close
تبلیغات در اینترنت
احساس

احساس

مارو دنبال کنید


تبلیغات

داستان عاشقانه پیانو
تعداد بازديد : 13

داستان عاشقانه پیانو

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .


صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .


روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .


مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .


هیچ کس اونو نمی دید .

بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : یکشنبه 26 فروردين 1397 ساعت: 16:37

زنی را می شناسم که
تعداد بازديد : 34

این روزها ﺯﻧـﻰ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺷﻨﺎﺳﻢ

ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻛﺸﻰ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﺪ،

میخواهد

بردارد

و

احساسش را بریزد دور…

قدم نمیزند

تا مبادا

باد لابلای موهایش بپیچد

و باز غرق خاطراتش کنند!

فقط آرزو میکند کاش

بگذرد این هفته ،

هفته های لعنتی!

من

زنی را دیده ام که خودش را جمع کرده است

تا

بریزد دور…

عطرهایش را

شانه اش را

زیباییش را …

آیه به آیه

پشت سر هم تکرار میکند:

کاش

بمیرد این خاطره،

خاطرات لعنتی…

من زنی را میشناسم

که

صبح بیدار شد

و

دید آبستن تمام دردهایش شده است