close
تبلیغات در اینترنت
رمان عمارت عشق(قسمت دهم)

رمان عمارت عشق(قسمت دهم)

مارو دنبال کنید


تبلیغات

رمان عمارت عشق(قسمت دهم)
تعداد بازديد : 15


رمان عمارت عشق(قسمت دهم)


راهرو را روشن می کرد چیزی ندیدم...باید شجاع باشم وبه علی آقا زنگ بزنم...تلفن روی
میز وتوی سالن بود...به آرامی به سمت
سالن رفتم...چراغ یکی از اتاقهایی که در راهرو سمت راست بود روشن شد...اب دهانم
رابه زحمت قورت دادم...نزدیک تلفن شدم
ولی هنوز نگاهم به راهرو بود،صدای برخورد وسیله ای برروی پارکتهای کف اتاق منو به
خودم آورد تا با عجله شماره علی آقا رو
بگیرم...اما هر چه بوق می خورد اون جواب نمیداد...با گفتن "لعنت بهت"دوباره شماره را
گرفتم...صدای قدم هایی از پشت سرم
شنیدم،تا خواستم برگردم یه سایه سیاه جلوم ظاهر شد.از ترس قالب تهی کردم...تا
خواستم داد بکشم دستشو جلوی دهنم گذاشت
ومنو به دیوار کنار میز تلفن چسبوند.آنقدر این اتفاقات سریع پیش اومد که تلفن از میون
دستانم افتاد وبا صدای بدی روی زمین افتاد
...هر چقدر تقلا میکردم نمیتونستم از دستان پر قدرتش فرارکنم.حتی توی تاریکی هم
مشخص بود که زیادی سنگین وزن وقویه.صداشو شنیدم که عصبانی گفت:
-اینقدر ورجه وورجه نکن بچه!
اوووه خدای من عجب دزد خوش صدایی بود... گیرا و مردونه...بم خاصی توی صداش موج
میزد...تو عمرم دزد خوش صدا ندیده
بودیم که بحمدالله مشاهده کردم...نفس های داغش به صورتم می خورد...انگار روی من
خم شده بود...صدای زیبایش دوباره به
گوشم رسید:
-دستمو برمیدارم ولی وای بحالت اگه جیغ و داد راه بندازی.

من که از ترس صدام تو گلو خفه شده بود سری تکون دادم.دستشو آروم از رو دهنم
برداشت و با دست دیگه ش لوسترپایه بلند ی
که روی میز کنار من بود روشن کرد...نصف کمی از سالن روشن شد.از نور ناگهانی لوستر
چشمانم بی اختیار بسته شد.باز همون
صدای جذابش رو کنار گوشم رها کرد:
-چشماتو باز کن...
آروم چشمامو باز کردم و چهره این مهمون ناخونده کم کم در برابرم روشن شد.چشمامو که
کامل باز کردم با دو چشم وحشی مشکی
روبرو شدم.چشمایی درشت و مشکی که ابروهای کشیده و مرتب شده بالاشون چنان جذبه
ای بهش داده بود که بیشتر
ترسیدم.تصویر امیر بهادر خان در جلوی چشمانم ظاهر شد...قدش خیلی بلند بود اونقدر
که من به زور تا بالای سینه ش
میرسیدم.موهای مشکی،لبهایی بزرگ و گوشتی،دماغ کشیده و قشنگ که به عملی
میخورد.چه ترکیبی به هم زده بود واسه
خودش،دزد هم اینقدر جذاب آخه؟فقط این چرا اینقدر خوشتیپ کرده؟شلوار جین مشکی
با پیراهن چارخونه قرمز و مشکی،این که
همه چی تموم بود واسه خودش....
-آنالیزت تموم شد؟
با صداش به خودم اومدم.ای چشمات دربیاد مهسا...مثلا آقا اومده دزدی اونوقت تو داری
قیافه شو دید میزنی؟گره ای به ابروهام دادم
و گفتم:
-تو کی هستی؟
پوزخندی زد و گفت:
-جالبه...این منم که باید بپرسم تو کی هستی خانوم کوچولو

نویسنده :
موضوع: بخش هفتم , رمان ,
تاریخ انتشار : دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت: 13:58

درباره نویسنده:

رضا.ن هستم متولد 1371 علاقه زیادی به وب نویسی و مطالب عاشقانه دارم امیدوارم لحظات خوشی رو تو وبم بگذرونید.یا علی
...

مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی