love

مطالب عاشقانه جدید
تعداد بازديد : 80

مطالب عاشقانه

دعوایِ هیچ عاشقی را جدی نگیر!
آدمها هیچوقت
با کسی که دوستش دارند
دلِ دعوا ندارند...
فقط گاهی صدایشان بلند می‌شود
تا بلندتر از قبل بگویند:
تو برایم مهم هستی، می‌فهمی؟


داستان کوتاه گل سرخی برای محبوبم
تعداد بازديد : 64


”جان بلانکارد”   از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند، مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود، اما قلبش را می شناخت؛ دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافته بود، اما نه شیفته ی کلمات کتاب، بلکه شیفته ی یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحه های آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه ی اول جان توانست نام صاحب کتاب را بیاید: ”دوشیزه هالیس می نل.” با اندکی جست و جو و صرف وقت، اوتوانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. جان برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به

داستان کوتاه”مثل من، هرگزکسی عاشق نبوده”
تعداد بازديد : 80

کم کم انگاربه این تنهایی عادت کرده ام.

توهم انگارآنجا این روزگار برایت عادت شده باشد، سراغم را نمیگیری.

یکی برایم نوشته بود چرا به سراغش نمیروی؟ چرا دست روی دست گذاشته ای؟ چرابه خودت تکانی نمیدهی؟

به گمانم نمیدانند چه میکشم یا نمیدانند تو در چه وضعی هستی…

آسمان امروز آبی شده بود… آبی تر از هر روز،

نزدیک ظهر که شد زدم بیرون تا هوایی عوض کنم.

کوچه غرق در صداهایی بود که همه برایم آزار دهنده بودند.

قدم هایم را تندتر برداشتم تا از آنجا دور شوم،

به خیابان رسیدم،

انگار اینجا صداها عادی بود.

تنها صدای ماشین ها و بوق…

میخواستم نامه ای را که دیشب برایت نوشته بودم پست کنم.

به سمت صندوق پست راه افتادم،

کارم به نظرم مسخره آمد.

نامه…!

داستان کوتاه من شیشه ای
تعداد بازديد : 79

در غروب سرد و دلگیر زمستانی و در فضای نیمه تاریک اتاق که شعله های سبز آبی و گاهی سرخ آجری بخاری در آن بازی نور و سایه ایجاد کرده  و گرمای مطبوعی در اتاق متصاعد می کند، روی تخت دراز کشیده ام و به سقف خیره مانده ام.
نرمی پتویی که تا زیر چانه ام بالا کشیده ام تنم را در سایش به کرکهایش نوازش می کند و افکار پریشانم را سر می دهد به سمت روزهای سخت آوارگی در برف و سرما! بی اختیار دستانم را به طرف دهانم می برم تا آنهارا با بخار بازدمم گرم کنم، که او در مقابلم جان می گیرد با قدی بلند و چشمان عسلی و پالتویی که روی لباس سربازی اش به تن کرده و تا روی چکمه اش می رسد …
همیشه فکرم را می خواند. حالم را بهتر از خودم می دانست. او مثل ساحری بود که براحتی می توانست دست افکارم را رو کند. کسی که با نفس هایم هم آشناست وشمار دقیق ضربان قلبم را در هر ثانیه از شبانه روز می داند،

دانلود تصاویر عاشقانه
تعداد بازديد : 65

دانلود تصاویر عاشقانه 

انسان عاشق همیشه عاشق است و اگر عشقش خدایی باشد این اتفاق طلایی دو برابر میشود 
دانلود در ادامه مطلب

رمان طلا های این شهر ارزانند از هانیه وطن خواه
تعداد بازديد : 73

رمان طلا های این شهر ارزانند از هانیه وطن خواه

خلاصه : ازدواج برای انتقام .. ازدواجی شوم ولی پایانی خوش... همه ی شهر را آب برده است و تو ماندی... و شاید جنازه ای از من... گویی شهر هم چونان من دلبند توست... آری ای سوار بر اسب آرزوها اینبار را میخواهم از تک به تک عاشقانه های نداشته مان گویم... گوشت را به من میدهی؟؟؟؟ دلم کمی راز دل گفتن میخواهد و بس... برای تو... تویی که تمام طلاهای شهر را آّب میکنی و پشیزی هم ارزش نمیگذاری... تویی که من هم برایت مفتم... ای سوار بر اسب این روزهای من اندکی خوب بودن مبخواهم و بس... اندکی ملاحظه... شاید چیزی شبیه لبخند... هر چند برای تو کم... و تو بمان تا ته قصه... اینبار من میروم و حس های لیلی وارم... تو که باشی داستان پابرجاست... من که نباشم داستان یک حاشیه کم دارد و بس... پس اینبار را به حرمت کم ارزشی طلاهای شهرت بمان... و دل من شکستن هایش را شکسته تو بمان و خاکشیرش نکن

نام کتاب : رمان طلا های این شهر ارزانند

نام نویسنده : هانیه وطن خواه shazde koochool

ژانر: رمان اجتماعی , رمان عاشقانه

فرمت های کتاب : PDF

تعداد صفحات :(A4) 420


داستان کوتاه عاشقانه همکلاسی
تعداد بازديد : 52

وقتی سر کلاس بودم همه حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و همیشه من رو “داداشی” صدا می کرد.

خیره به او آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ولی اون اصلا به این موضوع توجه نمی کرد.

خیلی دوست دارم بهش بگم که نمیخوام فقط “داداشی” باشم، من عاشقش هستم ولی اونقدر خجالتی هستم که نمی تونم بهش بگم …. دلیلش رو هم نمی دونم.

بقیه در ادامه مطلب

آخر این تو کار مرا تمام می کند
تعداد بازديد : 94


گاهی تو …

گاهی یاد تو…

گاهی هم غم تو…

آخر این “تو” کار مرا تمام می کند!

ادامه مطلب
نویسنده :
تاریخ انتشار : پنجشنبه 23 آبان 1392 ساعت: 8:9

کسب درامد