close
تبلیغات در اینترنت
رمان عمارت عشق(قسمت چهارم)

رمان عمارت عشق(قسمت چهارم)

مارو دنبال کنید


تبلیغات

رمان عمارت عشق(قسمت چهارم)
تعداد بازديد : 13

رمان عمارت عشق(قسمت چهارم)

از ماشین پیاده شدم.باد خنک بهاری به صورتم خورد.ستایش هم پیاده شد،چمدونمو از
صندوق عقب ماشین بیرون کشیدم...رو به
ستایش گفتم:
-ممنون که منو رسوندی عزیزم،اگه وقت کردی بهم سر بزن البته اگه خلاف قوانین
پسرعمو جانت نباشه!
ستایش سری تکون داد،سوار شد وماشین رو روشن کرد،منم داشتم به سمت خونه آقای
سلحشور میرفتم که صدام کرد:
-مهسا؟
به سمتش برگشتم.از ماشین پیاده شد به سمتم اومد و گفت:
-احیانا شما چیزی جا نذاشتی؟
نگاهی به کیفم انداختم و گفتم:
-نه،کیفم که دستمه چمدونمم که دادی،دیگه چیزی ندارم
ستایش دسته کلیدی مقابلم گرفت و گفت:

-نکنه از رو دیوار میخواستی بری تو خونه...بیا بگیرش نیما قبل رفتنش کلید خونه رو بهم
داد!
خندیدم و با کف دستم به پیشونیم زدم:
-آخ...ببخشید،به کل فراموشم شده بود که آقای سلحشور درمسافرت به سر میبرن...
کلیدو ازش گرفتم وادامه دادم:
-برو دیگه...مزاحمم نشو
و قبل از اینکه دست مشت شده ستایش بهم برسه از دستش فرار کردم.

روبروی پلاک ایستادم.اگه بخوام با خودم روراست باشم باید اعتراف میکردم که
میترسیدم.من تو خونه خیلیها کار کرده بودم اما تا
حالا با یه پسر مجرد همخونه نشده بودم.درسته که ستایش اون رو تأیید کرده بود اما
هنوز ته دلم کمی ترس داشتم. نفس عمیقی
کشیدم و کلید رو توی قفل چرخوندم.وارد خونه که شدم آهم دراومد.
-خدای من اینجا خونه است یا قصر؟؟...یعنی اونی که ما توش زندگی می کردیم چی
بوده؟قبر؟؟؟؟...
در رو به آرومی بستم،حیاط خیلی بزرگی رو مقابلم دیدم که وسطش عمارت دوطبقه سفید
رنگی جلوه میکرد وباغی پراز درختهای
تزئین شده دور تا دور عمارت چمپره زده بود... ساختمون سفید رنگ ویلا بین این جنگل
سبز چشمامو نوازش میکرد...خدای من
اینجا چقد بزرگه...یعنی من باید به تنهایی اینجا کار میکردم...نفسمو با شدت بیرون
دادم...اولین قدممو به سمت عمارت برداشتم که
صدای زوزه سگ وحشت رو مهمون قلبم کرد...با ترس به سمتی که صدا اومد نگاهی
انداختم...اینبار صدای قدمهایی که رو سنگریزه
های گوشه حیاط کشیده میشد ترسمو دوبرابر کرد...ستایش گفته بود کسی تو خانه نیست
پس این صدای پای کی بود؟...آب دهنمو
که زیر زبونم جاخوش کرده بود با لرزشی فرو خوردم...سرتاپا چشم وگوش بودم وبه جاده
سنگریزه شده خیره شدم،صدای سگ
هر لحظه نزدیکتر میشد که از بین درختای باغ مردی خمیده و قد کوتاه با لباسی سیاه که
افسار سگ بزرگ قهوه ای رو تو دستش
گرفته ، ظاهر شد...مرد تازه متوجه من شده بود ،ایستاد وتو چشمام خیره شد...نگاش
اونقدر سرد بود که وجودم رو لرزوند. قدمی به
عقب رفتم که با برخوردم به در حیاط صدای وحشتناک سگ رو هم بلند کرد...

نویسنده :
موضوع: بخش هفتم , رمان ,
تاریخ انتشار : چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 17:30

درباره نویسنده:

رضا.ن هستم متولد 1371 علاقه زیادی به وب نویسی و مطالب عاشقانه دارم امیدوارم لحظات خوشی رو تو وبم بگذرونید.یا علی
...

مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی