close
تبلیغات در اینترنت
♥ســـایت عــاشقانه آیــ لاو ♥|ilove.r98.ir - 115
درخواست فیلم دانلود سریال جدید دانلود فیلم ایرانی دانلود فیلم خارجی
  • ربات رباتساز (دایی رضا)

    ربات رباتساز (دایی رضا)

  • ربات ضداسپم بوم

    ربات ضداسپم بوم

  • دانلود رمان عشق به سبک من

    دانلود رمان عشق به سبک من

  • کارت پستال فراموش

    کارت پستال فراموش

  • داستان عاشقانه پیانو

    داستان عاشقانه پیانو

  • عکس نوشته ی قبل از تو

    عکس نوشته ی قبل از تو

  • کد بلوک درباره نویسنده

    کد بلوک درباره نویسنده

تبلیغات در سایت تبلیغات در سایت

مارو دنبال کنید


تبلیغات


████████████████████████████████

رباتهای رایگان ضد اسپم گروه
کانال ما:

مشاهده امکانات در اپارات:

حتما تو کانال ما عضو بشین

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت، یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خودش به خونه ببره  خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟  به روی خودم نیاوردم،  فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم .

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو… مامان تو فقط یک چشم داره، فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.  کاش زمین دهن وا میکرد و منو… کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری؟ اون هیچ جوابی نداد… حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت، دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم،  سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی. از زندگی،  بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم، تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من، اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو، وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر. سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!”  گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد: ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد.  یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی. همسایه ها گفتن که اون مرده، ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم، اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام،  منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا  ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم  وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی… وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی  به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم  بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه.

با همه عشق و علاقه من به تو

توضیحات بیشتر / دانلود

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای “کی ” پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند

توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند

چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه می ساختند

وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند

به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید

اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند

همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهیها می آموخت

زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود”

“برتولد برشت“

توضیحات بیشتر / دانلود

قاضی روی میز خم شد: خب دخترم؛ دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟

دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد. چشم گرداند.

چند لحظه به زن و مرد خیره ماند.

قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند.

دخترک با نگاه، رفتن آنها را دنبال کرد تا در بسته شد.

قاضی از جا بلند شد.

رفت و روی صندلی کنار او نشست: خب؟!

دخترک آه کشید: گیج شدم.

قاضی خم شد و همان طور که موی اورا نوازش می کرد، پرسید: چرا؟

دخترک رو به او کرد: آخه سارا میگه خودمو نصف کنم. یه نصفه رو بدم به پدر نصفه ی دیگرو به مادر. این طوری هیچ کدوم تنها نمی مونن. مگه نه؟

قاضی با تعجب پرسید: سارا دوستته؟

دخترک سر تکان داد: اوهوم. بهترین دوستمه.

عروسک را به سینه چسباند: گیج شدم.

_واسه چی؟!

_واسه این که نمی دونم کدوم نصفه رو بدم به کی؟

_ چه فرقی میکنه؟

_آخه اون نصفه ایی که قلبم توشه…

قاضی بی اختیار به یاد مادرش افتاد. صدای ضربان قلبش را می شنید.

هر چه سعی کرد تا چهره ی پدرش را به یاد بیاورد، نتوانست.

از کنار دخترک بلند شد و آهسته گفت: بده به اونی که بیشتر دوستت داره.

کتش را مرتب کرد و رفت پشت میز نسشت.

دخترک، عروسک را به سینه چسباند: ولی اون نصفه رو میدم به کسی که بیشتر دوستش دارم.

قاضی چشم تنگ کرد: به مادرت؟!

دخترک، موی عروسک را نوازش کرد: نه.میدم اش به سارا!

سهیل میرزایی

توضیحات بیشتر / دانلود

خیلی خود سر شده اند. حرف ،حرف خودشان هست .انگار نه انگار که دارم با انها صحبت می کنم . برای خودشان می چرخند هرکجا سرک می کشند ، شیطانی می کنند . حتی همین هفته گذشته وقتی به لباس فروشی رفته بودیم به جای اینکه دقت کنند ویک جنس خوب ،رنگ مناسب شخصیت و سلیقه من انتخاب کنند دائم به خانم قد بلند ی که دامن انتخاب می کرد زل زده بودند اینقدر نگاه کردند که ان خانم قد بلند هم متوجه شد و نگاهشان به هم گره خورد. انگار همدیگر را می شناختند ، ازدیدن این صحنه خجالت زده شدم و آنها را به بهانه پرو لباس به انطرف فروشگاه بردم . خودشان هم خجالت کشیده بودند ولی انگار به جز اون خانم هیچ چیزی را نمی دیدند ، این را وقتی فهمیدم که لباس نو را پوشیدم ولی ندیدند. با تکان سرم تلنگری بهشان زدم . نگاه سرسری به لباسم انداختند . از طرز نگاهشان فهمیدم که زیاد حوصله تماشای من و لباس های نوام را ندارند انگار برایشان فرقی نمی کرد . نمی دانم چرا اینطور شده اند . شاید به خاطر رفتار زننده و حرف بدی است که همسرم هفته پیش ، رو در رو به انها گفت : ازتان بدم می آید و چند بار این حرف را تکرار کرد، باشد.می دانم که همان موقع با خود گفته اند بشکند این دست که نمک ندارد .چون من با همسرم بواسطه انها اشنا شده ام و این را خودهمسرم هم می دانست چون من که عقل درست حسابی ندارم اینها بودندکه همسرم را دیدند و به من معرفی کردند . خیلی برایم زحمت کشیدند و انتساب ان حرف های رکیک حق شان نبود و دور از انصاف بود. فهمیدم که همان موقع شکستند ،شادیشان تمام شد . یادم می اید که انشب تا صبح نخوابیدند ووقتی صبح دیدمشان رنگشان سرخ سرخ شده بود .سر میز صبحانه هم انگار زنم را نمی دیدند از این بی اعتنایشان ناراحت شدم اما حق داشتند .بعد از صبحانه با هم رفتیم بیرون که هوایشان عوض شوند . اما تاثیری نداشت . انها در فاصله یک شب کلی تغییر کرده ، مثل سابق نبودند . توی همان روزها خیلی با هم درگیری داشتیم آنها یک طرف می کشیدند من یک طرف . اگر کسی متوجه این اختلاف ما می شد حتما خیلی به ما می خندید . روزهای اول اکثر اوغات من پیروز میدان بودم . حرف خودم را به کرسی می نشاندم .اما این روزها همه چیز فرق کرده و پیروز همیشگی آنهاهستند. خیلی لجباز هستند از طرفی بهانه خوبی هم دارند من هم وقتی می بینم زیاد اصرار می کنند تاب نمی اورم و هر چی می گویند گوش می دهم گاهی اوقات من هم از کارشان لذت می برم و اجازه می دم همه دخترهای شهر را ورنداز کنند بهترین باسن ها ،سینه ها را انتخاب و نمره بدهند . به هر جایی سرک بکشند .حتی تا هر وقتی دلشان میخواد بیدار باشند . البته گاهی اوقات با دست هایم محکم می گیرمشان تا هر غلطی نکنند . اما می دانم این کارم هم فایده ندارد .

چند بار خواستم رابطه ام را با انها کمتر کنم اما انگار بدون انها نمی توانم لحظه ای زندگی کنم .قبلا هم چند بار بهشان گفته ام که به خاطروجودشان زیبایی های این دنیا را درک کرده ام و بدون انها زندگی من هیچ معنایی ندارد

ولی با وجود تمام کارهایی که تو این چند مدت کرده اند دوستشان دارم …

البته دلیل اصلی دوست داشتن من شاید رنگ بخصوص شان هست . چون من چشمان میشی را خیلی دوست دارم مخصوصا وقتی خسته هستند.

توضیحات بیشتر / دانلود

بلند شد و از خرابه بیرون زد.

کوچه و پس کوچه‌های محله‌ی قدیمی شهر را با جان کندن پشت سر می‌گذاشت. بعد از چند دقیقه راه رفتن به در خانه‌ی اکبر بوقی رسید.

دستش را روی زنگ گذاشته بود و تا صدای اکبر را از حیات خانه نشنید.

زنگ را رها نکرد. اکبر فریاد زد:

“مگه سر آوردی مرد حسابی یه کمی صبر کن.”

عزت ازپشت در با صدایی مرده گفت:

“داش اکبر به دادم برس که دارم از دست میرم.”

اکبر در را باز کرد و گفت:

“باز که تویی مرتیکه مگه بهت نگفته بودم این‌طرف‌ها پیدات نشه.”

-غلامتم آق اکبر این‌ دفعه رو کمکم کن. دفعه‌ی بعد دست پر میام.

-هر دفعه که همینو میگی مگه بهت نگفته بودم بدون پول اینجا نیای.

-وضعم خیلی خرابه داش اکبر به دادم برس.

-به درک به من چه ربطی داره!

هر دفعه کفگیرت به ته دیگ می‌ رسه میای سراغ من.

وقتی این کثافتو دستت گرفتی باید فکر این روزها رو می‌کردی.

وقتی به حرف‌های اکبر فکر کرد تمام وجودش سوخت.

سرش را بالا گرفت و به اکبر گفت:

“یادت رفته من کی بودم اکبر!

تمام محله‌ های این اطراف زیر دست‌های من می‌چرخید.

یادت رفته خودت یه بار با قدرت دعوات شده بود و اگه من پا جلو نمی‌ ذاشتم الان توی قبرستون خوابیده بودی،

اینارو همه یادت رفته؟!

-نه هیچکدوم از اینارو یادم نرفته ولی دیگه زمونه فرق کرده!

الان اگه پول نداشته باشی کسی جواب سلامتو هم نمیده.

سعی کرد در را ببنده ولی عزت دستش را لای در گذاشته بود و به او التماس می‌کرد.

در باز شد و عزت خودش را روی پاهای اکبر انداخت و با تمام قدرتی که در بدن داشت التماس می‌کرد.

اکبر وقتی دید سرو صدای زیادی راه افتاده مواد را به عزت داد و او شادمان به سمت خرابه‌ اش راه افتاد.

وقتی مواد را مصرف کرد دنیای اطرافش به حالت عادی قبل بازگشت بعد به زنش فکر کرد و به طرف خانه راه افتاد.

به پله‌های خانه که رسید از داخل اتاق صدای یک مرد غریبه را شنید از وقتی معتاد شده بود این رفت و آمدها برایش کاملا عادی شده بود و اهمیتی به آن نمی‌داد.

مرد غریبه اتاق را ترک کرد…

بالا رفت و زنش را دید که داشت لباس‌ هایش را تن می‌کرد.

رو به مهناز کرد و گفت:

دیگه نمی‌خواد این کارو بکنی من می‌خوام همه‌ چی رو درست کنم

-آره ارواح عمه‌ات تو گفتی و من باور کردم.

-دارم راستشو بهت می‌گم به خدا من خیلی فکر کردم.

-هزار باره که داری این حرف‌ها رو میزنی ولی تا حالا هیچی فرق نکرده.

-قسم می‌خورم که این دفعه فرق می‌کنه.

و سه بار به ارواح مادرش قسم خورد که قصد دارد اوضاع را تغییر دهد و خودش و مهناز را از این زندگی سگی نجات دهد.

وقتی مهناز جدیت عزت را دید و می‌دانست که اگر او به خاک مادرش قسم بخورد حتما در کارش جدی است خوشحال شد که پس از یک عمر زندگی مانند حیوان،

سرانجام می‌توند زندگی درست و حسابی داشته باشد.

آنشب مهناز از اینکه شوهرش قصد دارد زندگی آنها را به حالت اولیه اش بازگرداند خیلی خوشحال بود و مدام از نقشه‌های عزت برای آینده می‌پرسید و عزت با حوصله به سوالاتش جواب می‌داد و نقشه‌های فردا را در ذهنش مرور می‌کرد.

مهناز پرسید: “یعنی ما می‌تونیم عین قبل زندگی کنیم.”

-البته که می‌تونیم تو زندگی خیلی بدی با من داشتی من و حلال کن.

-اگه بتونیم مثل قبل زندگی کنیم می‌تونم همه‌ی اینها رو فراموش کنم صبح روز بعد وقتی عزت از خواب بیدار شد اولین تغییر زندگی‌ اش را انجام داده بود و سر بی جان مهتاب را روی پایش گذاشته بود و وداع آخرش را با او کرد. سپس او را خواباند و چادرش را که دور گردنش پیچیده بود روی مهناز انداخت و بلند شد تا کار دومش را انجام دهد. وقتی صدای اکبر را از حیات شنید تمام عزمش را جمع کرده بود تا کارش را به درستی انجام دهد.

اکبر وقتی پشت در عزت را دید می‌خواست به حرف بیاید که ضرب چاقوی عزت که داخل قلبش فرو رفته امکان حرف زدن را از او گرفت… عزت تا وقتی که اکبر جان بکند بالای سرش بود و وقتی مطمئن شد که کارش را به درستی انجام داده است به سمت خرابه برای انجام کار آخرش راه افتاد در خرابه طنابی که به سقف بسته شده بود انتظار عزت را می‌کشید.

توضیحات بیشتر / دانلود