close
تبلیغات در اینترنت
شعر و دل نوشته

شعر و دل نوشته

مارو دنبال کنید


تبلیغات

████████████████████████████████

رباتهای رایگان ضد اسپم گروه
کانال ما:

مشاهده امکانات در اپارات:

حتما تو کانال ما عضو بشین

تو امروز باید می بودی
تعداد بازديد : 29

امروز نه چایم دارچین داشـت​

نه قهوه ام شکر

نه اینکه نخواهم

حوصله اش را نداشتم

یعنی می دانی..

امروز نبودم

نه!

امروز اصلا نبودم

من که خیلی وقـت است

نیستم

امروز آفتاب بود.. بهار بود…

راحت بگویمت

امروز تو باید می بودی

همه ی روزها به کنار

تو امروز را عجیب به من

وبه چشمهای منتظرم

بدهکاری. . . !​

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 22:48

خوشبختی
تعداد بازديد : 15


هر یک از زنانی

که زمانی

بی تفاوت از کنارشان گذشته ای

تمام دنیای مردی بوده اند…

همین زن که از اتوبوس پیاده شد،

با چشمهای معمولی

و کیفی معمولی تر

و تو معصومش پنداشتی

روزی

جایی

کسی را آتش زده،

با همان ساقهای معمولی

و انگشتهای کشیده …

شک ندارم

مردی هست

که هنوز

در جایی از جهان

منتظر است آن زن

خوشبختی را در همان کیف چرم معمولی

به خانه اش ببرد..

رویا شاه حسین زاده

چه جالب شبیهم شدی عاقبت!
تعداد بازديد : 32


شنیدم شبی در دلِ کوچه ها

به یادم دو ساعت قدم می زنی

چه جالب شبیهم شدی عاقبت!

و حرفی که من می زدم می زنی

به گوشم رسیده تو هم دود را …

فرو می دهی در ته سینه ات

عرق می خوری تا نفهمی که ای

وعُق می زنی روی آیینه ات

می آیی کنار در خانه ام

همه قصه را زیر و رو می کنی

چه جالب شبیهم شدی عاقبت

و تیزی به دستت فرو می کنی

شنیدم که از گوشی ات مست ها

صدای زنی را در آورده اند

و خط من از جیب تو کشف شد

عجب ! شعرها پیش تو مانده اند ؟

همین صحنه در خواب من آمده

که حل می شوی در لجن های جوب

چه جالب کسی شکل دیروز تو

نوشته “صنم عشق من” روی چوب

هزار آفرین بر دل نازکم

که بر وضع تو اینچنین راضی است

چه جالب شبیهت شدم عاقبت

و فهمیده ام زندگی بازی است!

صنم میرزا زاده نافع

ظاهرا معنی برگرد نمی دانی چیست
تعداد بازديد : 32


نازپرورده‌ای و درد نمی‌دانی چیست
گریۀ ممتد یک مرد نمی‌دانی چیست
روی پوشاندی و پوشاندن این ماه تمام
آنچه با اهل زمین کرد نمی‌دانی چیست
در کجا علم سخن یاد گرفتی که هنوز
ظاهرا معنی «برگرد» نمی‌دانی چیست
شادمان باش ولی حال مرا هیچ مپرس !
آنچه غم بر سرم آورد نمی‌دانی چیست
گفتم از عشق تو دلخون شده‌ام، خندیدی
نازپرورده‌ای و درد نمی‌دانی چیست

خبر ز یارنیامد
تعداد بازديد : 88

چه گشته است؟ ندانم خبر ز یار نیامد

درخت عشقـ بریدند و او کنار نیامد

در انتظار نشستم مگر ز در به در آید

مرا قرار به سر شد، سر قرار نیامد

دو دیده دوخته بودم، مدام بر سر راهش

کسی برای گذر هم، به رهگذار نیامد

از عشـق بی ثمر خود دگر تورا چه بگویم ؟

مرا نصیب از عشقـش بغیر خار نیامد

دلم به او بسپردم که بذر عشق بکارد

هر آنچه کاشت دریغا، یکی به بار نیامد

غریب ماندم و تنها، بر آستانه ی کویش

بوقت رفتنم اما، به رهسپار نیامد

شکار کرد دلم را ، نهاد بر سر راهی

برای دیدن صیدش، سر شکار نیامد

بجز دعا چه بگویم به آنکه برده دلم را؟

اگرچه وقت مصیبت، مرا به کار نیامد

چه وعده ها که شنیدم برای فصلِ بهاران

بهار آمد و اما ؛ به دل ، بهار نیا مد …

بیژن شکیبی

متن های کوتاه عاشقانه و احساسی
تعداد بازديد : 77

چقدر خوشحــال بود
شیطــان
وقتی سیب را چیدم
گمان می کرد فریب داده است مرا
نمی دانست
تو پرسیده بودی
مرا بیشتر دوست داری . .
یا ماندن در بهشـــت را؟
***
تو تنهــــا دعـــای قشنــــگ  منــــی
مبــــادا کســـی از خـــدا
بـــــی خبــــر بــــرای خـــودش، آرزویــــت کنــــد …

بقیه در ادامه مطلب

عکس نوشته شرح فراق
تعداد بازديد : 44

عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیده‌ست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

دل تکونی از خونه تکونی واجب تره
تعداد بازديد : 40

دل تکونی از خونه تکونی واجب ترِه

دلتو بتکون

از حرفا

بغضا

آدما

دلتو بتکون از هرچی که تو این یک سال …

یادش دلتو به درد آورد

از خاطره هایی که گریه هاش بیشتر از خنده هاش بود

از نفهمیدنِ اونایی که همیشه فهمیدیشون

یه نفسِ عمیق بکش

سلام بده به بهار

به اتفاقای خوب…

«من دلمو تکوندم»

تو هم بتکون…

سال ٩٣ هم کم کم داره تموم میشه

یادت باشه زندگی کوتاهه

صادقانه عاشــق باش

خالصانه رفتارکن

و بدون کنترل بخند…

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : پنجشنبه 28 اسفند 1393 ساعت: 2:37

بعد از تو
تعداد بازديد : 41

نازنینم !
عادت نیست از این فاصله برای تو نوشتن، اجبار است.
اعترافش هم وحشتناک است
ولی‌ همین تاریکی‌
همین سکوت محض
این درد
تو را به من نزدیکتر می‌‌کند!
آدم ها
با حضور‌های کم رنگشان
با بودن‌هایی‌ که به بدترین وجه ممکن
با منطقی‌ که من نمی‌فهمم
با احساسی‌ که آنها نمی‌‌فهمند
واقعه‌ی نبودن تو را یادآوری می‌‌کنند!
بعد از تو
هیچ چیزِ آدم‌ها
جز لحظه ی وداع شان
برای من شور آفرین نیست.

سکوت گورستان
تعداد بازديد : 37

سکوت گورستان را می شنوی؟
دنیا ارزش دل شکستن را ندارد…
می رسد روزی که هرگز در دسترس نباشیم
خاک آنتن نمی دهد که نمی دهد…
ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : سه شنبه 28 بهمن 1393 ساعت: 11:31

غرور
تعداد بازديد : 45

من تو را بیشتر از غرورم دوست داشتم
و تو، غرورت را بیشتر از من
حالا اما…
بگذریم
نه دیگر چیزی از غرور تو مانده
نه از دوست داشتن من

سیگار پشت سیگار
تعداد بازديد : 41

شمرده بودم
سه سیگار تا خانه ی تو راه بود
حالا دیگر
کوچه به کوچه
سیگار پشت سیگار
می گردم و نمی رسم…
ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : پنجشنبه 09 بهمن 1393 ساعت: 12:6

مممن هم دو دو دوستت دا دادارم وولی…
تعداد بازديد : 74

یخود اصرار نکن دخترک شبه پری
نکن اینقدر تقلا که دلم را ببری
مادرت دل نگرانت شده از آغوشش -
اینقدر دور نشو سر به هوای  ددری
زود برگرد که در سیطره ی شاهین ها
بلبل لال! نسنجیده نباید بپری
گفتم از گربه ی  بی چشم و حیا دور شوی
نه که هر بار تو را دید دلش را ببری
همه ببرند پر از خط و خطا ساده نشو
حاصل سادگی امروز شده دربه دری
دوست دارم به زبان تو بگویم، ساکت !!!
گوش کن گرچه زدی بازخودت را به کری
مممن هم دو دو دوستت دا دادارم وولی
تو تو تو از د درون د دلم بیخبری
ببلا برده رو روی ممخم راه  نرو
بببرگرد د دختر چه قدر خیره سری
ششنیدی گگگفتم ز ز زن دارم و باز
دو دودوستم داداداری ؟ خخخیلی خخ …
مجتبی سپید

تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست
تعداد بازديد : 67

تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست
یا نگاهم بکند چشم تو مجبور که نیست
شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی؟
با تو اَم! خانه ی تنهایی من دور که نیست
آن که با دسته گلی حرف دلش را می زد
پر درد است ولی مثل تو مغرور که نیست
نازنین، عشق که نه، اخم شما قسمت ماست
عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست
تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی
تو نگو نه، دل دیوانه ی من کور که نیست
خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد
لعنتی غیر تو با هیچ کسی جور که نیست
مشکل اینجاست نگفتی تو به من، می دانم
تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست
زهرا حسینی

از گهواره تا تابوت
تعداد بازديد : 61

در گوشه یی از این جهان، امشب
یک چشم می گرید برای من
در گوشه یی دیگر
یک چشم
می خندد
برای تو
در جایی از باغی
یک دست با یک میخک سرخ
در انتظار گیسوان توست
و در همان باغ
یک دست دیگر تا بیفشاند
به گور من
یاس سفید و زرد
می چیند
و هیچ کس از هیچ کس چیزی نمی پرسد
که این چرا زرد؟
آن چرا سرخ ؟
که آن چرا سوگ ؟
این چرا سور؟
آن کس که یک صبحانه ی شیرین
با زندگان خورده است
چیزی نمی داند
و آن که یک عصرانه ی میخوش
با رفتگان دندان زده
چیزی نخواهد گفت
شاید حقیقت
تنها همین باشد
تنها همین دستی که تابم داده
از گهواره
تا
تابوت
و یا همین سکه
که با  دو روی عشق و مرگش
تا جهان
باقی است
روی هوا می چرخد و
انگار با
هر چرخ
به سخره می گیرد
صد بار
سیب سرخ اسحق را
حسین منزوی

خرابم قهوه چی
تعداد بازديد : 49

خرابم قهوه چی! قلیان برایم بار کن لطفاً
سری اش را پر از سوغاتی خوانسار کن لطفاً
بخوان آوازخوان! دارد دلم آرام میگیرد…
بزن تار و همین تصنیف را تکرار کن لطفاً
شش و هشتی بزن، شادم کن؛ امشب سخت غمگینم
بخوان! آزادم از این بغض لاکردار کن لطفاً
غریبم قهوه چی اما گمان کن اهل این شهرم
به رسم مشتریهای خودت رفتار کن لطفاً!
بگو تا غربت بعدی، چه مدت راه باید رفت
اگر دور است قربانت! نگو! انکار کن لطفاً
مرا امشب اگر رفتم که هیچ، اما اگر ماندم…
کمی مانده به هنگام اذان، بیدار کن لطفاً
عجب قلیان خوشکامی! چه آهنگی! خوشم آمد
بیا مَشتی، یکی دیگر برایم بار کن لطفاً
مجتبی سپید
ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : سه شنبه 09 دي 1393 ساعت: 17:56

مرا به خانه ام ببر
تعداد بازديد : 64

شب آشیان شب زده، چکاوک شکسته پر

رسیده ام به نا کجا، مرا به خانه ام ببر

کسی به یادعشق نیست، کسی به فکر ما شدن

از آن تبار خود شکن تو مانده ای و بغض من

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن

از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

چگونه گریه سر کنم که یار غم گسار نیست

مرا به خانه ام ببر که شهر، شهر یار نیست

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن

از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست

مرا به خانه ام ببر که شهر،شهر یار نیست

مرا به خانه ام ببر ستاره دلنواز نیست

سکوت نعره میزند که شب ترانه ساز نیست

مرا به خانه ام ببر که عشق در میانه نیست

مرابه خانه ام ببر اگرچه خانه خانه نیست

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن

از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

چگونه گریه سر کنم که یار غم گسار نیست

مرا به خانه ام ببر که شهر شهر یار نیست

ایرج جنتی عطایی

از کنارم رد شدی بی اعتنا، نشناختی
تعداد بازديد : 52

از کنارم رد شدی  بی‌ اعتنا، نشناختی

چشم در چشمم شدی اما مرا نشناختی

در تمام خاله‌ بازی‌های عهد کودکی

همسرت بودم همیشه بی‌ وفا نشناختی؟

لی‌ له‌ باز کوچه‌ ی مجنون صفت‌ ها فکر کن

جنب مسجد، خانه‌ ی آجرنما، نشناختی؟

دختر همسایه! یاد جرزنی هایت به خیر

این منم تک‌ تاز گرگم‌ برهوا، نشناختی؟

اسم من آقاست اما سال‌ ها پیش این نبود

ماه بانو یادت آمد؟ مشتبا! نشناختی؟

کیست این مرد نگهبانت که چشمش بر من است

آه! آری تازه فهمیدم چرا نشناختی

مجتبی سپید

زن خوب، زنی است که شعر بداند
تعداد بازديد : 31

هر صبح
به زیبایی اندکم در آینه می خندم
و به این فکر می کنم
که چگونه می توانی عاشـــقـــم نباشی؟
خودخواه نیستم، اما
“باید” باور کنی
زن خوب، زنی است که شعر بداند
“زیبایی”
آنقدرها هم مهم نیست.

دفترعشق تورابستم نیایی بهتراست!
تعداد بازديد : 65


دفتر عــشق تو را بستم نیایی بهتر است

بی تو من با دیگری هستم نیایی بهتر است

قفل و زنجیرم شکست و قلب من آزاد شد

خوب از این بند و بلا رستم نیایی بهتر است

جام قلبم سالها سرشار از نام تو بود

جام را مستانه بشکستم نیایی بهتر است

رفته بودی تشنه ی عشــــقم کنی بیچاره تو!

با شراب دیگری مستم نیایی بهتر است

ماه من بودی و اکنون در دلم خورشید اوست

اونهاده دست در دستم نیایی بهتر است

برق می زد چشم تو تا در غمت می سوختم

همچو برق از چشم توجستم نیایی بهتر است

ای که بر بام تکبّر لانه کردی مثل جغد

گرچه بالایی و من پستم نیایی بهتر است

دام در راهم نهادی تا به چنگم آوری

در کمینت تیر در شستم نیایی بهتر است

خواه لیلی خواه شیرین یا زلیخا بوده ای

دفتر عشق تو را بستم نیایی بهتر است

من نه مجنونم نه فرهادم نه یوسف بوده ام

من همان فریاد بدمستم نیایی بهتر است

محمدرضا زارع

از یاد رفته
تعداد بازديد : 64

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست؟

هر کجا مینگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

بقیه از یاد رفته در ادامه مطلب

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : یکشنبه 16 آذر 1393 ساعت: 13:19

تلخ ترین قصه دنیاست
تعداد بازديد : 83

تلخ ترین قصه دنیاست:

صبح تا شب بخندی اما…

شب تا صبح تنهایی سیگار بکشی

آرام شده ام مثل درختی در پاییز
تعداد بازديد : 53

آرام شده ام

مثل درختی در پاییز

وقتی تمام برگ هایش را

باد برده باشد!

 

 

“رضا کاظمی”

وقتی نمی توانی، ناتوان نیستی
تعداد بازديد : 43

وقتی نمی توانی، ناتوان نیستی…
خب گاهی نمی شود…
ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : پنجشنبه 06 آذر 1393 ساعت: 1:16

هیچ بهاری به زیبایی پاییز نبود
تعداد بازديد : 41

بی تعارف
بعد تو
هیچ بهاری به زیبایی پاییز نبود

مست مستم کن
تعداد بازديد : 880

مست مستم کن

خوشم اینقدر خوشم زبون ازش حاصله

ساقیا کاری کن امشبو یادم نره

باده از نو بده هنوز حواسم به جاست

اختیار دلم ساقی به دست شماست

مست مستم کن جامو ببر بالا بزن به دست ما

می پرستم کن تو عالم مستی امشب شب یلداست

می زنم می پشت هم پیمونه پیمونه

امشبو جا خوش کنم تو کنج میخونه

بی خیال غصه ها با می خوش و مستم

انگاری امشب یکی غیر از خودم هستم!

لبریز کن جام را هم پایه ساقی منم

باده اگه یاری کنه تا صبح هم می می زنم

تا صبح هم می می زنم

من به اندازه ی یک مجلس ختم، دوستانی دارم!
تعداد بازديد : 53

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

اشک در چشم، کبابی خوردند

قبل نوشیدن چای،

همه از خوبی من میگفتندس

ذکر اوصاف مرا،

که خودم هیچ نمی دانستم.

نگران بودم من،

که برادر به غذا میل نداشت

دست بر سینه دم در ایستاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب است.

دست تان درد نکند،

ختم خوبی که به جا آوردید

اجرتان پیش خدا

عکس اعلامیه هم عالی بود،

کجی روبان هم،

ایده نابی بود

متن خوبی که حکایت می کرد

که من خوب عزیز

ناگهانی رفتم

و چه ناکام و نجیب

دعوت از اهل دلان،

که بیایند بدان مجلس سوگ

روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم

ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز

که بدانند همه،

ما چه فامیل عظیمی داریم.

رخصتی داد حبیب،

که بیایم آنجا

آمدم مجلس ترحیم خودم،

همه را میدیدم

همه آنهایی،

که در ایام حیات،

نمی دیدمشان

همه آنهایی که نمی دانستم،

عشق من در دلشان ناپیداست.

واعظ از من می گفت،

حس کمیابی بود

از نجابت هایم،

وز همه خوبیهام

و به خانم ها گفت:

اندکی آهسته

تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود

و به آواز بخواند:

” مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک    چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.”

راستی این همه اقوام و رفیق

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم،

دوستانی دارم!

زندیگم دود شد
تعداد بازديد : 55

گفتی: تا سیگاری دود کنی برگشتم…
زندیگم دود شد،
کجا ماندی؟
ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : پنجشنبه 22 آبان 1393 ساعت: 9:53

دوست داشتن کسی که معنی دوست داشتن را نفهمد
تعداد بازديد : 61

دوست داشتن کسی که

معنی دوست داشتن را نفهمد

درست مثل توضیح دادن قانون نسبیت

برای مادر بزرگت است!

تو فک میزنی و او بافتنی اش را می بافد…

“آلبرت انیشتین“

روزی اگر نبودم
تعداد بازديد : 93

روزی اگر نبودم

یک آرزویم را برآورده کن

و زیر لب بگو:

یادش بخیر…

“سیمین دانشور“

رد نشو از میان قبرستان، مرده‌ها را تو بی‌قرار نکن
تعداد بازديد : 91

رد نشو از میان قبرستان، مرده‌ها را تو بی‌قرار نکن
چادرت را به روی خاک نکش، روحشان را جریحه‌دار نکن
از قدم‌های نرم تو بر خاک، تنشان توی قبر می‌لرزد
دست بر سنگ‌ها نزن بانو! به تب و لرزشان دچار نکن
عطر تو بوی زندگی دارد، خطر جان گرفتگی دارد
مرده‌ها خوابشان زمستانی است، زودتر از خدا، بهار نکن
دلبری را به بید یاد نده، گوشه‌ی زلف را به باد نده
جان من! جان من به مو بند است قبض روح مرا دوبار نکن
عینک دودی‌ات پر از معناست، چهره‌ات با خسوف هم زیباست
پشت آن تاج گل نشو پنهان، ماه من! با گل استتار نکن
ظرف حلوا به دست می‌آیم، چای و خرما به دست می‌آیم
روح دیدی مگر که جا خوردی؟ روح من! از خودت فرار نکن
به خودش هی امید داده کسی، روبروی تو ایستاده کسی
به سلامش بیا جواب بده، مرد را پیش مرده خوار نکن
باز کن لب که وقت خیرات است، ذکر شادی روح اموات است
زندگان هم نگاه‌شان به تو است، شکر و قند احتکار نکن
در نگاهت غرور می‌بینم اینقدر بد نباش شیرینم !
سوی فرهاد هم نگاهی کن خسروان را فقط شکار نکن
دل به چشم تو باختم اما، با غرور تو ساختم اما
آه مظلوم دردسر دارد سر این یک قلم قمار نکن
روز من هم شبی به سر برسد، صبح شاید به تو خبر برسد
«تا توانی دلی بدست آور» اعتمادی به روزگار نکن
شعرِ بر روی سنگ را دیدی؟ قبر کن با کلنگ را دیدی ؟
چشم روشن! دو روز دنیا را پیش چشمم بیا و تار نکن

تونیستی که ببینی
تعداد بازديد : 89

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو

در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو

در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است.

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند.

تمام گنجشکان

که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه، زیر درخت‌ها، لب حوض

درون آینه‌یِ پاک آب می‌ نگرند.

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنینِ شعر نگاه تو در ترانه من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه یِ من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم هم زدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ، آینه، دیوار، بی تو غمگینند.

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم.

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هر چه در این خانه ست

غبار سربی اندوه، بال گسترده است.

تو نیستی که ببینی دل رمیده یِ من

بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته یِ من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی…

فریدون مشیری

درونم تنهاست
تعداد بازديد : 47

اسمت را موج می‌برد
خودت را کشتی
موهایت را باد
و یادت را …
دفتــر گــم ‌شــده‌ام !
اسمم را
سنگی نگه می‌دارد
خودم را گوری
و یــادم را …
مهم نیست …

درشهرهی قدم زدوعابرزیادشد
تعداد بازديد : 43

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد

ترس از رقیب بود، که آخِر زیاد شد

این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت

با کوچ او به شهر مهاجر زیاد شد

یک لحظه باد روسری اش را کنار زد

از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت

هی کار شاعران معاصر زیاد شد

از بس که خوب چهره و عالم پسند بود

بین زنان شهر سَر و سِر زیاد شد

گفتند با زبان خوش از شهر ما برو

ساکِ سفر که بست، مسافر زیاد شد

محمدحسین ملکیان

لبخندآرامش
تعداد بازديد : 43

ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﻢ
می گریند
ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺸﺎﻥ ﺧﯿﺲ ﺷﻮﻧﺪ
ﻏﺼﻪ می خوﺭﻧﺪ
ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﻏﻢ ﺩﺭ ﻧﮕﺎﻫﺸﺎﻥ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﻮﺩ
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼِ ﺑﻠﻨﺪِ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺍﻣﻮﺧﺘﻨﺪﻩ ﺍﻧﺪ
ﺍﻣﺎ. . .
ﺯﯾﺎﺩ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺷﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﻨﺪ
ﻓﻘﻂ …
ﻓﻘﻂ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ﺗﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ِﮐﺴﯽ ﺑﻬﻢ ﻧﺨﻮﺭﺩ

توکجایی سهراب؟
تعداد بازديد : 41

تو کجایی سهراب؟

خانه ی دوست فرو ریخت سرم!

آرزویم را دستی دزدید

آبرویم را حرفی له کرد

مانده ام عشق کجا مدفون شد؟

به چه جرمی غزلم را خواندن؟

به چه حقی همه را سوزاندن؟

گله دارم سهراب……….

دل من سخت گرفته است بگو

هوس آدمها تا کجا قلب مرا می کوبد؟

تا کجا باید رفت

تا ز چشمهای سیاه مخفی شد

دوست دارم بروم

اینهمه خاطره را از دل من بردارید

عشق را جای خودش بگذارید

بگذارید به این خوش باشم

که به قول سهراب:

پشت دریا شهریست

که در آن هیچکسی تنها نیست

عشق بازیچه ی آدمها نیست

زندگی عرصه ی ماتم ها نیست

ازپشت پرده ی اشک
تعداد بازديد : 41

چهره‌ات روی آب شناور است

شناور است روی آب

تخت‌خوابت، میزت

تلفن‌ات

روزنامه‌ها، کتاب‌ها، گیتار

تمام اشیای خانه‌ات روی آب شناور است

گذشته

از پشت پرده اشک این‌گونه دیده می‌شود ..

 رسول یونان

عشق ویرانگر او دردلم اردو زده است
تعداد بازديد : 65

عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است
هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است
بیستون بود دلم… عشق چه آورده سرش
که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟
مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز
مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است
دامنش دامنـــه های سبلان است …چقدر
طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است
مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش
از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است
ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان
تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است
تا دم از مرگ زدم گفت: “دعا کن برسی!”
لعنتـــی بـاز فقط حرف دو پهلو زده است!

آنکس که دل بریده
تعداد بازديد : 57

آنکس که دل بریده، تو پا هم ببری اش

چون طفلی از کنارتو با دست میرود…

همیشه منتظرت هستم
تعداد بازديد : 73

همیشه منتظرت هستم
خیال می کنم پشت در ایستاده ای و در میزنی
اینقدر این در کهنه را باز و بسته کرده ام که لولایش شکسته است
لولای شکسته در را عوض میکنم
انگار کسی در میزند
در را باز می کنم و در خیالم تو را می بینم که پشت در ایستاده ای
می گویم :
بانو خوش آمدی
ولی تو نیستی
پشت در تنهاییست
در را می بندم و باز دوباره باز میکنم
ولی هنوز هم نیستی
اینقدر باز میکنم و می بندم که لولای در دوباره می شکند
کاش می آمدی
می دانم چشم خسته ام بسته خواهد شد
قلب خسته ام خواهد ایستاد
ولی تو نخواهی آمد
بانو
بانو
بانو جان
تا آخر عمر فقط همین خواهد بود
من و در و لولای شکسته
و حسرت دیدار تو
فقط همین
ليست صفحات
تعداد صفحات : 5