close
تبلیغات در اینترنت
رمان عمارت عشق(قسمت یازدهم)

رمان عمارت عشق(قسمت یازدهم)

مارو دنبال کنید


تبلیغات

رمان عمارت عشق(قسمت یازدهم)
تعداد بازديد : 33


رمان عمارت عشق(قسمت یازدهم)
نه بابا...تو نصف شب اومدی دزدی خونه مردم
اخمی کرد وهمراه با دادبلندی گفت:
-دهنتو ببند احمق...اینجا خونه منه....
احساس کردم قلبم ایستاد.یا خدا.کارم تمومه.این پسرعموی ستایشه؟دیگه
اخراجم.مطمئنم.دیدی چطور بیکار شدم؟
-نگفتی کی هستی؟
من من کنان گفتم:
-من...من مهسام.مهسا فریماه...دوست ستایش.
با تردید نگاهی بهم انداخت و گفت:
-دوست ستایش؟تو که قرار نبود اینقدر زود بیای
-شمام قرار نبود اینقدر زود بیاین
باتمسخر نگاهی بهم انداخت و گفت:
-جدی؟نمیدونستم باید با شما هماهنگ می کردم خانوم،مدیر برنامه های جدید پیدا
کردم؟!...
-من....منظورم اینه که ستایش گفته بود آخر هفته میاین واسه همینم انتظار دیدنتونونداشتم
سلحشور عقبتر رفت و گفت:
-پس تو مهسایی هستی که ستایش اینقدر ازش تعریف میکرد؟
نگاهی به سرتا پام انداخت وابروهایش را بالا انداخت و ادامه داد:
-نه...همچین مالی هم نیستی!!!
از حرفش عصبانی شدم.اخمی کردم و گفتم:
-درست صحبت کنید آقا...من اجازه نمیدم کسی بهم توهین کنه.شما با یهویی اومدنتون
نزدیک بود منو سکته بدید.فکر میکردم دزداومده

بازم پوزخندی زد و گفت:
-تو همیشه جلوی دزدا اینجوری ظاهر میشی؟
-چی؟؟؟؟؟
دستش رو چند بار بالاو پایین کرد:
-ظاهرت رو میگم...مدل جدید لباس خوابه؟...
تازه متوجه حرفش شدم.نگاهی به خودم انداختم و جیغی کشیدم و فوری به طرف اتاقم
دویدم.از خجالت داشتم آب میشدم.در رو
محکم به هم زدم...با نفس نفس زدنم جلوی آینه قدی کمد ایستادم و نگاهی به خودم
انداختم.دستم را محکم بر روی صورتم زدم:
-ووای خداجوووووون...ابروم رفت...اخه دختر اگه واقعا دزد بود که الان باید...نه نه نه
خدارو شکر که دزد نبود...به لباسم با نگاهی
مظلوم خیره شدم...با این لباس خواب کوتاه دوبنده ام یه خانوم کوچولوی واقعی
بودم...بیچاره حق داشت بهم بگه همچین مالی
نیستم...حقیقت تلخه...نزدیک آینه شدم وبه صورتم خیره شدم...ولی اونقدرها هم بد
نبودم که این می گفت...خودش که از من بدتر
بود با اون اخمای ترسناکش...صورتم را چپ وراست کردم...صورت گرد و سفیدی داشتم
با لبهایی معمولی،بینیم به لطف خدا کشیده
بود.ابروهایی هشتی و بلند.تنها ویژگی خوب صورتم چشمای درشت و قهوه ایم بود که
ستایش میگفت:این چشمای آهویی تو رو هرکسی نداره.موهام مشکی و بلند بود که اینا رو از مادرم به ارث برده بودم.لاغر بودم اما
خودم واسه دلگرمی به خودم
میگفتم:باربی.قدم به زور به 170 میرسید و در برابر سلحشور زیادی کوتاه بودم...با حسرت
نگاهی به در اتاق انداختم وبه سمت تختخواب رفتم...
* * *
ساعت 8بود و من هنوز توی اتاقم بودم.هم ازش میترسیدم هم استرس داشتم.دیشب
نشون داد که چقدر جذبه داره با اون
چشماش.قدش که دیگه نگو.زمین تا آسمون بودیم.ماشاالله نردبونی بود واسه خودش.
لباس فرمم آماده نبود برای همین تونیک شلوار ساده ای به تن کردم.موهامو مدل دم
اسبی سفت کردموچند دور چرخوندم وبا کش
پهنی به شکل گوجه پشت سرم بستم...به آرامی از اتاق خارج شدم...خبری ازش
نبود...برای همین نفس حبس شده تو سینه ام رو
بیرون دادم...خب تا اینجا ختم به خیر شد...مهسا جوون سکانس دوم شروع میشه که اونم
سالن پایینه...از پله ها پایین رفتم و وارد
آشپزخونه شدم.خوشبختانه آنجا هم نبود...با یادآوری قد بلندش یاد چیزی افتادم وخنده
ام گرفت...یعنی اگر با این قد وبالا می
خواست جارو بزن قیافه اش دیدنی میشد...فک کنم حتی اگه بشینه هم بازم ازم بلند
ترمیشد..."بابا لنگ دراز" اولین چیزی بود که می
توانستم به او نسبت بدهم...گرچه او باید جلوی بابا لنگ دراز لنگ می انداخت...بهر حال
خدایا انصافتو شکر...نمیشد از اون همه
بلندی یه خوردش رو به من میدادی؟...چندسانت که چیزی از این دیلاق کم نمیکرد...کم
میکرد؟؟؟...
وسایل صبحونه رو آماده میکردم که آقا به آشپزخانه تشریف فرما شدن و ما روی ماهشونو
واضح تر از دیشب زیارت کردیم.از حق
نگذریم قیافه ش حرف نداشت ولی اخلاقش ظاهرا صفربود...این از اوناس که به قول
مادرم فقط قد بلند کرده...ای خدا باز من چشمم
به قد این افتاد و افسردگی گرفتم.
از روی صندلی بلند شدم و با شرمندگی از اتفاق دیشب زمزمه وارسلام کردم.سری تکون
داد و نشست.لال شی الهی.دیشب که خوب
زبون داشتی حالا سر میجنبونی؟
خواستم واسش چای بریزم که به لطف خدا زبونش شفا پیدا کرد:
-قهوه میخورم...تلخ تلخ
به سمتش برگشتم و گفتم:
-اما من چایی آماده کردم
شونه ای بالا انداخت و گفت:
-به من ربطی نداره که تو چی آماده کردی،من همیشه قهوه میخورم.الانم سریع آمادش
کن؛باید وظایفت رو من یادآوری کنم؟؟؟؟؟
بازم پوزخند مهمون لبای خوش فرمش شد...دیگه دارم شک میکنم که این اداهاش
پوزخندن یا لبهاش مادرزادی کج هستن.
باز خوبیش به این بود که با جای وسایل آشنایی داشتم وگرنه تا فردا باید دنبال قهوه
میگشتم.تا قهوه داشت آماده میشد
میخواستم ظرف مربا رو جلوش بذارم که باز گفت:
-به
نویسنده :
موضوع: بخش هفتم , رمان ,
تاریخ انتشار : سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 14:2

درباره نویسنده:

رضا.ن هستم متولد 1371 علاقه زیادی به وب نویسی و مطالب عاشقانه دارم امیدوارم لحظات خوشی رو تو وبم بگذرونید.یا علی
...

مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی