close
تبلیغات در اینترنت
رمان عمارت عشق(قسمت دوازدهم)

رمان عمارت عشق(قسمت دوازدهم)

مارو دنبال کنید


تبلیغات

رمان عمارت عشق(قسمت دوازدهم)
تعداد بازديد : 36


رمان عمارت عشق(قسمت دوازدهم)

عمرم لب به اینا نمیزنم،صبحونه من فقط خامه و عسله...فهمیدی؟...مگه اون دفترچه
کوفتی رو نخوندی؟؟
با حرص نگاش کردم،با اینکه تو دفترچه نوشته شده بود ولی
-پس چرا توی یخچالتون همچین چیزی هست؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-فکر نمیکنم به تو ارتباطی داشته باشه.کاری که گفتم بکن.راستی گفتی اسمت چی
بود؟گلسا؟دلسا؟فریبا؟آهان...خاله ریزه.همین بود
دیگه؟
پشت بند حرفش یه نگاه به سر تا پام انداخت وگفت:
-خامه و عسل بیار...خاله ریزه.
یعنی اگه بگم دود از کله م بلند شد دروغ نگفتم.رسما داشت کوتاه قدیمو به تمسخر
میگرفت.حالا اون زیادی بلنده من چیکار
کنم؟صبحونه دلخواهشو جلوش گذشتم و گفتم:
-خواهش میکنم
نیما نگاهی بمن انداخت با لبان کج شده از این همه پروایم به کنایه گفت:وظیفت بود!!!
الهی تو گلوت گیر کنه بی لیاقت.عوض تشکرش بود.نمیدونم چرا ازش نمی ترسیدم
ودوست داشتم با او کل کل کنم...تا اینجا
فهمیدم که بشدت اهل تیکه انداختن وتمسخر کردنه...پادشاهی زندگی کردن
همینه...همه رو رعیت خودش میبینه مرتیکه جوهر
لق....واقعا این شازده با این اخلاقش برادرزاده آقای سلحشوره؟؟؟مثلا هنرمنده مملکته!!
اما دریغ از نقطه ای احساس که توکلامش
باشه...زهر مار هم به این تلخی نیست...پوووف
به سمت قهوه جوش رفتم تا واسش قهوه بریزم که دوباره صداش دراومد:
-این چایی چی شد پس؟چقدر آروم کار میکنی...
این چی گفت؟چای؟با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم:
-اماشما که قهوه خواستید؟
نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت:
-قهوه ای که اینقدر طول بکشه دیگه واسم مزه ای نداره.چایی بیار

برای فرو بردن عصبانیتم نفس عمیقی کشیدم و باگفتن"چشم"به سمت قوری چای
رفتم.وقتی لیوان چای رو جلوش گذاشتم گفت:
-من بهت گفتم تو لیوان بریز؟فنجونی میخورم
نخیر...این آقا روز اولی میخواد منو سکته بده.خودم کم لاغرم با این رفت و آمدا فکر کنم
چندکیلویی آب کرده باشم.خدا به دادم
برسه.از یه صبحونه اینقدر ایراد میگیره وای به حال بقیه کارا
وقتی فنجون چای رو روی میز گذاشتم گفت:
-دو رنگه دیگه؟
یعنی کارد میزدی خونم درنمی اومد.خب چرا نسیه حرف میزنی؟مثه آدم همون اول بگو چی
کوفت میکنی...بزنم فک خوشگلشو
بیارم پایین...
تجربه اولین روز کاریم واقعا سخت بود.بیچاره خدمتکارای قبلی حتما همین اخلاقشو دیدن
که جا زدن.ولی فکر کرده.من بیدی نیستم
که با این بادها بلرزم.
-ناهار خونه نمیام
با صداش به طرفش برگشتم.خواستم بگم"الحمدالله"اما خوردمش.حالا فکر کرده من
کشته مرده دیدنش.ولله
داشتم میز صبحونه رو جمع میکردم که دیدم بلند شد،فنجون چای رو توی سینک گذاشت
و به سمت قهوه جوش رفت.مات حرکتش
بودم که گفت:

نویسنده :
موضوع: بخش هفتم , رمان ,
تاریخ انتشار : چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 9:58

درباره نویسنده:

رضا.ن هستم متولد 1371 علاقه زیادی به وب نویسی و مطالب عاشقانه دارم امیدوارم لحظات خوشی رو تو وبم بگذرونید.یا علی
...

مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی