close
تبلیغات در اینترنت
داستان كوتاه

داستان كوتاه

مارو دنبال کنید


تبلیغات

داستان کوتاه آنکه عاشق می شود خدایی دارد(ارسالی)
تعداد بازديد : 25

داستان کوتاه آنکه عاشق می شود خدایی دارد(ارسالی)
بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید؛ بی خیال.
فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار
و حکایت می کرد از لبخندش، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد
و دست هایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت. چای خوش طعم بود.
پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت.
ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت
و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد.
و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت.
و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست، حتما عاشق است
و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت.
دست بر دسته صندلی اش گذاشت. دست بر حافظه چوب و چوب، نجار را به یاد آورد
و نجار، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سال های سال نهال کوچک را آب داد
و کود داد و هرس کرد و پیوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک.
و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند، امیدوار است
و آن که امید دارد، حتما عاشق است و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت.
و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید،
با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند،
پس برای من هم خدایی است.
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است.
ارسالی از طرف اقای عرفان

داستان کوتاه”مثل من، هرگزکسی عاشق نبوده”
تعداد بازديد : 27

کم کم انگاربه این تنهایی عادت کرده ام.

توهم انگارآنجا این روزگار برایت عادت شده باشد، سراغم را نمیگیری.

یکی برایم نوشته بود چرا به سراغش نمیروی؟ چرا دست روی دست گذاشته ای؟ چرابه خودت تکانی نمیدهی؟

به گمانم نمیدانند چه میکشم یا نمیدانند تو در چه وضعی هستی…

آسمان امروز آبی شده بود… آبی تر از هر روز،

نزدیک ظهر که شد زدم بیرون تا هوایی عوض کنم.

کوچه غرق در صداهایی بود که همه برایم آزار دهنده بودند.

قدم هایم را تندتر برداشتم تا از آنجا دور شوم،

به خیابان رسیدم،

انگار اینجا صداها عادی بود.

تنها صدای ماشین ها و بوق…

میخواستم نامه ای را که دیشب برایت نوشته بودم پست کنم.

به سمت صندوق پست راه افتادم،

کارم به نظرم مسخره آمد.

نامه…!

داستان کوتاه عادت می کنیم
تعداد بازديد : 80

هی بگذﺍﺭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ. ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ – ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ – ﻏﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ. ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ. ﺑﻌﺪﺵ ﻻﺑﺪ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﯾﮏ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻌﻘﻮﻝ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ “ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼﻋﺸﻖ” ﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺍﺵ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ. ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﻗﻮﺭﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻣﯽ ﭘﺰﻡ، ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻣﻌﺼﻮﻣﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻏﺶ ﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺖ ﮔﻞ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻫﻨﺪﯼ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻤﮑﺎﺭﺕ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﻭ

بقیه در ادامه مطلب

داستان کوتاه لیلی و مجنون
تعداد بازديد : 47

روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد
پس نامه ای به او نوشت و گفت:
“اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش”
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید …
از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و کنار مجنون گذاشت و رفت

بقیه در ادامه مطلب

داستان کوتاه مردی که زنش را گم کرده بود
تعداد بازديد : 55

مرد از فروشگاه به درون نگاه کرد. کمی ملتهب بود. انگار دنبال چیزی یا کسی می گشت. نمیشد با یک نگاه تمام فروشگاه را دید. افراد زیادی بین قفسه ها مشغول برداشتن اجناس مورد نیازشان بودند. یکی دو بار آرام گفت: نازی… نازی… اینجا هستی؟

کمی صدایش را بلندتر کرد و روی پنجه هایش بلند شد تا ته مغازه را ببیند. نازی… نازی… رفت داخل. سر و وضع مرد کمی به هم ریخته بود. چشمهایش نگران بود. غمگین بود. طوری که حس میکردی انگار بی هدف دنبال چیزی می گردد و خودش هم می داند پیدایش نمی کند. ولی چون دوستش دارد از تقلا باز نمی ایستد. بین قفسه ها باز صدایش کرد. نازی.. نازی…

بقیه در ادامه مطلب

داستان کوتاه”خیره به چشمانش”
تعداد بازديد : 75

صبح زود بیدار می شوم. همه خواب هستند. به ایوان میروم. حسابی کش و قوس می آیم. هوای شهریور با خودش بوی پاییز می آورد. صدای گاو و گوسفندها از طبقه پایین می آید. بی تابی می کنند که مش مراد بیاید درِ آغل را باز کند.

چند ماهی بود روستا نیامده بودم. بالاخره بعد از چند سال فارغ التحصیل شدم. از طبقه سوم خانه روستایی مان همه روستا پیداست. ابراهیم را گوشه حیاط می بینم که باغچه را بیل می زند. شاید دارد به باغچه سیب زمینی ها می رسد. یاد ابراهیم همیشه در این چند سال با من بود. چه بچه گی ها که باهم داشتیم. تا اینکه من رفتم دانشگاه و ابراهیم بعد از مرگ پدرش شد مرد خانه. نتوانست درس بخواند.

- پسر عمه خدا رحمت کنه پدرتو… من هم مثل تو نارحتم. ولی … ولی دلیل نمی شه که درس نخونی.

- نمی شه… نه نمیشه. خواهرام رو باید بفرستم خونه بخت.

کنار درختهای سیبِ گوشه حیاط دستانم رو توی دستاش گرفت و گفت تو برو درستو بخون. برو دنبال زندگیت. مسیر ما از هم جدا شده.

بقیهداستان کوتاه”خیره به چشمانش” در ادامه مطلب

داستان کوتاه”بایدیادم بره وبایدیادم بیاد”
تعداد بازديد : 59

مثلا سال ها گذشته
یه روز که دارم اتاقمو تمیز می کنم
دخترم با ذوق و شوق بیاد و کتابی که دستش داره و تازه خریده را نشونم بده
منم کتاب رو بگیرم نگاه کنم و اسم تو رو ببینم شک کنم(!)خودتی
شاید تشابه اسمی باشه بعد ورق بزنم گذری بخونم
ببینم قلمش, آشناست بفهمم خودتی
دخترم هی از کتابت تعریف کنه
من بگم نه اینجوریام نیست
و به کار خودم برسم
هی بخوام سر خودمو گرم کنم
دخترم بیاد بشینه
کتاب ها و جعبه خاطراتمون را که پنهان کردم را ببینه هی کنجکاو شه
اول کتاب را باز کنه بعد امضا و نوشته های تو را ببینه
بعد اخم دلنشینی رو صورتش نقش ببنده که حتما من دلم ضعف بره براش
زود کتابت را بیاره
من بگم چیکار می کنی؟
بگه مامان چرا هیچوقت نذاشتی من دست به این جعبه و این کتاب ها بزنم؟
من سرم را بندازم پایین سکوت کنم
بعد بگم تو کار نداری نشستی اینجا
دخترم بگه مامان من بچه که بودم فکر می کردم شکلات را داخل این جعبه میذاری
بعد بزرگتر شدم فهمیدم چیزی مهمتر از شکلات ها حتما اینجاست
بگه چرا اسم نویسنده کتاب با اسم این کسی که کتاب را بهت داده یکی هست چرا اولش امضای
نویسنده این کتاب هست؟
من کتاب را ازش بگیرم بذارم سرجاش و برم تو آشپزخونه و براش یه لیوان آب پرتقال بیارم
هی سوال کنه هی من حواسش را پرت کنم هی حواسش پرت نشه
هی سوال کنه هی من سکوت کنم
بعد دخترم همه خط قرمزهای منو بشکنه ازم بپرسته دوسش داشتی؟دوست داشت؟چرا بهم نرسیدید؟
بعد من کلافه بشم سرش داد بزنم که بس می کنی یا نه؟
برم تو اتاقم خاطرات یادم بیاد
بعد دخترم بیاد بغلم کنه بگه مامان نمی خواستم ناراحتت کنم بعد من یه لبخند بزنم
بعد یادم بیاد که من الانم خوشبختم یه دختر دارم که فهمیده است
یادم بیاد باید برم شام درست کنم
یادم بیاد من دیگه اون دختری که با تو بود نیستم
من الان یک خانوم کامل هستم که مادر یه دختر پر انرژی هست
یادم بیاد باید شب منتظر کسی باشم که پدر دخترمه
و من حتما دوسش دارم که زندگی می کنم
اون موقع که دخترم بخواد چیزی ازم بپرسته درباره تو باید خیلی چیزها یادم بره
خیلی چیزها یادم بیاد
باید هر چی که مربوط به تو هست یادم بره
و خیلی چیزها مثل مادر بودن و حتما همسر خوب بودن یادم بیاد
باید یادم بیاد که دخترم را حتما از خودم بیشتر دوست دارم
باید یادم بیاد که حتما برای اون زندگی زحمت کشیدم
باید یادم بیاد مردی که پدر دخترمه حتما بیشتر از تو دوسم داره(!)

داستان کوتاه”نقاشی”
تعداد بازديد : 37

نقاشی
نقش می کنم خودم و خودت را در یک کاغذ جمع و جورکوچک که مجبورشویم نزدیک هم بایستیم و هی خجالت بکشیم.
همیشه توی نقاشیهایم نیمی از تورا سبزرنگ می زنم و نیم دیگرت را صورتی که کسی نشناسد ولی مادر با آن عینک ته استکانی اش تا می بیند می شناسدت و من که می بینم دیگر مادر همه چیز را فهمیده بی معطلی خودم را هم برای اولین بار با موهایی بافته و گونه هایی سرخ کنار تو نقاشی می کنم با چند تا گل و درخت و پرنده اطرافمان و یک نیمکت کنار دستمان که هیچ وقت نمی نشینیم .
آسمان را ابری می کشم و کبود رنگش می زنم تا بغضش بترکد و کاغذ خیس شود و ما هم خیس شویم و بعد مدام عطسه بکنیم ، من عاشق سرما خوردن های بعد بارانم و آنقدر خیس شدن را دوست دارم که از همه ی چترها بدم می آید .
با این که ازرنگ قرمز خوشم نمی آید ولی فصل های سرد تو را با یک شالگردن قرمز می کشم ، شبیه آدم برفی های توی زمستان یک کلاه روی سرت نقاشی می کنم و با رنگ های گرم خوب می پوشانمت تا هرگز به سرفه نیافتی . خودم را زیر بارش برف می کشم که منتظرت ایستاده و کم مانده از نیامدنت یخ ببندم .
گردنم که درد می گیرد سرم را بالا می گیرم مادر دست به کمر کنارم ایستاده بی آنکه نگاهم کند یک دستش راروی عکس تو میگذارد ، تو لحظه ای پیدایت نمی شود و می گوید : « نقاشیت عالی است حرف ندارد به شرط آنکه … » و زود دستش را برمی دارد انگار که سردش شده باشد و حرفش را ناتمام می گذارد و می رود من به قدر همه ی روزهای با تو بودنم دور از چشم مادر خجالت می کشم .
بهار را توی نقاشی ام باد می وزد کاغذ زیر دستم بند نمی شود هوا زیاد سرد نیست هوای بهار است اواخر فروردین اما هردو سردمان می شود سریع یک دایره بزرگ در گوشه ی راست آسمان می کشم و زرد رنگش می کنم ، روی نیمکتی در آفتاب می نشینیم من در راست و تو درچپ حالا درست نمی توانی نگاهم کنی نور به چشمانت می زند و اذیت می شوی من که شروع به حرف زدن می کنم تو می لرزی و یک دفعه یکی کاغذ را از زیر دستم بیرون می کشد دستپاچه مداد رنگی ها را توی جعبه می گذارم و پشتم قایم می کنم سر تا پا می لرزم و به این فکر می کنم که یادم نرود یک پلیور خوش رنگ هم برایت بکشم . مادر کاغذ را می برد و پسم نمی دهد .
تابستان که می آید پیراهنت را آبی رنگ می زنم تا ظهرهای به این داغی را زیاد گرم نشوی واین بار می گذارم تا تنها برای خودت بگردی .
* * *
پنجره را باز می کنم باد نقاشی را می دزدد و یواشکی می برد توی حیاط کنار حوض پیش پای مادر که دارد شمع دانی ها را آب می دهد .

داستان کوتاه”شایدیک شب درسال های بعد”
تعداد بازديد : 47

مثلا یک روز بعد تعطیلات که از مسافرت اومدیم
صبح تو خواب بمونی من بیدار شده باشم اما دلم نیاد تورو بیدار کنم بعد وقتی دارم
صبحانه حاضر می کنم بیدار بشی و ساعت را ببینی و غر بزنی، دعوام کنی که چرا بیدارت نکردم
بعد من بگم خوب دلم نیومد خیلی خسته بودی
تو بری حاضر بشی من برات لقمه درست کنم که وقتی داری میری سرکار توی راه بخوری
اما تو دستمو پس بزنی و و با صدای بلند بگی نمی خوام دیرم شده
در رو بکوبی به هم…
من هم با صدای در بغضم بشکنه, گریه کنم
اصلا هی توی کاناپه بشینم گریه کنم ناهار هم نخورم
تو هم مثل هر روز زنگ نزنی حالم را بپرسی، منم زنگ نزنم
منم لج کنم با خودم بلند بلند حرف بزنم، الکی خط و نشون بکشم
بعد بلند شم سبزی پلو بدون ماهی درست کنم
اصلا لج تر می کنم کوکو سبزی هم درست می کنم
وقتی در می زنی در رو باز کنم و زود برم تو اتاق
تو صدام کنی…خانومم کجایی؟
منم با خودم کلنجار برم که بیام برات چایی بیارم مثل هرشب یا نه!
بعد با خودم می گم بذار ادب بشه
میام که میز رو بچینم یه سلام آروم میدم
تو برام یه شاخه گل سرخ گرفتی
بگی ببخشید سرت داد زدم دیرم شده بود
منم بگم مهم نیست بیا شام بخوریم
تو هم با ذوق بگی وایییییی ماهی! بوی سبزی پلو میاد؟
کاش سبزی پلو درست نمی کردی
بگم حالا برو دستاتو بشور بیا
بعد شاخه گلم رو هم بذارم روی میز
با ذوق بیای سر میز
تو با تعجب بگی ماهی کجاس؟
من بگم ماهی! من گفتم ماهی داریم؟
تو بگی بوی سبزی پلو میاد خوب با ماهی هست
بعد منم با یه لبخند بگم: برات کوکو سبزی بیارم؟
عصبانی بشی
بگی می دونی من سبزی که پخته شده دوست ندارم گرسنه از سرکار اومدم
به من سبزی پلو میدی؟ از اون بدتر با کوکو سبزی؟
منم بگم جای تشکرت هست کلی زحمت کشیدم
تو بگی اون از صبح که بیدارم نکردی ظهر هم زنگ نزدی اینم از شام
بعد بری تو اتاق
شام خودم را کنار بذارم بقیه را بدم همسایه
تند تند شام بخورم کارامو کنم
تو هم کتاب بخونی
بعد من هیچی برات نیارم نه میوه، نه چای
خودت بری بیاری
بعد من برم بخوابم تو هم میوه بخوری
بعد نصفه شب منو بیدار کنی بگی عزیزم شام کجاست؟
بگم خونه همسایه، چطور؟
بگی یعنی چی من گرسنمه!
بگم می خواستی بخوری! دیدم نمی خوری منم که همش رو نمی خوردم
یه بشقاب گذاشتم برای همسایه!!!
الان هم یا خوردن با داخل یخچال همسایه هست
با اخم بگی تخم مرغ داریم؟
بگم نه برای کوکو مصرف کردم فردا زود بیا بریم خرید،
هیچی نداریم مسافرت بودیم خوب چیزی نمونده
تو هم بگی من الان گرسنمه
منم بگم می خواستی شام بخوری! شام نخوری دیگه شام نیست!
حالا برو نون و پنیر بخور
تو هم آروم بری یه چیزی بخوری
صبح زود بیدار شی میز رو بچینی من رو هم بیدار کنی
وقتی داری میری بگی لطفا شام قیمه درست کن!
منم بگم باشه شما زود بیا بریم خرید
بگی باشه من دیشب خیلی گرسنه بودم
من بگم دیگه اول صبح داد نزنی، غر نزنیا شام هم می خوری بهانه نمی گیری
وگرنه بشقاب سبز می ذارم جلوت!!!
تو بگی نه قربونت برم اصلا هر چی تو بگی
بعد با لبخند بری سرکار….

داستان کوتاه”دستهای کوچک”
تعداد بازديد : 47

دست های کوچکش
به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : “آقا… آقا “دعا ” می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج” آقا “دعا ” می کند!!!

داستان کوتاه”من هیچ چیزی ندیدم”
تعداد بازديد : 33

صدای بسته شدن در را که پشت سرت شنیدم، رفتنت باورم شد.

یکی بیاید جلوی اشکهایم را بگیرد،

تورفته بودی بی خداحافظی، بی دلجویی…بی من.

رفتنت را ندیدم، من فقط صدای وحشتناک در را شنیدم که پشت سرت بسته شد…

من هیچ چیزی ندیدم.

نه نگاه سردت را… نه گره وانشدنی اخم هایت را… نه قهرت را… نه رقیبم را… که بخاطرش رهایم کردی.

نه من هیچ چیزی ندیدم.

من فقط شنیدم… ازهمه شنیدم که ترکم کرده ای

خودم صدای لعنتی در را شنیدم و فقط حرف مادربزرگ آرامم میکند که میگوید:

“شنیدن کی بود مانند دیدن“

نه من هیچ چیزی ندیدم...

نویسنده: رویا فرخ شعار

داستان کوتاه”نگاه بی عشق”
تعداد بازديد : 41

فریاد کشید نه…هیچ وقت چنین نبوده، هیچ وقت…

چشمانم گرم شد، آرام آرام گونه هایم مروارید باران گشت و صدایم به هق هق افتاد.

دیگرهمه چیز برایم تمام شدم بود، درآخرین نگاه تمام سخنانش راگفته بود.

بیچاره من

بیچاره من که عشق را باتمام متعلقاتش تحفه دلش کرده بودم…

کنجی نشستم و های های باران عشق سردادم، نمیتوانستم باورکنم که نگاه هایی که دل سپارش گشته بودم، هرگز مرا ندیده

بازدلم راهی آخرین دیدار میشود، پس ازاینکه حرف های دلم را گفتم، آخرین سخنم چنین بود:

میدانم توهم مرا عاشقی، خوب میدانم، نگاه هایت عشقت را فاش نموده…

خوشحال و سرخوش انتظارتکان دادن سر یا سکوت معنا دارش را داشتم که…

فریادکشید نه…هیچ وقت چنین نبوده، هیچ وقت…

تمام وجودم سرشار ازتعجب شد، عرق سردی ازپیشانی ام فرومی ریخت…

این را گفت وبرخواست، با بلندشدنش تمام ماجرا را فهمیدم…

هنوزصدای عصای سفید محمدبرزمین سرد آن شب، کابوس هرشب من است…

نویسنده:محمدرسول شریعتمداری

داستان کوتاه”چشمها”
تعداد بازديد : 31

چشماش ازعصبانیت قرمز شده بودن و پیشونیش عرق کرده بود.
به زحمت روی پاهاش ایستاده بود.دستای لرزونشو میون موهای پریشونش قلاب کرده بود و بی اختیار تو صورتش فریاد میزد:
-((دیوونم کردی….
خسته شدم از دستت…))
کمی این طرف و اون طرف رفت.کلافه بود. دوباره ایستاد و ادامه داد:
-((تو عاشقی!؟
واقعا حس میکنی عاشقی؟
ادعا میکنی زیباترین حس دنیا رو درک کردی. به خیالت هیچ آسمون بلندی به پای احساست نمیرسه! اما وقتی میون خودت و عشقت ناچار به انتخاب شدی و گفتی “خودم” چی؟ عاشق بودی؟))
کمی نزدیکتر شد. بهش خیره شده بود و باعصبانیت تو چشماش نگاه میکرد.
-((نفس کشیدی گفتی عاشقم. خوابیدی و بیدار شدی گفتی عاشقم. زندگی کردی به اسم عشق.اونقد گفتی تا خودتم باورت شد عاشقی، اما تا کم آوردی کنار کشیدی و گفتی قسمت نبود ، میرم سراغ یکی دیگه !
تو واقعا عاشقی؟
نه… نیستی))
همینطور که بهش خیره شده بود عرق پیشونیشو پاک کردو موهاشو از صورتش کنار کشید.
-((عاشق بودن واسه یکی مثل تو زیاده. خیلی هم زیاده… دل چند نفر دیگه رو باید بشکنی تا به خیال خودت قسمتت رو پیدا کنی؟
حتی خداهم حالش ازت بهم میخوره.
ازت متنفرم…))
اینو گفت و ازمقابل آئینه کنار رفت...

داستان کوتاه”خوابم یابیدار؟”
تعداد بازديد : 53

دستانش را بر پلکهای بسته ام کشید. همان عطری را زده بود که همیشه میزد….

آرام چشمانم را گشودم، مبادا بترسد و دوباره برود...

دستانم را دراز کردم .

همانجا بود، واقعیت داشت.

نشستم ، به چشمان یشمی اش خیره شدم. ناگهان از جا پرید…دستم را گرفت: بلند شو… پاشو.

دنبال هم درآن چمنزار دویدیم. نمیدانم چند ساعت شد. اصلا خسته نمیشدم. دوست داشتم تاابدیت بدوم.

ناگهان باران گرفت. ایستاد. دستش را روی گونه ام کشید: دیگر باید بروی.

دستانش را بوسیدم: کجا بروم؟ تازه پیدایت کرده ام.

- باید بروی.

- اما تو … توهم می آیی؟

-نمیتوانم. سرش را پایین انداخت.

نمیدانم چرا به یک آن تمام بدنم شروع به سوختن کرد.

او دور شد… دور دور

و من برگشتم، برگشتم به جهان بی او...

به جهان جهنمی خودم…

نویسنده: آتنا سادت

داستان کوتاه”عشق های ساده”
تعداد بازديد : 43

یاد روزهای کودکی و آن عشق های ساده و دوست داشتنی بخیر
روزهایی که عروسک هایت را به من نشان میدادی ، موهای آن ها را شانه میزدی
من میشدم نقش مرد، تو میشدی نقش زن
تو غذا میپختی ، من سرکار میرفتم
وقتی می آمدم از کار تو چای برایم میریختی
و بعد عروسک هایت را می آوردی و میگفتی:
این بچه ی خوبی بود، من هم میگفتم آفرین، امروز مادرت رو اذیت نکردی
چقدرساده بود، چقدر یکرنگ
چه دل بزرگی داشتیم، چه دوست داشتن های پاکی
روزها گذشت… بزرگ شدیم و هنوز از آن غذای خوشمزه ات به یاد دارم
و آن چای بعد از کار و آن بچه های خیالی
به درستی که هرچه بود همان بود و بس…

داستان کوتاه”نقاشی…”
تعداد بازديد : 41

شش ماه خوشرفتاری کرده بود تاقوطی رنگ و اجازه نقاشی به اش داده بودند.
اصلا بخاطرهمان قوطی رنگ پسرخوبی شده بود، وگرنه وقتی زورت ازهمه بیشتراست، زدن این وآن که کاری ندارد.
رنگ خوبی نبود،سیاه بود وبعدازنقاشی ترک ترک میشد. باوجود این قوطی را که گرفت دیگرازاتاق بیرون نیامد.
اول بالای دیوار یک پرنده کشید; یک کفتر. ساعت ها کفترش را پر داد، بعدهم غذایش را داد و دورش یک قفس کشید تا شب نپرد. صبح فردا هرکار کرد نتوانست کفتررا آزاد کند به خاطرهمین یک درخت کشید تا قفس کفتررا به آن آویزان کند.
اول تنه راکشید، بعدشاخه ها و درآخر برگ هارا. شب شده بود، جایش را زیر درخت پهن کرد وهمان جا خوابید.
صبح که شد دلش صدای پرنده ها را خواست و قوطی رابرداشت و شاخه هارا پراز بلبل کرد.زیردرخت برای بلبل ها دانه ریخت.
درختش را آب داد و شاخه هایش را هرس کرد.فرداکه پای درخت یک نیمکت کشید دلش هم زبان خواست ;آدم مهربان خندانی کشید که روی نیمکت نشسته و زل زده به او.
تا صبح باهم حرف زدند. فردا آنقدرخوشحال بود که تمام دیوارها را گل کاشت ; گل سرخ ،گل داوودی ، گل بابونه، زنبق، شقایق و هرگل دیگری که تاحالا دیده بود.
غروب ازهرکدام بهترین گل راچید ،دسته کرد و داد به همزبانش.
روزبعد وسط گلها میزو صندلی کشید، خانه کشید، پشت خانه شالیزار کشید، کنارش باغ میوه کشید . هرروز کارش شده بود رسیدگی به کفتر ، حرف زدن باآدم ، رسیدگی به باغ وخانه و شالیزار.
شب ها خسته میشد جایش را پهن میکرد زیر درخت و میخوابید.
میخواست بخوابد اما پرنده ها میخواندند.
همزبان حرف میزد و خورشید هنوز توی آسمان بود.
مجبور شد شب بکشد. تا صبح نخوابید تاشب تمام شد. شب رنگ سیاه زیادی میخواست . قوطی رنگش تمام شد.
تمام روز بعد مانده بود توی اتاقی که شب است، خورشید درنمی آمد ، پرنده ها نمیخواندند، همزبان حرف نمیزد.
توی آن تاریکی اثری ازدرخت و باغ گل و خانه و شالیزار نبود…
این شب دیگرهیچوقت صبح نمیشد. باید شش ماه دیگر خوشرفتاری میکرد تا یک قوطی رنگ سفید بگیرد….

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : سه شنبه 19 فروردين 1393 ساعت: 2:15

داستان کوتاه “عشق تلخ”
تعداد بازديد : 35

چندین ماه گذشت از آخرین روزی که دعا کردم، از آخرین روزی که التماس کردم به خدا تا شاید دنیایش بایستد،
تا شاید قطار سرنوشتش را متوقف کند، تا قلم را از دست آنکه میگویند سرنوشت را مینویسد بگیرد،
اما نه اشکهایم… نه دعاهایم… ونه التماسم …هیچ کدام نتوانستند تا دنیا را نگه دارند.
من اینجا روی زمین تو را ازدست دادم اما انتظار داشتم کسی درآسمان صدایم را بشنود چه بیهوده بود …
روزهایم به سختی شب میشوند و شبهایم بی آنکه نشانی از تو حتی درخواب داشته باشند صبح میشوند.
چندین ماه قبل فکر میکردم بی تو هرگز نفس نخواهم کشید اما چندین ماه است که هنوز خورشید ازجای همیشگی اش طلوع میکند
و من نفس میکشم بی تو. به کسی میمانم که گویی ازخوابی طلایی برخواسته است. گویی کابوسی را پشت سرگذاشته …
در و دیوار این شهر چقدر آشنایند …صبرکن من باکسی که دنیایش بودم که دنیایم بود از خیابانهای این شهر گذشته ایم اما امروز…
چه تلخ است بی تو رفتن. از آن عشق رویایی از آن افسانه ای که پنج سال از عمرم را به اندازه پنجاه سال طولانی کرد
از آن همه قول و قرارجز تپش های گاه و بیگاه قلب خسته ام که به یاد خاطراتمان می افتد، دستهایی که میلرزند، نگاهی که خیره مانده
و دلی که قول داده دیگر نلرزدچیزی به جانمانده. کاش میشد زمان را به عقب برگردانم …به ساعت یک ظهر سی خرداد هشتاد و یک
شاید اگر آن روز دلم را میکشتم چهار سال بعد هرگز نمیدیدم که در سی خرداد هشتادوپنج روزی که برای هردویمان مقدس ترین روز بود
پیمان با غریبه ای میبندی. میبینی روزیکه برای تاریخ پیوندمان تعین کرده بودی حالا کابوس من شده. هشت ماه از آن کابوس تلخ خرداد میگذرد.
حتما میدانی که تقریبا همه چیزها را یک بار بی تو تجربه کردم. اولین پایز، اولین زمستان و حالا اولین بهار بی تو، میبینی هنوز هم باور نمیکنم…
وقتی کنارهم بودیم سه نفر بودیم، من و تو و عشق… امروز بی آنکه کنارم باشی چهار نفریم، تو و عشق، من و عذاب …
کسی هست که مرا بیدار کند و بگوید: چقدر ناله میکردی درخواب، کابوس میدیدی؟