close
تبلیغات در اینترنت
رمان عمارت عشق(قسمت هفتم)

رمان عمارت عشق(قسمت هفتم)

مارو دنبال کنید


تبلیغات

رمان عمارت عشق(قسمت هفتم)
تعداد بازديد : 33


رمان عمارت عشق(قسمت هفتم)

نگاهی به عکس انداختم وسرمو تکون دادم:
-که اینطور...
ترسو کنار گذاشتم و رو به علی آقا که هم قد خودم بود گفتم:
-علی آقا چند وقته اینجایید؟
-از  15سالگی...
-پس باید...اینجا رو خوب بشناسی...
علی آقا مشکوک نگام کرد وگفت:
-منظور؟
هول شدم وسریع گفتم:
-بخدا منظوری نداشتم همینطوری گفتم...
علی آقا یک تای ابروشو بالا انداخت ،روی پاشنه پا چرخید وبه سمت را ه پله ها راه افتاد:
-دنبالم بیا...اینجا یه سری قوانین داره که باید بهت بگم وگرنه آقا عصبانی میشه...اتاقت
طبقه بالاست...
به دنبال علی آقا راه افتادم که سریع ایستاد وبرگشت،دوباره از ترس هینی گفتم:
-چرا همش میترسی؟
-ببخشید...آخه یه دفعه ایستادین...
-باشه پس گوش کن فقط یه بار توضیح میدم خودم هزارتا کار دارم...
حالا مثلا کارت چیه بغیر از نگهبانی اون سگ وحشی...شیطونه میگه بزنم تو سرش که
همش منو می ترسونه اما چون نمی تونستم اینا
رو بهش بگم فقط لبخند زدم وگفتم:
-گوش میدم...
-اینجا سالن اصلی عمارته...راهروی سمت چپ اتاق کار آقا واتاق مطالعه اس،سعی کن اون
سمت کمتر بری،اگه احتیاج به نظافت
داشت آقا خودش بهتون میگه...کلیدشونم فقط دست خودشونه...راهروی سمت راست به
سمت آشپزخونه و در پشتی عمارت
میره...انتهای هر دو راهرو هم به باغ باز میشه...

اول قوانین طبقه اول:
-همه چیز اینجا قیمتیه...در واقع پول خونت فقط به اندازه همون تابلو فرش کوچیک روی
دیوارمیشه...پس حواستو جمع کن...این
قسمت باید همیشه تمیز ومرتب باشه چون توی دیده وآقا براشون مهمه...
خب حالا هی آقا آقا میکنه،انگار خودش این عمارت رو درست کرده...نگاهی به تابلوی امیر
بهادر خان انداختم وبا خودم گفتم:"امیر
بهادرخان زحمتشو تو کشیدی ،یکی دیگه آقای این عمارت شده...نوچ نوچ نوچ"...
-حواست با منه؟
برگشتم و به علی آقا نگاه کردم:
-بله می فرمودین...
-دست به اون پیانو نزن...نزدیکشم نشو...
-پس چه جوری تمیزش کنم؟؟
علی آقا به شکل خنده داری سرشو خاروند و لبهاشو بصورت غنچه به سمت بالا فرستاد:
-خب...آقا دوست نداره کوک پیانوش خراب بشه...وقتی داری تمیزش میکنی حواستو
خیلی جمع کن...
-باشه حواسمو جمع میکنم...
-خب بریم طبقه بالا...

نویسنده :
موضوع: بخش هفتم , رمان ,
تاریخ انتشار : جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 14:3

درباره نویسنده:

رضا.ن هستم متولد 1371 علاقه زیادی به وب نویسی و مطالب عاشقانه دارم امیدوارم لحظات خوشی رو تو وبم بگذرونید.یا علی
...

مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی