close
تبلیغات در اینترنت
♥ســـایت عــاشقانه آیــ لاو ♥|ilove.r98.ir - 115

♥ســـایت عــاشقانه آیــ لاو ♥|ilove.r98.ir - 115

مارو دنبال کنید


تبلیغات

داستان کوتاه “نیمه ی تمام”
تعداد بازديد : 31

قاضی روی میز خم شد: خب دخترم؛ دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟

دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد. چشم گرداند.

چند لحظه به زن و مرد خیره ماند.

قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند.

دخترک با نگاه، رفتن آنها را دنبال کرد تا در بسته شد.

قاضی از جا بلند شد.

رفت و روی صندلی کنار او نشست: خب؟!

دخترک آه کشید: گیج شدم.

قاضی خم شد و همان طور که موی اورا نوازش می کرد، پرسید: چرا؟

دخترک رو به او کرد: آخه سارا میگه خودمو نصف کنم. یه نصفه رو بدم به پدر نصفه ی دیگرو به مادر. این طوری هیچ کدوم تنها نمی مونن. مگه نه؟

قاضی با تعجب پرسید: سارا دوستته؟

دخترک سر تکان داد: اوهوم. بهترین دوستمه.

عروسک را به سینه چسباند: گیج شدم.

_واسه چی؟!

_واسه این که نمی دونم کدوم نصفه رو بدم به کی؟

_ چه فرقی میکنه؟

_آخه اون نصفه ایی که قلبم توشه…

قاضی بی اختیار به یاد مادرش افتاد. صدای ضربان قلبش را می شنید.

هر چه سعی کرد تا چهره ی پدرش را به یاد بیاورد، نتوانست.

از کنار دخترک بلند شد و آهسته گفت: بده به اونی که بیشتر دوستت داره.

کتش را مرتب کرد و رفت پشت میز نسشت.

دخترک، عروسک را به سینه چسباند: ولی اون نصفه رو میدم به کسی که بیشتر دوستش دارم.

قاضی چشم تنگ کرد: به مادرت؟!

دخترک، موی عروسک را نوازش کرد: نه.میدم اش به سارا!

سهیل میرزایی

داستان کوتاه “تردید”
تعداد بازديد : 29

خیلی خود سر شده اند. حرف ،حرف خودشان هست .انگار نه انگار که دارم با انها صحبت می کنم . برای خودشان می چرخند هرکجا سرک می کشند ، شیطانی می کنند . حتی همین هفته گذشته وقتی به لباس فروشی رفته بودیم به جای اینکه دقت کنند ویک جنس خوب ،رنگ مناسب شخصیت و سلیقه من انتخاب کنند دائم به خانم قد بلند ی که دامن انتخاب می کرد زل زده بودند اینقدر نگاه کردند که ان خانم قد بلند هم متوجه شد و نگاهشان به هم گره خورد. انگار همدیگر را می شناختند ، ازدیدن این صحنه خجالت زده شدم و آنها را به بهانه پرو لباس به انطرف فروشگاه بردم . خودشان هم خجالت کشیده بودند ولی انگار به جز اون خانم هیچ چیزی را نمی دیدند ، این را وقتی فهمیدم که لباس نو را پوشیدم ولی ندیدند. با تکان سرم تلنگری بهشان زدم . نگاه سرسری به لباسم انداختند . از طرز نگاهشان فهمیدم که زیاد حوصله تماشای من و لباس های نوام را ندارند انگار برایشان فرقی نمی کرد . نمی دانم چرا اینطور شده اند . شاید به خاطر رفتار زننده و حرف بدی است که همسرم هفته پیش ، رو در رو به انها گفت : ازتان بدم می آید و چند بار این حرف را تکرار کرد، باشد.می دانم که همان موقع با خود گفته اند بشکند این دست که نمک ندارد .چون من با همسرم بواسطه انها اشنا شده ام و این را خودهمسرم هم می دانست چون من که عقل درست حسابی ندارم اینها بودندکه همسرم را دیدند و به من معرفی کردند . خیلی برایم زحمت کشیدند و انتساب ان حرف های رکیک حق شان نبود و دور از انصاف بود. فهمیدم که همان موقع شکستند ،شادیشان تمام شد . یادم می اید که انشب تا صبح نخوابیدند ووقتی صبح دیدمشان رنگشان سرخ سرخ شده بود .سر میز صبحانه هم انگار زنم را نمی دیدند از این بی اعتنایشان ناراحت شدم اما حق داشتند .بعد از صبحانه با هم رفتیم بیرون که هوایشان عوض شوند . اما تاثیری نداشت . انها در فاصله یک شب کلی تغییر کرده ، مثل سابق نبودند . توی همان روزها خیلی با هم درگیری داشتیم آنها یک طرف می کشیدند من یک طرف . اگر کسی متوجه این اختلاف ما می شد حتما خیلی به ما می خندید . روزهای اول اکثر اوغات من پیروز میدان بودم . حرف خودم را به کرسی می نشاندم .اما این روزها همه چیز فرق کرده و پیروز همیشگی آنهاهستند. خیلی لجباز هستند از طرفی بهانه خوبی هم دارند من هم وقتی می بینم زیاد اصرار می کنند تاب نمی اورم و هر چی می گویند گوش می دهم گاهی اوقات من هم از کارشان لذت می برم و اجازه می دم همه دخترهای شهر را ورنداز کنند بهترین باسن ها ،سینه ها را انتخاب و نمره بدهند . به هر جایی سرک بکشند .حتی تا هر وقتی دلشان میخواد بیدار باشند . البته گاهی اوقات با دست هایم محکم می گیرمشان تا هر غلطی نکنند . اما می دانم این کارم هم فایده ندارد .

چند بار خواستم رابطه ام را با انها کمتر کنم اما انگار بدون انها نمی توانم لحظه ای زندگی کنم .قبلا هم چند بار بهشان گفته ام که به خاطروجودشان زیبایی های این دنیا را درک کرده ام و بدون انها زندگی من هیچ معنایی ندارد

ولی با وجود تمام کارهایی که تو این چند مدت کرده اند دوستشان دارم …

البته دلیل اصلی دوست داشتن من شاید رنگ بخصوص شان هست . چون من چشمان میشی را خیلی دوست دارم مخصوصا وقتی خسته هستند.

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : چهارشنبه 18 دي 1392 ساعت: 3:35

داستان کوتاه “اعتیاد”
تعداد بازديد : 47

بلند شد و از خرابه بیرون زد.

کوچه و پس کوچه‌های محله‌ی قدیمی شهر را با جان کندن پشت سر می‌گذاشت. بعد از چند دقیقه راه رفتن به در خانه‌ی اکبر بوقی رسید.

دستش را روی زنگ گذاشته بود و تا صدای اکبر را از حیات خانه نشنید.

زنگ را رها نکرد. اکبر فریاد زد:

“مگه سر آوردی مرد حسابی یه کمی صبر کن.”

عزت ازپشت در با صدایی مرده گفت:

“داش اکبر به دادم برس که دارم از دست میرم.”

اکبر در را باز کرد و گفت:

“باز که تویی مرتیکه مگه بهت نگفته بودم این‌طرف‌ها پیدات نشه.”

-غلامتم آق اکبر این‌ دفعه رو کمکم کن. دفعه‌ی بعد دست پر میام.

-هر دفعه که همینو میگی مگه بهت نگفته بودم بدون پول اینجا نیای.

-وضعم خیلی خرابه داش اکبر به دادم برس.

-به درک به من چه ربطی داره!

هر دفعه کفگیرت به ته دیگ می‌ رسه میای سراغ من.

وقتی این کثافتو دستت گرفتی باید فکر این روزها رو می‌کردی.

وقتی به حرف‌های اکبر فکر کرد تمام وجودش سوخت.

سرش را بالا گرفت و به اکبر گفت:

“یادت رفته من کی بودم اکبر!

تمام محله‌ های این اطراف زیر دست‌های من می‌چرخید.

یادت رفته خودت یه بار با قدرت دعوات شده بود و اگه من پا جلو نمی‌ ذاشتم الان توی قبرستون خوابیده بودی،

اینارو همه یادت رفته؟!

-نه هیچکدوم از اینارو یادم نرفته ولی دیگه زمونه فرق کرده!

الان اگه پول نداشته باشی کسی جواب سلامتو هم نمیده.

سعی کرد در را ببنده ولی عزت دستش را لای در گذاشته بود و به او التماس می‌کرد.

در باز شد و عزت خودش را روی پاهای اکبر انداخت و با تمام قدرتی که در بدن داشت التماس می‌کرد.

اکبر وقتی دید سرو صدای زیادی راه افتاده مواد را به عزت داد و او شادمان به سمت خرابه‌ اش راه افتاد.

وقتی مواد را مصرف کرد دنیای اطرافش به حالت عادی قبل بازگشت بعد به زنش فکر کرد و به طرف خانه راه افتاد.

به پله‌های خانه که رسید از داخل اتاق صدای یک مرد غریبه را شنید از وقتی معتاد شده بود این رفت و آمدها برایش کاملا عادی شده بود و اهمیتی به آن نمی‌داد.

مرد غریبه اتاق را ترک کرد…

بالا رفت و زنش را دید که داشت لباس‌ هایش را تن می‌کرد.

رو به مهناز کرد و گفت:

دیگه نمی‌خواد این کارو بکنی من می‌خوام همه‌ چی رو درست کنم

-آره ارواح عمه‌ات تو گفتی و من باور کردم.

-دارم راستشو بهت می‌گم به خدا من خیلی فکر کردم.

-هزار باره که داری این حرف‌ها رو میزنی ولی تا حالا هیچی فرق نکرده.

-قسم می‌خورم که این دفعه فرق می‌کنه.

و سه بار به ارواح مادرش قسم خورد که قصد دارد اوضاع را تغییر دهد و خودش و مهناز را از این زندگی سگی نجات دهد.

وقتی مهناز جدیت عزت را دید و می‌دانست که اگر او به خاک مادرش قسم بخورد حتما در کارش جدی است خوشحال شد که پس از یک عمر زندگی مانند حیوان،

سرانجام می‌توند زندگی درست و حسابی داشته باشد.

آنشب مهناز از اینکه شوهرش قصد دارد زندگی آنها را به حالت اولیه اش بازگرداند خیلی خوشحال بود و مدام از نقشه‌های عزت برای آینده می‌پرسید و عزت با حوصله به سوالاتش جواب می‌داد و نقشه‌های فردا را در ذهنش مرور می‌کرد.

مهناز پرسید: “یعنی ما می‌تونیم عین قبل زندگی کنیم.”

-البته که می‌تونیم تو زندگی خیلی بدی با من داشتی من و حلال کن.

-اگه بتونیم مثل قبل زندگی کنیم می‌تونم همه‌ی اینها رو فراموش کنم صبح روز بعد وقتی عزت از خواب بیدار شد اولین تغییر زندگی‌ اش را انجام داده بود و سر بی جان مهتاب را روی پایش گذاشته بود و وداع آخرش را با او کرد. سپس او را خواباند و چادرش را که دور گردنش پیچیده بود روی مهناز انداخت و بلند شد تا کار دومش را انجام دهد. وقتی صدای اکبر را از حیات شنید تمام عزمش را جمع کرده بود تا کارش را به درستی انجام دهد.

اکبر وقتی پشت در عزت را دید می‌خواست به حرف بیاید که ضرب چاقوی عزت که داخل قلبش فرو رفته امکان حرف زدن را از او گرفت… عزت تا وقتی که اکبر جان بکند بالای سرش بود و وقتی مطمئن شد که کارش را به درستی انجام داده است به سمت خرابه برای انجام کار آخرش راه افتاد در خرابه طنابی که به سقف بسته شده بود انتظار عزت را می‌کشید.

دانلود آهنگ جدید علی زارعی به نام چشمای در بدر
تعداد بازديد : 31

دانلود آهنگ جدید و بسیار زیبای علی زارعی به نام چشمای در بدر

آهنگ و ترانه : مسیحا – تنظیم : سعید زمانی


متن آهنگ جدید علیرضا قرایی منش به نام چقدر سخته :

تو زمستون وتو سرما دست تو نوازشم بود

وقتی که تو رو نداشتم این تنها خواهشم بود

بیا فقط بیا به تو محتاج ترم از همه

بیا فقط بیا بیا

چشای در به درم میزاره سر به سرم

تکون میخورم و میبینم بی بال و پرم

دیگه بسه برام اصلا سخته برام

خدا چه خاکیه شده سرم

همه میگفتن خوبت نیست

دلم کور بو د و نمیدید

آخرِ راهو که دیدم

عشقم بود واسش یه تردید

خدا فقط خدا

تنها شاهده این دلم بود

ولی خدا چرا این پایان زندگیم بود

چشای در به درم میزاره سر به سرم

تکون میخورم و میبینم بی بال و پرم

دیگه بسه برام اصلا سخته برام

خدا چه خاکیه شده سرم

Ali Zarei – Cheshmaye Dar Bedar

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : سه شنبه 17 دي 1392 ساعت: 22:20

آینه اینقدر تماشایی نیست
تعداد بازديد : 31

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن! آینه اینقدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست
آه در آینه، تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست
ليست صفحات
تعداد صفحات : 130