close
تبلیغات در اینترنت
رمان عمارت عشق(قسمت سیزدهم)

رمان عمارت عشق(قسمت سیزدهم)

مارو دنبال کنید


تبلیغات

رمان عمارت عشق(قسمت سیزدهم)
تعداد بازديد : 31


رمان عمارت عشق(قسمت سیزدهم)

-همون قهوه رو ترجیح میدم
دیگه واجب شد مشتمو بکوبونم به صورتش...هرچند که مشت من خیلی میرسید میزد به
چونه اش.صورتش نیازمند چارپایه
بود.نردبون...دراز بی خاصیت...ای لنگات بشکنه...
فنجون قهوه رو به دست گرفت و همونطور که از آشپزخونه خارج میشد گفت:
-بعد از کارت بیا تو حیاط... باید حرف بزنیم

و بعد رفت.وسایل رو جمع کردم و شستم.به طرف حیاط رفتم .سلحشور یا همون نردبون
خودمون روی صندلی راکینجر نشسته بود و
چشماشو بسته بود.منم روی صندلی نشستم و منتظر شدم تا ببینم آقا کی نطقشون باز
میشه.با چشمای بسته چقدر چهره آرومی
داشت.تمام جذبه ش توی چشماش بود.وقتی دیدم آقا خیال صحبت نداره خودم پیش قدم شدم:
-آقای سلحشور با من کاری داشتید؟
صندلی رو متوقف کرد.چند لحظه بعد چشماشو باز کرد و گفت:
-فکر کنم بهتره قبل از هر چیزی از خودت بگی خانوم کوچولو.

بازم همون حرف همیشگی.از خودت بگو.دستامو توی هم قالب کردم،سرمو پایین انداختم
و گفتم:
-من...من مهسا فریماه هستم.اصالتا اهل شیرازم...بخاطر یه سری مشکلات به تهران اومدم.
-همین؟؟؟
-چیز دیگه ای باید بگم؟
چند لحظه چیزی نگفت.بعد دوباره به حرف اومد:
-چرا از جای قبلی اومدی بیرون؟ستایش میگفت قبلا توی یه خونه کار میکردی که اتفاقا
خانواده خوبی هم بودن
-بله خانواده خوبی بودن اما...
نمیتونستم بگم اومدم بیرون چون پسرش بهم نظر داشت،آخه خودشم مجرد بود و من
هیچ اطمینانی بهش نداشتم.میدونستم اگه اینو
بگم بحثو میکشونه به خودش:
-جواب ندادی،چی شد که کار قبلیتو ول کردی؟
نگاش کردم و گفتم:
-مطمئن باشید من هیچ کار اشتباهی مرتکب نشدم.خواهش میکنم بهم اطمینان کنید.
سری تکون داد و گفت:

-باشه...اما این اعتماد رو مدیون ستایش باش.چون من فقط بخاطر اون قبول کردم که
اینجا باشی.پس بهتره حواستو جمع کنی که
اعتماد هیچ کدوممونو از دست ندی...فهمیدی؟
-بله...متوجه هستم
-چند سالته؟
-بیست و دو سال
-زیادی بچه ای.هر چی رو میگم خوب گوش کن چون یه بار بیشتر نمیگم...ساعت کاری من
مشخص نیست.یه وقتایی تمام روز خونه
هستم یه وقتایی هم هست که تا دیروقت نمیام اما تو همیشه باید در دسترس
باشی.خونه همیشه باید مرتب باشه.وظایفتو که
میشناسی؟در ضمن وارد اتاقمم نمیشی حتی محض کنجکاوی...
اتاقتو چیکار دارم؟اصلابهتر.لااقل کار من کمتر میشه.
ادامه داد:
-من مهمونی زیاد میگیرم...وقتایی که مهمونی توی عمارت باشه از شرکت خدماتی خدمتکار
میارم...تو سر خدمتکارشون هستی وباید
راهنماییشون کنی...آخر هفته ها هم دوتا خدمتکارمیاد تا خونه رو تمیز کنن..باید حواست
باشه وبالا سرشون باشی...اینجا وسایل قیمتی زیاد هست...متوجه که هستی؟
سرم را تکان دادم...خدا روشکر لازم نبود خونه به این بزرگی را به تنهایی تمیز کنم...نیما
برگه سفیدی را از درون کیفی کنار پاش
بود بیرون اورد وبه همراه خودکاری روی میز گذاشت...
-قراردادته...امضاش کن...بیمه نمیشی...ماهی 1تومنم میگیری...اگه از کارت راضی باشم
پاداش خوبی بهت میدم یا شاید حقوقت
رو زیاد کردم...دیگه به خودت مربوطه که چطور می خوای کار کنی...از خدمتکارای قبلیم
سفته سفید امضا میگرفتم...همونطور که
قبلا گفتم اشیا اینجا قیمتی ان...برای اطمینان بیشتر این کار رومیکردم...بهر حال احتیاط
شرط عقله...
توی دلم پوزخندی زدم:عقل"...تمام ویتامین های وجودت رفته توی استخونات تا رشد
کنی...عقلت کجا بود...شرط می بندم کله ات مثل توپ، توخالی تو خالی باشه...

-اما من ازت سفته نمیگیرم چون به ستایش وعموم اعتماد دارم...حتما چیزی می دونن که
انقدرازت تعریف کردن...امیدوارم لایق اعتمادمون باشی...یه چیزی که خیلی واسم مهمه...
تکیه شو ازصندلی برداشت،آرنج دست چپش رو برروی زانویش گذاشت وچشماشو ریز
کرد:
-تو این عمارت نباید بشنونی وببینی...هر اتفاقی که تواین خونه میفته تو همین خونه می
مونه...من از موشای توی دیوار بدم میادومطمئن باش درجا اونا رو میکشم...منظورمو میفهمی؟
وقتی نگاه متعجبم را دید دوباره به صندلی تکیه داد وپای راستش رو روی پای چپش انداخت:
-ازلحاظ فهمیدن که انتظاری ازت ندارم...بیخیال...رک بهت میگم...رازهای تو این خونه رو
نباید به ستایش بگی...منظورم بی بی سی
بازیه...گرفتی؟
با اخمی که بر روی ابروهام نشست خودکار رو برداشتم وبدون اینکه بخوونمش امضاش
کردم وبرگه رو به سمتش گرفتم...از جام بلند شدم:
-کاملا متوجه حرفاتون هستم آقای سلحشور...امیدوارم اتفاقی نیفته که باعث شرمندگی
من پیش شما و ستایش بشه.اگه اجازه بدیدمن برم؟
نیما قرارداد روتوی کیفش گذاشت وبا لبخندی که ازش ندیده بودم بدون اینکه به من
نگاهی بندازه گفت:
-می تونی بری...راستی لباسای کثیفم رو توی سبد گذاشتم وقتی کار شستنت تموم شد
خیلی با دقت اتوشون کن...حواست به خط اتوهم باشه!
دوباره بدون اینکه نگام کنه دستشو به معنی رفتن تکون داد.تو همین نصف روز کلی از
اخلاقاش رو فهمیده بودم واین تصمیم هم
گرفتم که

نویسنده :
موضوع: بخش هفتم , رمان ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 12:2

درباره نویسنده:

رضا.ن هستم متولد 1371 علاقه زیادی به وب نویسی و مطالب عاشقانه دارم امیدوارم لحظات خوشی رو تو وبم بگذرونید.یا علی
...

مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی