close
تبلیغات در اینترنت
رمان عمارت عشق(قسمت چهاردهم)

رمان عمارت عشق(قسمت چهاردهم)

مارو دنبال کنید


تبلیغات

رمان عمارت عشق(قسمت چهاردهم)
تعداد بازديد : 19


رمان عمارت عشق(قسمت چهاردهم)

این تصمیم گرفتم زیاد به پرو پاش نپیچم...خدا آخر و عاقبتمو با این آدم بخیر کنه.
***
-حالا راضی هستی از اونجا؟

اینوستایش ازم پرسید که از سر تنهایی و بی حوصلگی بهش زنگ زده بودم.گوشی تلفنو
جابجا کردم و با مکثی گفتم:

-الان که نمیتونم جوابی بدم..فعلا زوده بگم خوبه یا بد...پسرعموی جنابعالی زیادی
مغروره.اصلا هم خوش صحبت نیست.باورت میشه
امروز واسه صبحونه خوردن کلی علافم کرد؟
نگاه شیطون باری به خودم تو آینه انداختم ...اخ که چقد رعایت نکردن قوانینش لذت
بخشه..."بی بی سی بازی ممنوع"...برو
بابا...دختر وخبرچینی...آدم خفه میشه حرف تو دلش بمونه...
-جدی؟چرا؟
-چه میدونم.یه بار چایی میخواست بعد میگفت قهوه میخوام.تازه تشکرم بلد نیست.انگار
من نوکرشم
-مگه نیستی؟؟؟؟
یا خدا...این دیگه از کجا اومد؟مگه نگفت ظهر نمیاد؟هنوز صدای ستایش از اونور خط
میومد.گوشی رو قطع کردم و با ترس به
سمتش برگشتم.توی چارچوب در ایستاده بود و با اخم وحشتناکی نگام میکرد.به تته پته
افتاده بودم:
-س...سالم آقای سلحشور...شما...شما کی اومدید؟
حرفمو قطع کرد و با عصبانیت گفت:
-یک:اینکه من کی میرم و کی میام به خودم مربوطه،دو:موش بازیت گل کرد نه؟سه:تو
توی این خونه یه مستخدمی و یه مستخدم هر
کاری که میکنه وظیفشه پس تشکر نیازی نیست...فهمیدی؟
وقتی جوابی ندادم محکمترگفت:
_پرسیدم فهمیدی؟
سری تکون دادم و گفتم:
-ب...بله فهمیدم،دیگه تکرار نمیشه
در اتاقمو محکم بست و رفت.از ترس به سکسکه افتاده بودم.چرا همیشه مثل اجل معلق
سر میرسید؟یعنی من بدشانسم در حد لیگ
برترانگلیس...حالا خوبه گفت نمیام خونه...صدایش رو از ابتدای راهرو شنیدم:
-خاله ریزه....سریع بیا پایین کارت دارم.

ای لال شی پسر...خاله ریزه عمته....تو قدت زیادی بلنده نردبون...چیکار من داری آخه...
با اکراه بلند شدم و به طبقه پایین رفتم.توی آشپزخونه بود.داشت قهوه میخورد و همزمان
با تلفن حرف میزد:
-بعداز ظهر پرواز دارم...آره،آره گفتم که حال مادرم خوش نیست،نمیدونم احتمالا دو
هفته ای طول بکشه...باشه خبر میدم...کاری
نداری؟قربانت...
گوشی رو قطع کرد و به من اشاره کرد که بشینم.کلا عادت داره آدمو دق بده تا حرف
بزنه.قهوه شو در آرامش کامل خورد و بعد از
چند لحظه گفت:
-شنیدی که گفتم پرواز دارم،مشخص نیست کی برگردم اما قبل رفتنم تذکرات لازمو بهت
میدم.حق نداری مگر در مواقع ضروری از
خونه بیرون بزنی،هیچ تلفنی رو هم جواب نمیدی،فکر نکن چون من نیستم آزادی که هر
کاری دلت خواست بکنی...فهمیدی؟
نمیدونم چرا فکر میکنه من نفهمم؟خب فهمیدم دیگه.هی همینو میپرسه.یه باره بگو اسیر
شدم دیگه:
-شنیدم چی گفتی!

نویسنده :
موضوع: بخش هفتم , رمان ,
تاریخ انتشار : جمعه 26 آبان 1396 ساعت: 16:5

درباره نویسنده:

رضا.ن هستم متولد 1371 علاقه زیادی به وب نویسی و مطالب عاشقانه دارم امیدوارم لحظات خوشی رو تو وبم بگذرونید.یا علی
...

مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی