close
تبلیغات در اینترنت
♥ســـایت عــاشقانه آیــ لاو ♥|ilove.r98.ir - 114

♥ســـایت عــاشقانه آیــ لاو ♥|ilove.r98.ir - 114

مارو دنبال کنید


تبلیغات

████████████████████████████████

رباتهای رایگان ضد اسپم گروه
کانال ما:

مشاهده امکانات در اپارات:

حتما تو کانال ما عضو بشین

آهنگ جدید علی تکتا (زیبایی) به نام من و دل
تعداد بازديد : 33

آهنگ جدید و فوق العاده زیبای علی تکتا (زیبایی) به نام من و دل

( تنظیم : علی ضیاء / ترانه و آهنگ : علی زیبایی / ساکسیفون : یاشار خسروی )

متن آهنگ

منو این دل دیوونه ، توی تنهایی خونه

همه روزو یه گوشه میشینیم

همه هرچی گذشت و می بینیم

توی خلوت خیابون

تو هوای دوری اون

همه خاطره هارو می گردیم ، مثل خاطره ها پر دردیم

مثل خاطره ها پر دردیم

منو دل دیگه آخر کاریم

با کسی دیگه کاری نداریم

دیگه راحت و ساده یه عمرو

پای عشق کسی نمیذاریم

منو دل

منو دل

بی خبر ته راه و ندیدیم ، آخرش به جدایی رسیدیم

شاید هم همه تقصیر ما بود

اگه این همه ناز کشیدیم

منو دل

منو دل

پریشون ، دلگیرم

واسه این عشقی که نفرت از عشق و یادم  میداد

از اینکه این چشمام لبریز گریه بودن تا جایی که یادم میاد

نخواستم همه ی علاقم

باعث رنجش قلب کسی که میخواستم.شه

نمیخواست نه نمیخواست

حتی برای یه لحظه کسی که میخواستم ، شه

_______________________________________________


دانلود آهنگ با کیفیت ۳۲۰

Ali Zibaei (Ali Takta) – Mano Del


آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید
تعداد بازديد : 32

آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید

زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـد

تــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم

بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد

آن لحظـــه کــه بـا دوزخیــــان کنـــــم مـــلاقات

یک خمـــره شـــراب ارغـــوان بــرم به سوغات

هرقدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی

بنشینـــــم و بــــا دوزخیـــــــان کنـــم تــــلافی

جــز ساغـــر و میخانــــه و ساقـــی نشنـاسـم

بــر پــایـــه پیمانــه و شـادی است اســـاسـم

گر همچــو همــــای از عـطش عشق بسـوزم

از آتــــــــش دوزخ نــــهراســــــم نــــهراســـــم

آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید

زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـد

تــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم

بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد

داستان کوتاه اطلاعات لطفا
تعداد بازديد : 31

خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده، قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند اسم این موجود  “اطلاعات لطفا” بود، و به همه سوالها پاسخ می داد ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد، بار اولی که با این موجود عجیب رابطه  برقرارکردم  روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود، رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری  پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد، انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم، تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد!

فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم، تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم: اطلاعات لطفا.

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.

“انگشتم درد گرفته…” حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد

پرسید: مامانت خانه نیست؟

گفتم که هیچکس خانه نیست.

پرسید: خونریزی داری؟

جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.

پرسید: دستت به جا یخی می رسد؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم.

صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.

سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد.

او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند، ولی من راضی نشدم. پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی  می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟

فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم… دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم، در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم، احساس می کردم که  “اطلاعات لطفا”  چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد. سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد، ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا! صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت: فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.

خندیدم و گفتم:  پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟

گفت:  تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم، پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟

گفت:  لطفا این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم، یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات،  گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.

پرسید: دوستش هستید؟ گفتم:  بله یک دوست بسیار قدیمی.

گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت:  صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته

یادداشتش کردم  که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:

“به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند..” خودش منظورم را می فهمد…

ليست صفحات
تعداد صفحات : 130