close
تبلیغات در اینترنت
رمان عمارت عشق(قسمت نهم)

رمان عمارت عشق(قسمت نهم)

مارو دنبال کنید


تبلیغات

رمان عمارت عشق(قسمت نهم)
تعداد بازديد : 17


رمان عمارت عشق(قسمت نهم)

خودم پادشاهی می کردم...ولله...ولی خوب خدا واسش زیاد کنه...بقول ستایش من
وحسودی؟؟؟...اگه این حسودی نیست پس چیه؟...
ریز خندیدم ودستگیره اتاقو پایین کشیدم...نگاهی به سرتاسر اتاق انداختم:
-بفرما...خسیسم که هست...این همه دکوراسیون زیبا ووسایل آنتیک...اونوقت اتاق
خدمتکارش با سگدونی فرقی نداشت..
البته میدونستم که این حرفم درست نبود وفقط این اتاق به شکل ساده ای چیدمان
شده بود...اما چیکار کنیم زورم
اومد...تخت یک نفره آبی رنگی کنار پنجره قرارداشت...پرده ودیوارها هم آبی رنگ
بودند...میز آرایش به همراه آینه کوچک وکمد
دیواری بلندی تمام وسایلی بود که تو اتاق وجود داشت...
-پووووف...خدایا شکرت...به همینم قانعم...
از اتاق خارج شدم وبه طبقه پایین رفتم تاچمدونم رو به اتاق بیارم وسرکی هم به
آشپزخونه بندازم.پیش خودم گفتم"زندگی کردن
توی چنین خونه ای آدمو به مرور افسرده میکنه...درسته زیبایی خاصی داشت اما سکوتش
وجود آدمو کم کم دل مرده میکرد...این
پسر چطور بدون خانواده اش اونم با کسی مثل علی آقا که در وهله اول آدم نچسبی بود
زندگی می کرد خدا میدونست البته بچه م
تعصب شدید وطنی داره ...حتما خواسته از استعداد گور بگور شدش در راه خدمت به
خلق خدا استفاده کنه"...
با ورود به آشپزخانه سکوت کردم و زبونم برای توصیف اونجا تو دهنم نچرخید...با لذت
خاصی تک تک وسایل و تجهیزات رو از نظر
گذروندم...من با این همه وسایل چه غوغایی بکنم...یاد ضرب المثلی افتادم"کور از خدا
چی می خواست،دو چشم بینا..."با لبخندی که
نمی تونستم جمع کنم به سمت یخچال دو دره بزرگی رفتم و با پا بلندی دفترچه یادداشتی
از بالاش برداشتم...بین صفحاتش دست
خط بچگانه ای به چشمم خورد...انگار نویسنده اش حروف الفبا رو تازه یاد گرفته...تمامی
غذاها رژیمی بودن...ولی اینطور که معلومه
از غذای خاصی بدش نمی اومد...لبخند شیطانی زدم ودفتر رو جای قبلیش
گذاشتم...هیچوقت به یه آشپز نگید که چی باید درست
کنه..."اصل اول:سوپرایزشدن"...یه تره ای واسه خودم خرد کردم که همتا نداشت...
به اتاقم برگشتم...درسته که اتاق تمیزی بود ولی بازم نتونستم طاقت بیارم،روتختی رو
برداشتم و تو ماشین گذاشتم،اتاق رو هم کمی
گردگیری کردم.حالا بیشتر توش احساس آرامش میکردم.لباسامو تو کمد چیدم...رو تخت
دراز کشیدم و زودتر از اون چیزی که فکر
میکردم خوابم برد.
***
سه روز بود که وارد این خونه شده بودم.تو این مدت ستایش چندباری بهم سر زد و
میخواست که پیشم باشه اما خودم قبول
نکردم.بالاخره که چی؟باید به این تنهایی ها عادت میکردم.اونم که نمیتونست همش نگران
من باشه.
شب با صدای جابه جایی وسایلی از خواب پریدم.ترس برم داشته بود.نمیدونستم باید
چیکار کنم؟نکنه دزده؟آخه باهوش کی غیر
دزد اینموقع میره خونه کسی ها؟
آروم از تخت پایین اومدم و در اتاقو باز کردم.صداها هنوزم میومد.سرکی به اطراف
کشیدم،بغیراز چراغهای کم نور سبز رنگ که

نویسنده :
موضوع: بخش هفتم , رمان ,
تاریخ انتشار : یکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 12:38

درباره نویسنده:

رضا.ن هستم متولد 1371 علاقه زیادی به وب نویسی و مطالب عاشقانه دارم امیدوارم لحظات خوشی رو تو وبم بگذرونید.یا علی
...

مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی