

ناگهان باران گرفت. ایستاد. دستش را روی گونه ام کشید: دیگر باید بروی.

دستانش را بوسیدم: کجا بروم؟ تازه پیدایت کرده ام.

- باید بروی.

- اما تو … توهم می آیی؟

-نمیتوانم. سرش را پایین انداخت.

نمیدانم چرا به یک آن تمام بدنم شروع به سوختن کرد.

او دور شد… دور دور

و من برگشتم، برگشتم به جهان بی او...

به جهان جهنمی خودم…

نویسنده: آتنا سادت

داستان کوتاه”عشق های ساده”
تعداد بازديد : 43

یاد روزهای کودکی و آن عشق های ساده و دوست داشتنی بخیر
روزهایی که عروسک هایت را به من نشان میدادی ، موهای آن ها را شانه میزدی
من میشدم نقش مرد، تو میشدی نقش زن
تو غذا میپختی ، من سرکار میرفتم
وقتی می آمدم از کار تو چای برایم میریختی
و بعد عروسک هایت را می آوردی و میگفتی:
این بچه ی خوبی بود، من هم میگفتم آفرین، امروز مادرت رو اذیت نکردی
چقدرساده بود، چقدر یکرنگ
چه دل بزرگی داشتیم، چه دوست داشتن های پاکی
روزها گذشت… بزرگ شدیم و هنوز از آن غذای خوشمزه ات به یاد دارم
و آن چای بعد از کار و آن بچه های خیالی
به درستی که هرچه بود همان بود و بس…

داستان کوتاه “زخم خورده” (قسمت دوم)
تعداد بازديد : 43

نمیدونستم باید چیکار کنم ، باهاش حرف بزنم؟ میدونستم حاشا میکنه.

هیچوقت دلم نمیخواست شک وارد زندگیم شه. ولی حالا که بود باید مطمئن میشدم.

میدونستم چه ساعتائی کلاس داره . همیشه بعد شرکت میرفت دانشگاه . حتی ناهارشم اونجا میخورد .

بچه رو سپردم دست مامانم .

-مامان اگه میشه چند ساعتی مواظب بچه باش وقت آرایشگاه دارم برم و بیام.

سوار تاکسی شدم و یه راست رفتم دانشگاه اولین بارم بود میرفتم دانشگاهش .

فقط شماره ی کلاسشو میدونستم با اسم اون دختره!

پرسون پرسون رفتم تا رسیدم به کلاسشون .

چشام دنبالش میگشت که دیدم تو سالن داره با دوستاش حرف میزنه .

منتظرش موندم تا بیاد میدونستم حسابی ناراحت میشه.

ولی چاره ای نداشتم باید خیالمو راحت میکردم.

حرفاش با دوستاش تموم شد. یه لحظه نگام کرد و رد شد .

ولی بعدش انگار که یه دفعه متوجه حضورم شده باشه جا خورد و برگشت طرفم.

-الهام تو اینجا چیکار میکنی؟ واسه چی اومدی؟

-هیچی . بچه خواب بود سپردم مامانم و گفتم یه سر بیام پیشت .

- لازم نکرده .زود برگرد خونه .

- نمیخوای مهمون کلاستون بشم؟ مثل دوست دختر دوست پسرا بیام پیشت بشینم؟

نمیخوای منو به دوستات معرفی کنی؟

نکنه خجالت میکشی بگی زنمه؟

عصبانی شد ولی به روم نیوردم .

- گفتم زود برگرد و برو

ولی باید کاری رو که شروع کرده بودم رو تموم میکردم.

یکی از دخترا اومد طرفش

- آقای فرهودی ببخشید میشه جزوه تونو یه لحظه بدید به من؟

این جزوه گرفتن تو دانشگاه هم واسه خودش سوژه ایه!

یه نگاه تحقیرآمیز بهم کرد

- ببخشید..معرفی نمیکنید؟

در برابر دخترا کم آوردم .از نظر ظاهری و پوشش هیچ شباهتی به هم نداشتیم!

من ساده بودم و چادری ولی اونا پر از رنگ و روغن!

شاید آرش حق داشت نتونه معرفیم کنه .

تموم اعتماد به نفسی که داشتم و در برابرشون کم شده بود رو یه جا جمع کردم و گفتم:

- من خانومشون هستم از آشنائیتون خوشبختم…

دخترا تعجب کردن حالم گرفته شد ،یعنی اینقدر….؟

- آقای فرهودی مگه شما متاهلید؟ تا حالا نشنیده بودیم. خانوم خوش اومدید. بفرمائید بریم کلاس.

خشمو تو چشای آرش میدیدم اگه از دوستاش خجالت نمیکشید همون جا میزد تو گوشم

رفتم کلاسشون و بین دخترا نشستم.

ادامه دارد…

نویسنده:لیلا فام

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : جمعه 05 ارديبهشت 1393 ساعت: 9:58

داستان کوتاه “زخم خوره” (قست اول)
تعداد بازديد : 39

نگاهش به کتابه. ولی میدونم افکارش محو خیالاتشه…

“آرش میخوای برات چای بیارم؟”

“نه الهام ممنون.”

چند سالیه ازدواج کردیم. عاشقانه. طوری که لیلی و مجنونم به گرد پامون نمیرسن.

دیپلمو که گرفتم ازدواج کردم..دلم میخواست ادامه تحصیل بدم…

آرش فوق دیپلم بود…کارمند یه اداره…

“الهام نمیتونیم هر دو با هم درسمونو ادامه بدیم. وضع مالیمون ناجوره . سختمون میشه . شهریه ها بالاست.بعدشم تو وظیفه ی مهمتری تو زندگی داری . باید مواظب بچه مون باشی. اون بیشتر از هر کسی به تو نیاز داره.”

درست میگفت یه زن قبل از اونکه زن خونه باشه باید مادر باشه .

مادری که باید خودشو نادیده بگیره تا قدرتی باشه برای منزلت و بزرگی خانواده اش…

آرش کنکور داد و عزمشو جزم کرد واسه ادامه تحصیل.

الحق هم کم نیورد. همیشه نمره ی اول کلاسش بود .همه جوره باعث آرامشش میشدم تا کمبودی حس نکنه.میدونستم هر کاری بکنم واسه زندگیم کردم.

تا اینکه تلفنای مشکوک آرامشو بهم زد.

تلفن زنگ میخورد . وقتی جواب میدادم قطع میکرد..

شماره شو برداشته بودم. میدونستم مزاحمه ،حس بدی داشتم.

تا اینکه یه روز…

یه ساعتی بیرون بودم. وقتی برگشتم آرش تازه رفته بود.

میدونستم با گریه ی بچه نمیتونه درس بخونه.هر وقت خونه بود بچه رو برمیداشتم و میرفتم بیرون…ناخودآگاه رفتم طرف تلفن…میخواستم ببینم در نبودم کسی زنگ زده یا نه؟

شماره ی آشنائی رو دیدم. اره..همون شماره ی مزاحم بود.

نیم ساعتی مکالمه داشت…شک کردم ولی اونقدر دوستش داشتم که نخواستم باور کنم. نخواستم شک مو تبدیل به یقین کنم…خوشبختیمو دوست داشتم.

اون اتفاق بازم افتاد…زنگ میزد و تا گوشی رو برمیداشتم قطع میکرد.

آرش هم نگام میکرد . طوری که فکر کنم بهم شک کرده

“آرش نمیدونم کیه، باور کن ،بیا و خودت شماره شو بگیر…”

“نه نمیخواد حتما مزاحمه لطفا اگه میشه بعد این تو جواب تلفن ها رو نده.”

بهم برخورد ، مثل گل پاک بودم تحملش برام سخت شد.

ناراحت شدم . همون شماره رو گرفتم.

“الهام چیکار میکنی؟”

“هیچی میخوام ببینم واسه چی زنگ میزنه و قطع میکنه ؟”

زنگ خورد گوشی رو برداشتن.

ترجیح دادم جواب ندم تا خودش بحرف بیاد…

انگار که خیلی وقته منتظر تماسه “سلام..خوبی؟”

یه خانوم پشت خط بود. انگار یه پارچ اب یخ رو سرم خالی کردند.

“سلام ببخشید من شما رو میشناسم؟ واسه چی زنگ میزنید و جواب نمیدید؟”

با شنیدن صدام هول برش داشت “ببخشید حتما اشتباهی شده..بچه ها داشتند با تلفن بازی میکردند”

“خانوم بچه ها هیچوقت روزی یه بار یه شماره رو اشتباه نمیگرن لطفا مواظب رفتارتون باشید “و قطع کردم…

نگاه آرش رو دیدم “چیکار کردی؟ کی بود؟”

“هیچی همون مزاحم بود خواستم مطمئن شی ”

“باشه برو مطمئنم…بچه داره گریه میکنه نزارش”

رفتم ولی دلم آروم قرار نداشت…مثل یه مرغ پرکنده شده بود که خودشو به در و دیوار میزد.نمیخواستم باور کنم ولی وقتی قطعات پازل رو کنار هم میچیدم میدیم یه چیزی رو کم داره. هنوز ناقصه. جور در نمیاد.

تا اینکه یه روز لای کتابش رسید پرداخت شهریه دانشگاه رو دیدم

خانوم ــــــ با امضای آرش بود.

نتونستم تحمل کنم اسمشو یادداشت کردم و رسید رو گذاشتم سرجاش. شکم داشت به یقین تبدیل میشد .آرامش قبل از طوفان. ولی باید طوفان رو هم نگه میداشتم تا زندگیمو به گردبادش نده.

زنها هرقدر کند ذهن و عقب باشند تو این جور موارد زرنگند. حسی قوی دارند که حرفو از نگاه میخونند ، حس رو از دل میگیرن

حس حسودیشون باعث میشه فقط اونو برای خودشون بخوان عشق اونو برای خودشون بخوان.

و برای رسیدن به هدفشون هر کاری رو میکنند حتی به قیمت زندگیشون.

ادامه دارد…

نویسنده: لیلا فام

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : جمعه 05 ارديبهشت 1393 ساعت: 9:56
ليست صفحات
تعداد صفحات : 2