close
تبلیغات در اینترنت
داستان جالب
درخواست فیلم دانلود سریال جدید دانلود فیلم ایرانی دانلود فیلم خارجی
  • ربات رباتساز (دایی رضا)

    ربات رباتساز (دایی رضا)

  • ربات ضداسپم بوم

    ربات ضداسپم بوم

  • دانلود رمان عشق به سبک من

    دانلود رمان عشق به سبک من

  • کارت پستال فراموش

    کارت پستال فراموش

  • داستان عاشقانه پیانو

    داستان عاشقانه پیانو

  • عکس نوشته ی قبل از تو

    عکس نوشته ی قبل از تو

  • کد بلوک درباره نویسنده

    کد بلوک درباره نویسنده

تبلیغات در سایت تبلیغات در سایت

مارو دنبال کنید


تبلیغات


████████████████████████████████

رباتهای رایگان ضد اسپم گروه
کانال ما:

مشاهده امکانات در اپارات:

حتما تو کانال ما عضو بشین
داستان عاشقانه پیانو

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .


صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .


روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .


مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .


هیچ کس اونو نمی دید .

بقیه در ادامه مطلب

توضیحات بیشتر / دانلود
داستان کوتاه بسیار زیبای گل سرخ
” جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود, اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد .دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: “دوشیزه هالیس می نل” . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
توضیحات بیشتر / دانلود
داستان کوتاه آنکه عاشق می شود خدایی دارد(ارسالی)
بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید؛ بی خیال.
فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار
و حکایت می کرد از لبخندش، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد
و دست هایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت. چای خوش طعم بود.
پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت.
ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت
و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد.
و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت.
و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست، حتما عاشق است
و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت.
دست بر دسته صندلی اش گذاشت. دست بر حافظه چوب و چوب، نجار را به یاد آورد
و نجار، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سال های سال نهال کوچک را آب داد
و کود داد و هرس کرد و پیوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک.
و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند، امیدوار است
و آن که امید دارد، حتما عاشق است و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت.
و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید،
با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند،
پس برای من هم خدایی است.
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است.
ارسالی از طرف اقای عرفان

توضیحات بیشتر / دانلود
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد.
شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.
توضیحات بیشتر / دانلود
:::پیشنهاد ویژه:::

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
بقیه داستان در ادامه مطلب
توضیحات بیشتر / دانلود

بخشندگی کوروش کبیر

پست شماره 539
روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند ...
بقیه در ادامه مطلب
توضیحات بیشتر / دانلود
آرزو واسه خودش یک دختر زیبا و با کمال شده بود.تا این که دو سال پیش یعنی عید 86 که برای تبریک سال جدید به دیدن اونا رفتیم به غیر مستقیم و در بین حرفهای خانواده ی عمم با دیگر اقوام شنیدم که واسه آرزو خواستگار اومده.اونوقت بود که زندگی برام جهنم شد.هر شب کارم شده بود گریه و زاری.حتی یک هفته بعد که خانوادم تصمیم گرفتند که برای دیدن خالم و بچه هاش به شهرستان برن من تصمیم گرفتم که پیش بابام خونه بمونم و همراه اونها نرم که با تعجب خانوادم روبو شدم آخه قبلا  وقتی می خواستیم به شهرستان بریم اول همه من وسایلم رو آماده می کردم خلاصه با آوردن چند تا بهونه مامانمو راضی کردم که خونه بمونم.این یک هفته که خونه بودم بابام که به بیرون میرفت و من تنها تو خونه می موندم و بلند بلند گریه می کردم
بقیه در ادامه مطلب
توضیحات بیشتر / دانلود


یک داستان عاشقانه و پند آموز واقعی امیدوارم از خوندنش استفاده ببرید …

– امان از دست نگاه هوس آلود که مرا شرمنده و بدبخت کرد و کاش با همسر قبلی برادرم ازدواج نمی کردم تا …. .

۶ سال قبل روزی که برای اولین بار خواهرزن برادرم را دیدم با یک نگاه عاشقانه شیفته اش شدم و مثل دیوانه ها ، بی طاقت و عجول به برادرم گفتم: هر طور شده ما باید با هم باجناق بشویم و … !
بقیه در ادامه مطلب

توضیحات بیشتر / دانلود
داستان کوتاه عاشقانه همکلاسی

وقتی سر کلاس بودم همه حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و همیشه من رو “داداشی” صدا می کرد.

خیره به او آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ولی اون اصلا به این موضوع توجه نمی کرد.

خیلی دوست دارم بهش بگم که نمیخوام فقط “داداشی” باشم، من عاشقش هستم ولی اونقدر خجالتی هستم که نمی تونم بهش بگم …. دلیلش رو هم نمی دونم.

بقیه در ادامه مطلب

توضیحات بیشتر / دانلود


مرد برنج فروشی بود که به درس های شیوانا بسیار علاقه داشت. اما به خاطر شغلی که داشت مجبور بود روزها در بازار مشغول کار باشد و شب ها نیز نزد خانواده برود. روزی این مرد نزد شیوانا آمد و به او گفت:” در بازار کسی هست که بدخواه من است و اتفاقا مغازه اش درست مقابل مغازه من است. او عطاری داشت اما از روی کینه و دشمنی برنج هم کنار اجناسش می فروشد و دائم حرکات و سکنات من و شاگردان و وضع مغازه ام را زیر نظر دارد و اگر اشتباهی انجام دهیم بلافاصله آن را برای مشتریان خود نقل می کند. از سوی دیگر به خاطر نوع تفکرم اهل آزاردادن و مقابله مثل نیستم و دوست هم ندارم با چنین شخصی درگیر شوم. مرا راهنمایی کنید که چه کنم!؟”شیوانا با لبخند گفت: اینکه آدم بدخواهی با این سماجت و جدیت داشته باشد ، آنقدرها هم بد نیست!! بدخواه تو حتی بیشتر از تو برای بررسی و ارزیابی و تحلیل تو و مغازه ات وقت گذاشته است و وقت می گذارد. تو وقتی در حال خودت هستی او در حال فکر کردن به توست و این یعنی تو هر لحظه می توانی از نتیجه تلاش های او به نفع خودت استفاده کنی.

بقیه ادامه مطلب

توضیحات بیشتر / دانلود
داستان ، داستان کوتاه  ایمان کوهنورد به خدا

کوهنوردی جوان می‌‌خواست به قله‌ بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی ، سفرش را آغاز کرد. آنقدر به بالا رفتن ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد.
بقیه در ادامه مطلب
توضیحات بیشتر / دانلود
روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد
پس نامه ای به او نوشت و گفت:
“اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش”
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .
نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید …
از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و کنار مجنون گذاشت و رفت

بقیه در ادامه مطلب
توضیحات بیشتر / دانلود

مادربزرگ سیگار می‌کشید. زیاد هم می‌کشید. تقریبن روزی یک بسته. هر کسی در فامیل می‌خواست به دیدنش بره برایش سیگار کادو می‌برد. از یک بسته تا یک باکس. یک بار هم برای عید بابا برایش یک کارتن سیگار برد و مادربزرگ کلی ذوق کرد.

مادربزرگ مواقعی که سیگار نمی‌کشید از دید ما بچه‌ها شبیه همه زن‌های دیگر بود. غذا می‌پخت. بافتنی می‌بافت. جارو می‌کرد. حتا شب‌ها برای‌مان قصه می‌گفت. اما یک فرق اساسی بین قصه‌های مادر بزرگ با قصه‌هایی که که از مادر یا بزرگ‌تر های دیگر می‌شنیدم وجود داشت. یک جور صراحت لهجه در بیان همان داستان‌هایی وجود داشت که بار‌ها از دهان‌های مختلف شنیده بودیم.

بقیه داستان در ادامه مطلب

توضیحات بیشتر / دانلود

مرد از فروشگاه به درون نگاه کرد. کمی ملتهب بود. انگار دنبال چیزی یا کسی می گشت. نمیشد با یک نگاه تمام فروشگاه را دید. افراد زیادی بین قفسه ها مشغول برداشتن اجناس مورد نیازشان بودند. یکی دو بار آرام گفت: نازی… نازی… اینجا هستی؟

کمی صدایش را بلندتر کرد و روی پنجه هایش بلند شد تا ته مغازه را ببیند. نازی… نازی… رفت داخل. سر و وضع مرد کمی به هم ریخته بود. چشمهایش نگران بود. غمگین بود. طوری که حس میکردی انگار بی هدف دنبال چیزی می گردد و خودش هم می داند پیدایش نمی کند. ولی چون دوستش دارد از تقلا باز نمی ایستد. بین قفسه ها باز صدایش کرد. نازی.. نازی…

بقیه در ادامه مطلب

توضیحات بیشتر / دانلود

صبح زود بیدار می شوم. همه خواب هستند. به ایوان میروم. حسابی کش و قوس می آیم. هوای شهریور با خودش بوی پاییز می آورد. صدای گاو و گوسفندها از طبقه پایین می آید. بی تابی می کنند که مش مراد بیاید درِ آغل را باز کند.

چند ماهی بود روستا نیامده بودم. بالاخره بعد از چند سال فارغ التحصیل شدم. از طبقه سوم خانه روستایی مان همه روستا پیداست. ابراهیم را گوشه حیاط می بینم که باغچه را بیل می زند. شاید دارد به باغچه سیب زمینی ها می رسد. یاد ابراهیم همیشه در این چند سال با من بود. چه بچه گی ها که باهم داشتیم. تا اینکه من رفتم دانشگاه و ابراهیم بعد از مرگ پدرش شد مرد خانه. نتوانست درس بخواند.

- پسر عمه خدا رحمت کنه پدرتو… من هم مثل تو نارحتم. ولی … ولی دلیل نمی شه که درس نخونی.

- نمی شه… نه نمیشه. خواهرام رو باید بفرستم خونه بخت.

کنار درختهای سیبِ گوشه حیاط دستانم رو توی دستاش گرفت و گفت تو برو درستو بخون. برو دنبال زندگیت. مسیر ما از هم جدا شده.

بقیهداستان کوتاه”خیره به چشمانش” در ادامه مطلب

توضیحات بیشتر / دانلود

همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل کامیون زوار در رفتهای که هر وقت از دست اندازی رد میشد، چهارستون انداماش وا میرفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور میشدن دور ما، یله می شدیم و همدیگر را میچسبیدیم که پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم که فک‌هایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود میچرخید. نفس میکشید و نفس پس میداد و آتش میریخت و مدام میزد تو سرِ ما…

همه له له میزدیم. دهان‌ها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه میکردیم. کسی کسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده سالهای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی که از شدت خستگی دندانهای عاریه‌اش را درآورده بود و گرفته بود کف دستش و مرد چهل سالهای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم. همه ژنده پوش و خاک آلود و تنها چند نفری از ما کفش به پا داشتند. همه ساکت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. کامیون از پیچ هر جادهای که رد میشد گرد و خاک فراوانی به راه میانداخت و هر کس سرفهای میکرد تکه کلوخی به بیرون پرتاب میکرد.

چند ساعتی رفتیم و بعد کامیون ایستاد. ما را پیاده کردند. در سایه سار دیوار خرابهای لمیدیم. از گوشه ناپیدایی چند پیرمرد پیدا شدند که هر کدام سطلی به دست داشتند. به تک تک ما کاسه آبی دادند و بعد برای ما غذا آوردند. شوربای تلخی با یک تکه نان که همه را با ولع بلعیدم. دوباره آب آوردند. آب دومی بسیار چسبید. تکیه داده بودیم به دیوار. خواب و خمیازه پنجول به صورت ما میکشید که ناظم پیدایش شد. مردی بود قد بلند، تکیده و استخوانی. فک پایینش زیاده از حد درشت بود و لب پاییناش لب بالایش را پوشانده بود. چند بار بالا و پایین رفت. نه که پلک‌هایش آویزان بود معلوم نبود که متوجه چه کسی است. بعد با صدای بلند دستور داد که همه بلند بشویم و ما همه بلند شدیم و صف بستیم. راه افتادیم و از درگاه درهم ریختهای وارد خرابهای شدیم.

محوطه بزرگی بود. همه جا را کنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشیه گودال‌ها نشستیم. روبروی ما دیوار کاهگلی درهم ریختهای بود و روی دیوار تخته سیاهی کوبیده بودند. پای تخته سیاه میز درازی بود از سنگ سیاه و دور سنگ سیاه چندین سطل آب گذاشته بودند. چند گونی انباشته از چلوار و طناب و پنبه‌های آغشته به خاک. آفتاب یله شده بود و دیگر هُرمِ گرمایش نمی زد تو ملاج ما. می توانستیم راحت تر نفس بکشیم. نیم ساعتی منتظر نشستیم تا معلم وارد شد. چاق و قد کوتاه بود. سنگین راه میرفت. مچ‌های باریک و دست‌های پهن و انگشتان درازی داشت. صورتش پهن بود و چشم‌هایش مدام در چشم خانهها میچرخید. انگار میخواست همه کس و همه چیز را دائم زیر نظر داشته باشد. لبخند میزد و دندان روی دندان میسایید.

جلو آمد و با کف دست میز سنگی را پاک کرد و تکه‌ای گچ برداشت و رفت پای تخته سیاه و گفت: درس ما خیلی آسان است. اگر دقت کنید خیلی زود یاد میگیرید. وسایل کار ما همین‌هاست که میبینید با دست سطل‌های پر آب و گونی‌ها را نشان داد و بعد گفت: کار ما خیلی آسان است. میآوریم تو و درازش میکنیم و روی تخته سیاه شکل آدمی را کشید که خوابیده بود و ادامه داد: اولین کار ما این است که بشوریمش. یک یا دو سطل آب میپاشیم رویش. و بعد چند تکه پنبه میگذاریم روی چشم‌هایش و محکم میبندیم که دیگر نتواند ببیند. با یک خط چشم‌های مرد را بست و بعد رو به ما کرد و گفت: فکش را هم باید ببندیم. پارچه ای را از زیر فک رد میکنیم و بالای کلهاش گره میزنیم. چشم‌ها که بسته شد دهان هم باید بسته شود که دیگر حرف نزند. فک پایین را به کله دوخت و گفت: شست پاها را به هم میبندیم که راه رفتن تمام شد. و خودش به تنهایی خندید و گفت: «دست‌ها را کنار بدن صاف میکنیم و میبندیم.» و نگفت چرا. و دست‌ها را بست. و بعد گفت: «حال باید در پارچهای پیچید و دیگر کارش تمام است.» و بعد به بیرون خرابه اشاره کرد. دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله میکرد. گاه گداری دست و پایش را تکان میداد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و معلم جلو آمد و پیرهن ژندهای را که بر تن مرد جوان بود پاره کرد و دور انداخت.

معلم پنجه‌هایش را دور گردن مرد خفت کرد و فشار داد و گردنش را پیچید و دست‌ها و پاها تکانی خوردند و صدایش برید و بدن آرام شد. سطل آبی را برداشت. روی جنازه پاشید و بعد پنبه روی چشم‌ها گذاشت و با تکه پارچه ای چشم را بست. فک مرده پایین بود که با یک مشت دو فک را به هم دوخت و بعد پارچه دیگری را از گونی بیرون کشید و دهانش را بست و تکه دیگری را از زیر چانه رد کرد و روی ملاج گره زد. بعد دست‌ها را کنار بدن صاف کرد. تعدادی پنبه از کیسه بیرون کشید و لای پاها گذاشت و شست پاها را با طنابی به هم بست و بعد بی آنکه کمکی داشته باشد جنازه را در پارچه پیچید و بالا و پایین پارچه را گره زد و با لبخند گفت: «کارش تمام شد.»

اشاره کرد و دو پیر مرد وارد خرابه شدند و جسد را برداشتند و داخل یکی از گودال‌ها انداختند و گودال را از خاک انباشتند و بیرون رفتند. معلم دهن دره ای کرد و پرسید: «کسی یاد گرفت؟»

عدهای دست بلند کردیم. بقیه ترسیده بودند و معلم گفت: «آنها که یاد گرفتهاند بیایند جلو.»

بلند شدیم و رفتیم جلو. معلم میخواست به بیرون خرابه اشاره کند که دست و پایش را گرفتیم و روی تخته سنگ خواباندیم. تا خواست فریاد بزند گلویش را گرفتیم و پیچاندیم. روی سینه‌اش نشستیم و با مشت محکمی فک پایینش را به فک بالا دوختیم. روی چشم‌هایش پنبه گذاشتیم و بستیم. دهانش را به ملاجش دوختیم و لختش کردیم و پنبه لای پاهایش گذاشتیم. شست پاهایش را با طناب به هم گره زدیم و کفن پیچش کردیم و بعد بلندش کردیم و پرتش کردیم توی گودال بزرگی و خاک رویش ریختیم و همه زدیم بیرون. ناظم و پیرمردها نتوانستند جلو ما را بگیرند.

راننده کامیون پشت فرمان نشست و همه سوار شدیم. وقتی از بیراههای به بیراههی دیگر میپیچیدیم آفتاب خاموش شده بود. گل میخ چند ستاره بالا سر ما پیدا بود و ماه از گوشه ای ابرو نشان میداد.

تابستان ۶۲

غلامحسین ساعدی

توضیحات بیشتر / دانلود

من هنوز منتظر بودم تا او مثل همیشه دستی ببرد در جعبه ی واژه هایش و مشتی کلمه را بُر بزند و یکی یکی بگذارد روبه رویم و بعد با شیرین زبانی و برق جادویی نگاهش، کلمه ها را به هم بچسباند و جمله هایش را آویزان کند روی طناب سکوتی که بینمان کشیده شده،

اما او غرق در سکوتی سنگین به دریا خیره مانده بود! در نگاهش هزاران فروغ را می دیدم که زنبیل به دست تا ته خیابان احساس می رفتند و همواره با زنبیلی خالی از واژه بر می گشتند.

به ناگاه سری چرخاند و چند لحظه ای نگاهش روی چهره ام جا ماند.

شاید نگاهش سر خورده بود روی عینک آفتابی بزرگی که نیمی از صورتم را پوشانده بود.

این نقابی که به واسطه ی آفتاب مرا از شناخته شدن مصون نگاه می داشت.

زیر نگاه کوتاهش ضربان قلبم اوج گرفته بود.ارتعاش غریبی در تک تک سلول های تنم منتشر می شد و انگار در این گرمای بی اندازه حرارت تنم تا صفر درجه کلوین نزول می کرد.

نگاهش را از من برگرفت و دوباره غرق در نامعلوم افکارش به دورها چشم دوخت…

ولی من همچنان بی محابا او را می نگریستم ، در حالیکه در دلم هزاران بار ده قدم مانده تا ایستادن در کنارش را شمرده بودم.اما این پاها همچون دو ستون سنگی و سرد به زمین چسبیده بودند. مصرانه نگاهش می کردم و سعی داشتم تا تصویرش را در قاب خالی ذهنم برای همیشه نقش بزنم.

اما دلم دیوانه وار نهیب می زد که بروم. این چند قدم فاصله را تسخیر کنم!عینکم را بردارم و زل بزنم به صورت کشیده و آفتاب سوخته اش  و حالت چهره اش را خوب وارانداز کنم، آنزمانی که نگاهش تلاقی می کند به سیاهی چشمانی که بی اندازه عاشقشان است، اما این فقط دلتنگی هردومان را بیشتر می کرد. ما خوب می دانستیم عشق برای ما نوش داروی بعد از مرگ سهراب است.

من نیامده بودم تا داغی را تازه کنم، یا دلی را بی تاب تر. من فقط آمده بودم تا او را از پس هزاران ایمیل و جمله ی عـــــاشــقانه از دور ببینم و بروم.

سهم من از او همین نامه ها بود و دیگر هیچ. من باید به سهم خودم از او قانع باشم.

بلیط قطار در زیر بازی انگشتانم چروکیده و پاره شده بود.

آخرین نگاهم را به هر زحمتی که بود از چهره اش جدا کردم اما دلم در همان ده قدمی او مانده بود و خیال آمدن نداشت !

به ناچار بی دل و پریشان با سنگینی منطقی که به زور به خورد عاشقی ام میدادم آرام از همان جاده ای که آمده بودم برگشتم و او همچنان به دور خیره مانده بود…

فرزانه بارانی

توضیحات بیشتر / دانلود

منتظرم

شبیه یک آهنگ غمگین قدیمی

درآرشیو رادیو

زنگ بزن

بگوکه میخواهی مرابشنوی…

آزادنوروزی

توضیحات بیشتر / دانلود

دی..دی…..دیددی دیوانه ام کردی… دیوانه ام کردی چه….چه…چک…چککار کنم از د ..د ..دستت؟ چه..چه…چرااا دد…دست از ..سرم برن ن…نم…نمی داری؟ چ..چ…چرا ر رررررراحتم نمیذاری؟

روی تخت دراز کشیده ام. سیگار لای انگشتانم دود می کند و گرمی آتش را نزدیک بند سوم انگشتانم حس میکنم. سعی دارم به موضوع داستانی که در ذهنم می پرورانم تمرکز کنم اما طبق معمول این توهمات ویرانگر رهایم نمی کند!

دوباره جلوی چشمم جان میگرد . از لابلای سفیدی برفها مثل یک شبح بیرون آمد!! شبحی زیبا پیچیده در چادری سیاه با دستکش و چکمه هایی سیاه که ساک بزرگ نسبتا سنگینی را به زحمت همراه خودش می کشید . یک جفت چشم سیاه درشت توی صورت زیبا و گندمگونش برق می زد .چشمهایی که خیلی سعی داشتند از زیر بار سنگینی مژه های بلند برگشته ای که رویشان سنگینی میکرد سرک بکشند و خودشان را به عمق روح بیننده پیوند بزنند!!!

چنان ماتم برده بود که متوجه گذشت زمان نشدم ، وقتی پیکان رنگ و رورفته ای که برایش ایستاده بود رفت از صدای لاستیکهایی که به زحمت روی برفهای یخ زده حرکت می کرد متوجه رفتنش شدم. در تمام این مدت حتی پلک هم نزده بودم و مبهوت به صورت و چشمهایش نگاه می کردم.

اولین بار بود که او را می دیدم اما این دیدار تقریبا در روزهای بعد هم تکرار می شد چون او هر روز از سر آن دوراهی تا روستایی که کمپ محل ماموریتم در آنجا مستقر بود می آمد. در تمام این روزها نتوانسته بودم حتی یک کلمه با او حرف بزنم و نگاه شدیدا پرسشگرش که هر روز بیشتر و بیشتر سرزنشگر می شد را پاسخی در خور دهم.

هر وقت می دیدمش لکنت زبانی که از کودکی باخود داشتم تشدید می شد و تمام اعتماد به نفسم را یکجا آتش می زد و بعد از رفتنش تنها آهی سرد را از سینه بیرون میدادم و منتظر فردا می شدم! تا اینکه یک روز او دیگر نیامد.

کلماتی که هرگز به او نگفتم در ذهنم رسوب کرد و جای نگاه او مثل زخمی عمیق بر دلم ماند. از همانجا بود که دیوانگی در من متولد شد. چند سال اول دنبالش می گشتم تا پیدایش کنم. وقتی نا امید شدم دیوانگی هایم دیگر بالغ شده بودند . سال های بعد را در خیال و حسرت به سر بردم و آنقدر در خواب و بیداری به او فکر کردم و با او صحبت کردم که دیگر او و نگاهش همنشین دائمی تنهایی هایم شدند.

چشمانم را که ببندم می توانم با دود سیگارم تصویری از چشمان سیاهش را در هوا نقش بزنم و این پر سیمرغی است که اورا احضار می کند و دوباره در مقابل نگاهم جان می گیرد با همان چادر سیاه و همان صورت و همان چشمها!!

و می شود سنگ صبورم .

گاهی ساعتها با او درد دل می کنم و گاهی برایش شعر می خوانم و گاهی برایش فال حافظ می گیرم . اگر کسی سرزده به اتاقم بیاد پی به این مالیخولایی که همزاد و همنشینم شده می برد.

چاره ای نیست باید یا خودم را بکشم یا آن زن را ، تا از شر این توهم کشنده خلاص شوم!

اینقدر بلند بلند فکر کرده ام که بیشتر همکاران و دوستانم پی به حالت های عجیبم برده و هر کدام روانپزشکی به من معرفی کرده اند.

اما من امشب تکلیفم را با خودم و تو روشن می کنم. امشب دیوانه می خوابم اما عاقل بر می خیزم.

کشوهای در هم آشپزخانه را یکی یکی بیرون می ریزم. چند باری در میان حواس پرتی ام همین جا دیده بودمش..همان چاقوی دسته سیاه با تیغه ای بزرگ!

ترسیدی؟

باید هم بترسی!!!وقتی پیدایش کنم میگذارمش زیر بالشم. شاید هم یک جای دیگر که تو ندانی کجاست. و بعد کمین می کنم تا بیایی و بعد تو را می کشم و برای همیشه از این دیوانگی که با بودن های مکررت به روحم زنجیر کرده ای رها می شوم.

تو را می کشم و فردا صبح ریش و موهای بلند و پریشانم را کوتاه می کنم..کت و شلوار خط دار براقم را به تن می کنم و با قدم هایی مطمئن پشت میزم در دفتر مجله می نشینم و این بار داستانی می نویسم که از لابه لای سطرهایش کلمات زیبا و استعاره های دلنشین و عاشقانه چکه کند و هیج رگه ای از دیوانگی ماسیده درذهنم در آن به چشم نخورد.

هفت سال است که روز و شب را از من گرفته ای و در این مدت هیچ چیز عوض نشده است . نه یک قدم نزدیکتر می شوی و نه میروی !!

ته سیگارم را روی میز کنار تخت خاموش می کنم ونیم خیز می شوم تا ذهنم را از زیر آوار خاطرات گذشته بیرون بکشم که دوباره می بینمش.

همان چادر همیشگی را به سر دارد اما صورتش را نمی توانم در تاریک و روشن اتاق بخوبی ببینم.

دستم را آرام زیر بالش می برم و دسته چاقو را محکم می فشارم.

امشب باید این قصه را تمام کنم..باید به تلافی این همه سال عاشقی خودم و بی اعتنایی تو این چاقو را در قلبت فرو کنم و به همه ی این دیوانگی ها خاتمه دهم.

به سمتش حمله می کنم .چشمانم را می بندم .چاقو را بالا می برم و میزنم .آن قدر این کار را تکرار می کنم که به نفس نفس می افتم..چشمانم را که باز می کنم می بینمش که در چادر سیاهش گوشه ی اتاق مچاله شده است..انگار مرده است. وحشتی در تمام بدنم شعله می کشد..باور نمی کردم به همین راحتی او را کشته باشم.

نباید کسی از این قتل بویی ببرد..هراسان و دستپاچه پتو را از روی تخت می اندازم رویش و به هر سختی که هست از پله ها پایین میکشمش. در خانه را که باز میکنم ناگهان پتو از روی صورتش کنار می رود..چشمانش باز است و همچنان مثل قبل مرا خیره نگاه می کند!.همانجا کنار دیوار از هوش می روم.

نور چشمانم را اذیت می کند. اتاقم هیچوقت اینقدر روشن نبود.

به سختی چشمانم را باز می کنم.

پرده های اتاق کشیده و پنجره نیمه باز است.

با عجله و ترس می خواهم از روی تخت بلند شوم که هنوز نیم خیز نشده دوباره محکم به سمت تخت کشیده می شوم. دستانم باندپیچی شده و محکم به تخت زنجیر شده اند. ردی از خون خشک شده هنوز لابه لای انگشتانم به چشم می خورد. سرم را بالا می آورم، قرار بود امروز عاقل باشم با کت و شلوار راه راه براق اما زنجیر شده ام به تخت با لباسی آبی در اتاقی با دیوارهای سفید. نه از کاغذهای خط خطی شده ام خبریست و نه از پاکت سیگارم و نه از او!!

یادم که به او می افتد بی اختیار فریاد می زنم. من نباید او را میکشتم. حالا بدون سیاهی چشمان او چگونه زندگی کنم! سعی می کنم زنجیرها را پاره کنم.

میان فریاد ها و تقلاهایم چشمانم را دورتا دور اتاق می دوانم و لحظه ای نگاهم به آستانه ی در گره می خورد،

دوباره او را می بینم با موهایی سیاه و بلند و چشمانی سیاهتر از شب آنجا ایستاده و به من لبخند می زند.

خوشحالی عجیبی در وجودم جان می گیرد. آرام خودم را روی تخت رها میکنم و صدای خنده هایم اتاق را پر می کند.

فرزانه بارانی

توضیحات بیشتر / دانلود

نگاهش که بمن می افتد ، لحظه ای بی حرکت می ایستد. یقه کاپشن چرم روشنش را بالا می دهد و دستی می برد زیر موهایش و چند تاری از موهای نرم و قهوه ای رنگ از لای انگشتان کشیده اش رها شده  و پرده ای جلوی چشمانش   می کشند. لبخند کمرنگی روی لبش می نشیند. ابروهایش را بالا می اندازد و همزمان چشمکی می زند!

نگاهش که سمت گلدان روی میز می چرخد لبخندش جان بیشتری می گیرد و ردیف دندان های منظمی از میان لب های باریکش خودنمایی می کنند.

آرام می گوید:

تو خودت قشنگ ترین گل دنیایی عزیزم!! تنها تو بودی که تولدم را به خاطر داشتی و بعد نوشته روی کارت آویزان شده از گلدان را زیر لب تکرار می کند:

“تولدت مبارک مهتاب شب های تنهایی ام”

گلدان کریستال زیبا با یک شاخه گل رز قرمزآتشین تمام وسعت نگاهم را در بر می گیرد. طراوت و شادابی عجیبی در گلبرگ های مخملی اش خودنمایی می کند و تلالوء نوری که از درز پرده  بر روی گلدان افتاده رنگین کمانی از قرمز و طلایی در هم رونده را درونم منعکس می کند.

دوباره بر می گردد به سمت من و حریصانه کاغذ های تیره طراحی هایش را از نظر می گذراند. نگاهش روی طرح نیمه تمام چشمهایی که با چند خط ساده و حاشور ، بی اندازه زیبا جلوه می کنند گره می خورد .

وصاحب چشمانی را درخاطرم تداعی میکند که سال های خیلی قبل، همراهش به اینجا می آمد وبا آمدنش فضا مملو از شادی و شیطنتی می شد که از عمق چشمانش تا عمق جانم نفوذ می کرد صورتی بی نهایت معصوم و آرام که در هاله ای از موهای تیره تر از شب یلدا زیبایی عجیبی را همواره در من تکرار می کرد. او مدتها در مقابل دیدگانم زیبایشان را   می ستود و مرتبا می گفت آه! ……..چشمانت نازنینم !…….چشمانت با من چه می کند!!!!

بی اختیار دستش را می برد روی میز و از پاکت سیگار یکی را کنج لب هایش می گذارد. اتاقش مثل همیشه با پرده های ضخیم از نور روز جدا مانده است. فندک را که زیر سیگار می گیرد تکه ای از چهره اش به همراه سیگار روشن       می شود. همیشه موقع گُر گرفتن سیگار چشمانش را می بندد.

لب هایش را کمی جمع کرده و آرام گرمای همراه دود را می بلعد .سیگار را بین دو انگشت گرفته و از لب جدا می کند و در امتداد دودش هزاران حرف ناگفته از گلویش تا دور دست اتاق پخش می شود. سیگارهایش هنوز هم بوی تلخ تنهایی را می دهند اما لبخند ماسیده روی لبهایش تلخی سیگار را به شیرینی پیوند می زند.

نگاهش را از خطوط چشم های روی دیوار جدا می کند و آرام روی تخت دراز می کشد.

چشمان روشنش به سقف خیره مانده. اما از حالت چهر ه اش پیداست که افکار شیرین گذشته را در ذهن مرور می کند.

عقربه ی ساعت که روی ۵ می ایستد، دوباره عجولانه به من نگاهی می اندازد. حلقه های دود سیگارش را رو بمن بیرون می دهد و انگشتش را جلو می آورد و طرح یک لبخند را برایم نقش می زند. انگار می خواهد یادش نرود که باید کمی لبخند را لازمه ی دیدارش کند. کیفش اش را روی شانه می اندازد و از پنجره ی نگاهم دور می شود.

دوباره گلدان گل زیبا با قرمز درخشانش از میان انبوه کتاب های قطور کنار دیوار و فضای مه آلود اتاق وسعت نگاهم را پر می کند.

حس می کنم تصویرآن گل رز جایی در حوالی قلبم برای همیشه حک شده است.

تمام مدت روز از میان رد لبخندی که تا انتهای صورتم کش آمده بود بی آنکه از این تکرار خسته شوم به گلدان خیره مانده بودم.

نسیم خنکی از لای پنجره ساقه ی نحیف گل را در آغوش گرفت و دست نوازشگرش لابه لای گلبرگ هایش پیچید و من محو دلبری های گل از بازتاب این تابلوی بی نظیر در درونم، شادی بی اندازه ای را احساس می کردم.

نمی دانم چه مدت از رفتنش می گذشت! اما اتاق در تاریکی شب فرو رفته بود که ناگهان صدای باز شدن در، تکه های پراکنده ای از نور را روی صورتم منعکس کرد. و او با قدم های تند و عصبانی وارد اتاق شد. بی آنکه بمن نگاه کند . کیف و کاپشنش را گوشه اتاق رها کرد و با دو دست سرش را گرفت. چهره اش عصبی و برافروخته بود.از میان نفس های برید ه اش حرف های نامفهومی بیرون می پرید. انگار خودش را سرزنش می کرد. چشمان خیسش را به گلدان دوخت و بعد با خشمی بی اندازه آن را به سمتم پرت کرد.

تصویر بی رنگ گلدان در درونم با صدای ناله بلندی هزار تکه شد. واز شدت ضربه فرو ریختم ! در تمام مدت نگران بودم که مبادا گلبرگ های زیبای گلی که عاشقش بودم پر پر شود. گل را دیدم که روی تکه های تنم روی زمین افتاد .بی آنکه آسیبی دیده باشد و همچنان همان شادابی و زیبایی در تنش خودنمایی میکرد.

چیزی نگذشت که فهمیدم آن گل واقعی نبود ومن تمام این مدت عشق دروغینی را در درونم منعکس کرده بودم!

دیگر به جز تصویر آن گل پلاستیکی و او که خودش را در پشت دود سیگارش پنهان کرده بود هیچ چیز دیگری در تکه تکه های تنم دیده نمی شد.

در حالی که مطمئین بودم که او هم با عشق تازه ی دروغینش از درون فرو ریخته است

وهیچ آینه ای بعد از من شانس دیدن لبخندهایش را نخواهد داشت.

فرزانه بارانی

توضیحات بیشتر / دانلود
نقاشی
نقش می کنم خودم و خودت را در یک کاغذ جمع و جورکوچک که مجبورشویم نزدیک هم بایستیم و هی خجالت بکشیم.
همیشه توی نقاشیهایم نیمی از تورا سبزرنگ می زنم و نیم دیگرت را صورتی که کسی نشناسد ولی مادر با آن عینک ته استکانی اش تا می بیند می شناسدت و من که می بینم دیگر مادر همه چیز را فهمیده بی معطلی خودم را هم برای اولین بار با موهایی بافته و گونه هایی سرخ کنار تو نقاشی می کنم با چند تا گل و درخت و پرنده اطرافمان و یک نیمکت کنار دستمان که هیچ وقت نمی نشینیم .
آسمان را ابری می کشم و کبود رنگش می زنم تا بغضش بترکد و کاغذ خیس شود و ما هم خیس شویم و بعد مدام عطسه بکنیم ، من عاشق سرما خوردن های بعد بارانم و آنقدر خیس شدن را دوست دارم که از همه ی چترها بدم می آید .
با این که ازرنگ قرمز خوشم نمی آید ولی فصل های سرد تو را با یک شالگردن قرمز می کشم ، شبیه آدم برفی های توی زمستان یک کلاه روی سرت نقاشی می کنم و با رنگ های گرم خوب می پوشانمت تا هرگز به سرفه نیافتی . خودم را زیر بارش برف می کشم که منتظرت ایستاده و کم مانده از نیامدنت یخ ببندم .
گردنم که درد می گیرد سرم را بالا می گیرم مادر دست به کمر کنارم ایستاده بی آنکه نگاهم کند یک دستش راروی عکس تو میگذارد ، تو لحظه ای پیدایت نمی شود و می گوید : « نقاشیت عالی است حرف ندارد به شرط آنکه … » و زود دستش را برمی دارد انگار که سردش شده باشد و حرفش را ناتمام می گذارد و می رود من به قدر همه ی روزهای با تو بودنم دور از چشم مادر خجالت می کشم .
بهار را توی نقاشی ام باد می وزد کاغذ زیر دستم بند نمی شود هوا زیاد سرد نیست هوای بهار است اواخر فروردین اما هردو سردمان می شود سریع یک دایره بزرگ در گوشه ی راست آسمان می کشم و زرد رنگش می کنم ، روی نیمکتی در آفتاب می نشینیم من در راست و تو درچپ حالا درست نمی توانی نگاهم کنی نور به چشمانت می زند و اذیت می شوی من که شروع به حرف زدن می کنم تو می لرزی و یک دفعه یکی کاغذ را از زیر دستم بیرون می کشد دستپاچه مداد رنگی ها را توی جعبه می گذارم و پشتم قایم می کنم سر تا پا می لرزم و به این فکر می کنم که یادم نرود یک پلیور خوش رنگ هم برایت بکشم . مادر کاغذ را می برد و پسم نمی دهد .
تابستان که می آید پیراهنت را آبی رنگ می زنم تا ظهرهای به این داغی را زیاد گرم نشوی واین بار می گذارم تا تنها برای خودت بگردی .
* * *
پنجره را باز می کنم باد نقاشی را می دزدد و یواشکی می برد توی حیاط کنار حوض پیش پای مادر که دارد شمع دانی ها را آب می دهد .
توضیحات بیشتر / دانلود
مثلا یک روز بعد تعطیلات که از مسافرت اومدیم
صبح تو خواب بمونی من بیدار شده باشم اما دلم نیاد تورو بیدار کنم بعد وقتی دارم
صبحانه حاضر می کنم بیدار بشی و ساعت را ببینی و غر بزنی، دعوام کنی که چرا بیدارت نکردم
بعد من بگم خوب دلم نیومد خیلی خسته بودی
تو بری حاضر بشی من برات لقمه درست کنم که وقتی داری میری سرکار توی راه بخوری
اما تو دستمو پس بزنی و و با صدای بلند بگی نمی خوام دیرم شده
در رو بکوبی به هم…
من هم با صدای در بغضم بشکنه, گریه کنم
اصلا هی توی کاناپه بشینم گریه کنم ناهار هم نخورم
تو هم مثل هر روز زنگ نزنی حالم را بپرسی، منم زنگ نزنم
منم لج کنم با خودم بلند بلند حرف بزنم، الکی خط و نشون بکشم
بعد بلند شم سبزی پلو بدون ماهی درست کنم
اصلا لج تر می کنم کوکو سبزی هم درست می کنم
وقتی در می زنی در رو باز کنم و زود برم تو اتاق
تو صدام کنی…خانومم کجایی؟
منم با خودم کلنجار برم که بیام برات چایی بیارم مثل هرشب یا نه!
بعد با خودم می گم بذار ادب بشه
میام که میز رو بچینم یه سلام آروم میدم
تو برام یه شاخه گل سرخ گرفتی
بگی ببخشید سرت داد زدم دیرم شده بود
منم بگم مهم نیست بیا شام بخوریم
تو هم با ذوق بگی وایییییی ماهی! بوی سبزی پلو میاد؟
کاش سبزی پلو درست نمی کردی
بگم حالا برو دستاتو بشور بیا
بعد شاخه گلم رو هم بذارم روی میز
با ذوق بیای سر میز
تو با تعجب بگی ماهی کجاس؟
من بگم ماهی! من گفتم ماهی داریم؟
تو بگی بوی سبزی پلو میاد خوب با ماهی هست
بعد منم با یه لبخند بگم: برات کوکو سبزی بیارم؟
عصبانی بشی
بگی می دونی من سبزی که پخته شده دوست ندارم گرسنه از سرکار اومدم
به من سبزی پلو میدی؟ از اون بدتر با کوکو سبزی؟
منم بگم جای تشکرت هست کلی زحمت کشیدم
تو بگی اون از صبح که بیدارم نکردی ظهر هم زنگ نزدی اینم از شام
بعد بری تو اتاق
شام خودم را کنار بذارم بقیه را بدم همسایه
تند تند شام بخورم کارامو کنم
تو هم کتاب بخونی
بعد من هیچی برات نیارم نه میوه، نه چای
خودت بری بیاری
بعد من برم بخوابم تو هم میوه بخوری
بعد نصفه شب منو بیدار کنی بگی عزیزم شام کجاست؟
بگم خونه همسایه، چطور؟
بگی یعنی چی من گرسنمه!
بگم می خواستی بخوری! دیدم نمی خوری منم که همش رو نمی خوردم
یه بشقاب گذاشتم برای همسایه!!!
الان هم یا خوردن با داخل یخچال همسایه هست
با اخم بگی تخم مرغ داریم؟
بگم نه برای کوکو مصرف کردم فردا زود بیا بریم خرید،
هیچی نداریم مسافرت بودیم خوب چیزی نمونده
تو هم بگی من الان گرسنمه
منم بگم می خواستی شام بخوری! شام نخوری دیگه شام نیست!
حالا برو نون و پنیر بخور
تو هم آروم بری یه چیزی بخوری
صبح زود بیدار شی میز رو بچینی من رو هم بیدار کنی
وقتی داری میری بگی لطفا شام قیمه درست کن!
منم بگم باشه شما زود بیا بریم خرید
بگی باشه من دیشب خیلی گرسنه بودم
من بگم دیگه اول صبح داد نزنی، غر نزنیا شام هم می خوری بهانه نمی گیری
وگرنه بشقاب سبز می ذارم جلوت!!!
تو بگی نه قربونت برم اصلا هر چی تو بگی
بعد با لبخند بری سرکار….
توضیحات بیشتر / دانلود
دست های کوچکش
به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : “آقا… آقا “دعا ” می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج” آقا “دعا ” می کند!!!
توضیحات بیشتر / دانلود

صدای بسته شدن در را که پشت سرت شنیدم، رفتنت باورم شد.

یکی بیاید جلوی اشکهایم را بگیرد،

تورفته بودی بی خداحافظی، بی دلجویی…بی من.

رفتنت را ندیدم، من فقط صدای وحشتناک در را شنیدم که پشت سرت بسته شد…

من هیچ چیزی ندیدم.

نه نگاه سردت را… نه گره وانشدنی اخم هایت را… نه قهرت را… نه رقیبم را… که بخاطرش رهایم کردی.

نه من هیچ چیزی ندیدم.

من فقط شنیدم… ازهمه شنیدم که ترکم کرده ای

خودم صدای لعنتی در را شنیدم و فقط حرف مادربزرگ آرامم میکند که میگوید:

“شنیدن کی بود مانند دیدن“

نه من هیچ چیزی ندیدم...

نویسنده: رویا فرخ شعار

توضیحات بیشتر / دانلود

فریاد کشید نه…هیچ وقت چنین نبوده، هیچ وقت…

چشمانم گرم شد، آرام آرام گونه هایم مروارید باران گشت و صدایم به هق هق افتاد.

دیگرهمه چیز برایم تمام شدم بود، درآخرین نگاه تمام سخنانش راگفته بود.

بیچاره من

بیچاره من که عشق را باتمام متعلقاتش تحفه دلش کرده بودم…

کنجی نشستم و های های باران عشق سردادم، نمیتوانستم باورکنم که نگاه هایی که دل سپارش گشته بودم، هرگز مرا ندیده

بازدلم راهی آخرین دیدار میشود، پس ازاینکه حرف های دلم را گفتم، آخرین سخنم چنین بود:

میدانم توهم مرا عاشقی، خوب میدانم، نگاه هایت عشقت را فاش نموده…

خوشحال و سرخوش انتظارتکان دادن سر یا سکوت معنا دارش را داشتم که…

فریادکشید نه…هیچ وقت چنین نبوده، هیچ وقت…

تمام وجودم سرشار ازتعجب شد، عرق سردی ازپیشانی ام فرومی ریخت…

این را گفت وبرخواست، با بلندشدنش تمام ماجرا را فهمیدم…

هنوزصدای عصای سفید محمدبرزمین سرد آن شب، کابوس هرشب من است…

نویسنده:محمدرسول شریعتمداری

توضیحات بیشتر / دانلود
چشماش ازعصبانیت قرمز شده بودن و پیشونیش عرق کرده بود.
به زحمت روی پاهاش ایستاده بود.دستای لرزونشو میون موهای پریشونش قلاب کرده بود و بی اختیار تو صورتش فریاد میزد:
-((دیوونم کردی….
خسته شدم از دستت…))
کمی این طرف و اون طرف رفت.کلافه بود. دوباره ایستاد و ادامه داد:
-((تو عاشقی!؟
واقعا حس میکنی عاشقی؟
ادعا میکنی زیباترین حس دنیا رو درک کردی. به خیالت هیچ آسمون بلندی به پای احساست نمیرسه! اما وقتی میون خودت و عشقت ناچار به انتخاب شدی و گفتی “خودم” چی؟ عاشق بودی؟))
کمی نزدیکتر شد. بهش خیره شده بود و باعصبانیت تو چشماش نگاه میکرد.
-((نفس کشیدی گفتی عاشقم. خوابیدی و بیدار شدی گفتی عاشقم. زندگی کردی به اسم عشق.اونقد گفتی تا خودتم باورت شد عاشقی، اما تا کم آوردی کنار کشیدی و گفتی قسمت نبود ، میرم سراغ یکی دیگه !
تو واقعا عاشقی؟
نه… نیستی))
همینطور که بهش خیره شده بود عرق پیشونیشو پاک کردو موهاشو از صورتش کنار کشید.
-((عاشق بودن واسه یکی مثل تو زیاده. خیلی هم زیاده… دل چند نفر دیگه رو باید بشکنی تا به خیال خودت قسمتت رو پیدا کنی؟
حتی خداهم حالش ازت بهم میخوره.
ازت متنفرم…))
اینو گفت و ازمقابل آئینه کنار رفت...
توضیحات بیشتر / دانلود

گرمای تابستون و آفتاب دم ظهرش یه طرف و گردوخاک و آشغالای کوچه هم یه طرف.عرق رو پیشونیم میشینه. با پشت دستم از پیشونیم پاکشون میکنم.

و باز ادامه میدم .خششش… خششش…

یکی از درها باز میشه. پسر بچه ای یه لیوان آب دستشه و به طرفم میاد.

-عمو جون تشنتونه بفرمائید

گردوخاک دستامو با لباسام پاک میکنم.

- قربون دستات عمو. آب نطلبیده مراده ،سلام بر حسین تشنه لب.

و تموم آب لیوانو یه نفسه سر میکشم. چقدر تشنه بودم.

- خیر ببینی پسرم..

و بعد باز شروع به جارو زدن میکنم.

کمی جلوتر دخترمو میبینم که با دوستاش به طرفم میان.

گل نازم چقدر قشنگ شدی. چقدر بهت میاد.

دیروز وقتی پول لباسشو ازم گرفت چقدر خوشحال شد. این پولا که چیزی نیست. تموم روز رو کار میکنم تا چیزی از بقیه کم نداشته باشی.

نمیخوام پیش دوستات سرافکنده و خجالت زده شی.

دست از کار میکشم. لبخند رو لبام میشینه و نگاش میکنم. بهم نزدیک تر میشه. سرشو میندازه پائین و آروم و بی صدا از کنارم رد میشه.

لباس پدرم بوی خاک می دهد ، دست هایش بوی نان…

توضیحات بیشتر / دانلود
خانم تاچر از ماشین پیاده می‌شود. خبرنگارها پشت هم فلاش می‌زنند. تابان‌خانم با جیغ می‌گوید: «عوضی‌ها!» ما و مردهایمان که دور سفره نشسته‌ایم، ساکت می‌شویم. تابان‌خانم می‌گوید:«عوضی‌ها! لایی یقه رو خوب نچسبوندن.» تبانی دولت‌های غربی برای فروش اسلحه به عراق و دیپلماسی انگلیس فراموش می‌شود و ما و مردها یقه‌ی مارگارت را نگاه می‌کنیم که از نظرمان طوری‌اش نیست. تابان‌خانم پشت‌ِهم به خیاط‌ های خانم ‌ِتاچر به‌خاطر حرام‌ شدن پارچه‌ی به آن نازنینی فحش می‌دهد. شوهرش معذب دیس برنج را دوباره بین ما می‌گرداند شاید حرف عوض شود. فایده ندارد. «پدرسگ‌ها اگه اندازه‌ی دامن رو درست می‌زدن، فاستونی انگلیسی اعلا خودش رو نشون می‌داد.»
دامن از نظر ما و مردهایمان ایرادی ندارد.
مهم نیست کجا باشیم تابان‌ خانم از این‌که لباسی می‌شد بهتر باشد ولی نیست حرصی می‌شود. به‌ نظرش پارچه باید رقص کند، فقط دوتا درز نیست که صاف و ناصاف بروند جلو و بعد بدهند اتوشویی، آهار بزنند کج و راستش معلوم نشود. دست خودش نیست وسط مهمانی یک‌هو با غریبه‌ ای سرِ یک ساسون حرفش می‌شود، عیب‌ها اذیتش می‌کنند. عروسی که می‌رویم التماس‌مان می‌کند تند‌تند حرف بزنیم. یک چیزی تعریف کنیم. ما پشت‌ هم حرف تو حرف می‌آوریم و خاطره‌هایی تعریف می‌کنیم که به پارچه و الگو و دوخت ربطی نداشته باشد تا تابان‌خانم لباس‌ها را نبیند و یک‌ سره زیرلب با خودش حرص نخورد: «گیپورِ سفید باید می‌زده دمِ مچ‌ها»، «ببین تو رو خدا، سنگ‌دوزی پیش‌سینه رو گند زده»، «احمق نفهمیده خطِ‌ پهلو لقی می‌زنه»، «بی‌شعور این رو تو ژورنال با حریر دوخته بودن، فکر کردی با کرپ‌ دوشس هم در‌می‌آد»… اگر مرتب برایش میوه پوست نکنیم و سرش را گرم نکنیم، حرف‌هایش گزنده‌تر می‌شود، فحش‌هایی می‌دهد که هیچ‌ وقت نمی‌دانستیم بلد است و اگر شام را خودمان برایش نکشیم و نیاوریم سر میز، ممکن است موقع کشیدن شوید پلو به عمه‌ی عروس بگوید: «فنر بالاتنه رو یک‌ کاره می‌زد دور کمر اون بی‌سلیقه‌ ای که این رو بهت انداخته.» و الم‌شنگه‌ ای درست شود که مجبور شویم دسرنخورده بزنیم بیرون. همه هم لطف می‌کنند برای تشکر از این‌که عمری لباس‎هایشان را دوخته، دعوتش می‌کنند عروسی. یکی از ما را هم همراهش دعوت می‌کنند که مواظبش باشیم. گاهی از ترسش مدت‌ها توی دستشویی تالار می‌ماند که یک وقت به یکی تکه نیندازد و فحش ندهد. عروسی دختر همسایه‌ی روبه‌ رویی یک‌هو گم شد، توی دستشویی هم نبود. پیغام دادیم مردانه با بلندگوی تالار صدایش کنند مبادا رفته باشد بیرون و گم شود. با هول لباس می‌ پوشیدیم برویم دبالش که دیدیم چمباتمه زده پشت جالباسی رخت‌ کن تالار، مثل دخت ر‌بچه‌ای در قایم‌ باشک. پشت مانتوهای کرپِ ‌مشکی نشسته بود و زانوهایش را گرفته بود بغل. گفت: «چرا این‌قدر زیاد شده‌اند؟» طرح لباس‌ها را می‌گفت، سرش به گیج افتاده بوده بس‌که هر لباس را درز به درز دید زده بود. می‌خواسته دیگر چیزی نبیند ولی باز وقتی نشسته بود آن‌جا، دیده بود دمپای مانتوی سرِ همان جالباسی‌ که پشتش پنهان شده ناصافی دارد. با نخ و سوزنی که همیشه توی جیب‌هایش دارد، پایین مانتوی طرف را کوک زده بود. 
این‌ها همه البته تابان‌خانمِ دوره‌ی سخت است. تابان‌خانمی‌که دوسال است لباس ندوخته. تابستانِ دوسال پیش آرتروز شانه و گردنش طوری شد که شب‌ها صدای گریه‌اش‌ تا خانه‌ی همه‌ی ما می‌آمد. چندماه دارودرمان کرد. فیزیوتراپی و ورزش و شنا و حجامت هم اثر نکرد. دکترها همه گفتند باید بگذارد کنار. دکترِ آخری گفته بود یک کوک هم ممنوع. شوهرش شبانه چرخ سینگر مشکی را که ما صدایش می‌‌کردیم عشقِ تابان، از اتاق خوابِ کوچکه که کرده بودش خیاط‌ خانه، برد انباری و کلید انباری را روزها با خودش می‌برد ‌اداره. آینه‌های قدی و رگال‌ها را هم فروخت. از ترسش قوطی سوزن‌ و نخ را هم قایم کرده بود ولی تابان‌خانم هنوز هم هرجا می‌رفت یک قرقره‌ی سوزن‌ زده توی جیب‌هایش داشت. مجبورش کرد اسم بنویسد کلاس‌های مختلف. تابان‌خانم پول‌ها را می‌داد، ثبت‌نام می‌کرد ولی کلاس‌ها را نمی‌رفت. بی‌هدف راه می‌رفت توی کوچه‌ ها یا می‌آمد خانه‌ی یکی از ما و شب به‌اش می‌گفت: «رفته بودم سفره‌ آرایی.» روزهای اول که پایش به خانه‌ های ما باز شد، سخت بود. انگار غریبه باشد. عادت نداشتیم جایی غیرِ آن اتاق کوچک و لای الگوها و لایی‌ها او را ببینیم. همیشه او را با تی‌شرت ساده و شلوارخانه‌ ا‌ی یادمان می‌آمد که گُله به گُله‌اش خرده‌نخ‌های سفیدِ کوک چسبیده بود. روزهای اول صدایش برایمان ناآشنا بود. پیش از آرتروزِ لعنتی وقتی هنوز سینگر مشکی سرجایش بود، صدای این زن را خیلی کم شنیده بودیم. کلمه‌هایی هم که ازش یادمان می‌آمد سوت‌‌ وار از لای دو ردیف دندانِ به‌‌ هم‌‌فشرده ادا شده بودند چون وقتی هم داشت بهمان می‌گفت: «بچرخ!»، «دستات رو بنداز پایین!»، «شکم رو بده تو!» لای دندان‌ ها یا لب‌های به هم فشرده‌ ش سوزن‌ ته‌ گرد بود. پُرو که می‌رفتیم کار نداشت برای کم‌کردن ‌عذاب‌ مان از سکوت اتاق چه می‌گوییم، حرف‌های ما به‌ نظرش سوزن‌چرخ‌هایی بودند که بی‌پارچه بالاوپایین می‌رفتند. ما را مثل عروسکی پلاستیکی می‌چرخاند طرف آینه و خودش توی آینه عیب و ایرادها را پیدا می‌کرد و سوزن یا کوک می‌زد. موقع کارکردن روی لباس‌ها اتاقش سنگینی سکوت نیمه‌ شب را داشت و اگر یکی‌ مان برای گرفتن چیزی می‌رفتیم، خجالت می‌کشیدیم. مثلِ بی‌ وقت سرک‌کشیدن به شبِ کسی بود. موقع اندازه‌ گیری اول و متر‌ زدن هم عادتش نبود حرف بزند. اندازه‌گیری برای خودش آیین بی‌صدایی داشت، می‌رفت عقب و از دور نگاه‌مان می‌کرد، کامل‌ترین نگاهی که کسی در تمام عمر به سرتاپای ما انداخته بود. بی‌هیچ حس و فکر مزاحم دیگری تمام تن‌ مان یادمان می‌آمد. نگاهش بیشتر از تصویری که در آینه می‌افتد حسِ به‌خاطر‌ آوردن کاملِ تن را می‌داد. مترِ دور گردنش را هم که به‌آرامی ‌می‌کشید پایین و می‌گذاشت دورِ کمرمان، عادت نداشت عدد را بلند بگوید. بعضی خیاط‌ ها عدد را دست‌کم با خودشان تکرار می‌کنند تا برسند نزدیک دفترچه و یادداشتش کنند. تابان‌خانم فقط وقت نوشتن عدد در سررسید قدیمی‌ اش کنار ستون قبلی اندازه‌های ما، گاهی لبخند پنهانی می‌زد که از همان می‌فهمیدیم سایز کم‌ کرده‌ایم یا چاق شده‌ایم. خوب‌ ترین لحظه‌ی اندازه‌گیری‌ اش وقتی بود که متر را می‌ گذاشت پشت شانه‌ های آدم و سرانگشت‌ هایش از پشت، بازوهایمان را لمس می‌کرد. بعد از آن روبه‌ رویی ناگهانی با تصویر کامل بدن که هنوز ترسش در تنمان بود، مترِ روی شانه‌ها مثل این بود که کسی اطمینان بدهد همه چیز خوب است و بدنت را با دنیای روبه‌رو تنظیم کند.
آن روزها فقط وقتی حرف‌ زدن تابان‌خانم را ‌می‌شنیدیم که یک لباس کامل، اتو‌کرده و کاور‌زده، به رگال فلزی خیاط‌خانه‌ی کوچک آویزان بود. این وقت که می‌رسید، با این‌که قراری نداشتیم یکی‌یکی پیدایمان می‌شد. هیچ‌کدام دلمان نمی‌آمد این عصر تابان را از دست بدهیم. دور میز آشپرخانه می‌نشستیم و می‌دیدیمش که در آشپزخانه می‌چرخد، چای و شیرینی خانگی برایمان می‌آورد و زیر لب آوازهای قدیمی ‌می‌خواند. تلویزیون و رادیو را هم‌زمان روشن می‌کرد. بعد همین‌طور که با ما چای می‌خورد، صحنه‌ های سریال عصر‌گاهی را طوری نگاه می‌کرد که انگار تلویزیون را همین الان خریده‌ اند یا همین لحظه برای اولین‌ بار تصویری به خانه‌ی مردم مخابره شده. اصرار می‌کرد شام بمانیم. درِ کابینت‌ ها را باز و بسته می‌کرد، تویشان را نگاه می‌کرد، چیزهایی را می‌کشید بیرون و چیزهایی را می‌گذاشت تو. به‌نظر می‌آمد هویج و گوجه‌ فرنگی و قابلمه را تازه دارد می‌بیند و لمس می‌کند، مثل عروسی که صبحانه‌ی روز اول را برای شوهرش در اولین آشپز خانه‌ای که مالک آن است، آماده می‌کند و همه‌ی اشیا و خوراکی‌هایی که به آن دست می‌زند با سلیقه و وسواس برای این لحظه آماده شده‌اند.
شوهره مجبور شد تابان‌خانم را ببرد روا ن‌پزشک. هم رفت‌ و‌ آمدها و حرف‌هایش را نمی‌شد کنترل کرد هم کارهای عجیب می‌کرد. یک روز از شرکت که رسیده بود خانه، دیده بود تابان یک سوزن کرده زیر پوست دستش و از طرف دیگر درآورده و با همان دست دارد زمین آشپزخانه را حوله می‌کشد. تابان‌خانم چند‌وقت بود کارهای خانه را نمی‌کرد. غذا هم نمی‌پخت. روان‌پزشک، قرص‌های معمول را داده بود ولی گفته بود حتی اگر شانه‌ هایش از درد بترکد، باید بگذارند یک نیم‌ روز در هفته، فقط یک نیم‌روز، خیاطی کند. بعد هم آمده بود بیرون و به شوهره گفته بود:«آرام‌ آرام برسانیدش به دو‌سه‌ساعت در هفته، کم‌کم خودش می‌گذارد کنار.» شوهر تابان‌خانم نیم‌ روز خیاطی را گذاشته بود پنج‌ شنبه‌ صبح که خودش ظهر از اداره می‌آمد و می‌توانست مراقب باشد تابان ادامه ندهد: «چهارشنبه چرخ رو برات در‌می‌آرم و پنج‌ شنبه‌ ظهر هم که اومدم می‌ذارمش توی انباری.»
چهارشنبه‌ روز عجیبی شد. چند نفرمان وقتی برگشتیم خانه گریه کردیم. یکی‌ یکی ما را می‌برد دمِ در خیاط‌ خانه‌ی قبلی که این دوسال شده بود اتاق‌کارِ شوهره و همه‌ جایش فاکتورها و حساب‌های شرکت ریخته بود. می‌بردمان دم اتاق و می‌گفت: «بیا ببین همه‌ چی هست؟ دلم شور می‌زنه.» پدال چرخ را چندبار آزمایش کردیم. خشک نشده بود. روان و راحت کار می‌کرد ولی باز مجبورمان کرد روغن‌کاری کنیم. سوزنش سالم بود. قیچی‌ ها را دوسه‌ بار باز و بسته کردیم. زنگ نزده بودند. در هوا پارچه‌ای خیالی را بریدیم که مطمئن شود هنوز تیزند و پارچه را دالبر نمی‌اندازند. سوزن اضافه برای این‌که اگر سوزن چرخ شکست، وقت تلف نشود. محض دل‌ خوشی متر را مثل حلقه‌ی گل قهرمان‌ها انداختیم دورگردنش و ‌خندیدیم. می‌گفت: «این قرص‌ها حواسم رو پرت کرده پارچه‌ی مردم رو خراب می‌کنم. نمی‌تونم الگو دربیارم. نمی‌تونم.» پارچه‌های ندوخته‌ مان را پهن کردیم روی زمین که اولین سفارش‌های جدیدش باشند. آماده برای بریدن. خودش فقط تندتند دور اتاق راه می‌رفت و می‌گفت: «دیگه نمی‌تونم.»، «شاید دستم درست نره.»، «فکرم دیگه مرتب نیست اندازه‌ها رو قاطی می‌کنم.» و…
پنج‌ شنبه‌ صبح هیچ‌کدام نرفتیم آن‌جا.
پنج‌ شنبه‌ بعدازظهر یکی‌ یکی پیدایمان شد. معلوم بود دلمان تمام صبح شور زده. توی راه‌ پله دیدیمش. دیفن‌باخیاهای پاگرد را آب می‌داد. منتظر بودیم مثل روزهای قبل پشت‌ هم حرف بزند. هیچی نگفت. لب‌ هایش سفت روی‌ هم بودند انگار که بترسد سوزن‌ ته‌ گرد لای لب‌ هایش بیفتد. سوزنی نبود. سلام که کردیم فقط سرش را آورد بالا و نگاه‌ مان کرد. چشم‌هایش به درخشش چشم زن‌ های باردار بود در اولین شکم وقتی هنوز نتیجه‌ی آزمایش را به مادرشان هم نگفته‌اند. تابان‌خانمِ خودمان بود.
این سه‌ سال‌‌ ونیمِ گذشته که همشهری‌داستان را درمی‌آوردیم زیاد یاد تابان‌خانم افتاده‌ام چون گذارم زیاد به نویسنده‌هایی افتاده که مدت‌هاست ننوشته‌اند. نویسنده‌هایی که از کاغذ دور می‌شوند، زبان تیزی پیدا می‌کنند. حرف‌هایی می‌زنند که هیچ‌وقت باور نمی‌کردی بزنند و بیش از هر کس دیگری همدیگر را با زبان‌های تلخ آزار می‌دهند. چون دنیای دوم‌شان را گم کرده‌اند، از عیب‌ها، از به‌ قاعده و به‌کمال نبودن دنیای اول بیشتر از آن‌ که حدش است حرص ‌می‌خورند. شفاهی می‌شوند. حرف می‌زنند و حرف ‌می‌زنند.
در طول این سال‌های همشهری‌داستان همیشه دلم خواسته مجله، چهارشنبه‌ی تابان‌خانم باشد، اتاقی که آماده می‌کنند، همه چیزش را سرجا می‎چینند، ابزارهایش را روغن می‌زنند تا شاید وسوسه‌ی آفرینش بیدار شود و راهش را به جان آدم‌ باز کند. در این سال‌ها مدام آرزو کرده‌ام چهارشنبه‌ی ما لحظه‌ی پیش از فرصت دوم باشد.
کاش پنج‌ شنبه‌ ی تابان همه‌ی نویسنده‌های ما بیاید. شک دارم در دنیا نعمتی به لذت آرامش، اقناع و شکوهِ راز‌آلود لحظه‌ی بعد از آفرینش وجود داشته باشد. برای همه‌ مان سکوتِ پس از خلق آرزو می‌کنم.
توضیحات بیشتر / دانلود
یاد روزهای کودکی و آن عشق های ساده و دوست داشتنی بخیر
روزهایی که عروسک هایت را به من نشان میدادی ، موهای آن ها را شانه میزدی
من میشدم نقش مرد، تو میشدی نقش زن
تو غذا میپختی ، من سرکار میرفتم
وقتی می آمدم از کار تو چای برایم میریختی
و بعد عروسک هایت را می آوردی و میگفتی:
این بچه ی خوبی بود، من هم میگفتم آفرین، امروز مادرت رو اذیت نکردی
چقدرساده بود، چقدر یکرنگ
چه دل بزرگی داشتیم، چه دوست داشتن های پاکی
روزها گذشت… بزرگ شدیم و هنوز از آن غذای خوشمزه ات به یاد دارم
و آن چای بعد از کار و آن بچه های خیالی
به درستی که هرچه بود همان بود و بس…
توضیحات بیشتر / دانلود

این قلک مادربزرگ چقدر جا داشته! قلک دلش را میگویم…

هرکس آخ گفت، او گفت: جان !

هرکس پایش  را لگد کرد، گفت پات درد گرفت…؟

همینطور گذشت و گذشت…

عده ای رفتند دانشگاه، عده ای عروسی کردند، با تقدیر هم که نمیشود جنگید…عده ای عمرشان باقی به دنیا نبود و …

این روزها مادربزرگ خیلی تنها شده!

قلک دلش پرشده از حرف….

توضیحات بیشتر / دانلود
سکوت چند وقتی بود از جنگل به یغما رفته بود، صدای پرندگان ، حال و هوای باد و زیر آواز زدن آسمان، حتی بارش باران های بی گدار، کند…شدید…کند…شدید; باران هم برای خود استاد موسیقی است بااین ریتم شناسی دقیق اش.
تازه بلوغ شده بودم، زیاد به چشم می آمدم ، جوانی همسایه ی شادابی است و من نیز در آن روزها بسیار نشست و برخواست داشتم با شادابی…برگ و شاخسارم پریشان و زیبا بود و تنه ام در جوار تنومندان داشت تنومند میشد.
آن روز خرده بارانی آمده بود. بوی مطبوع خاک نمنناک ، وزش باد خنک ، حال هر رهگذر را زیرو رو میکرد. لذت هوای خوب تا ریشه هایم هم رخنه کرده بود.از آن راهی که گیاهان همیشه سبزو نهال های تازه به دوران رسیده تداعی جاده را به وجود آورده بودند هیزم شکن آشنا نمایان شد. .. سلانه سلانه راه میرفت، خواندن فکرش بعید بود اما اینکه در پی هدفی آنجاست واضح بود.
سری چرخاند و سریع و بی فکر سمت من آمد.کمی بانگاه خریدار مرا جست و جوکرد و بعد آذوقه ی روزش را که در پارچه ی کهنه ی رنگ و رورفته ای بود ، کناری انداخت و تبرش را به دست گرفت.
حال خوبی بود، شاید اسم آن حال خوب غرور بود.مسرور و شاد بودم از خواسته شدن ، ازتایید شدن، از توجه جلب کردن و به خود بالیدم…
تبر اول… ازشادی هیچ نمیفهمیدم ، تبر دوم… غرق بودم در رویاهای پس آخرین تبر، تبر سوم، تبر چهارم،  تبر پنجم… من با افکارم عشق بازی میکردم که هیزم شکن مکث کرد; به خود آمدم ، مکث طولانی نبود، گفتم حتما خسته شده است بااینکه زیاد عقلانی نبود و فرود آمدن تبر بر تنه ام باز مرا درشادی برد.; اما دوباره هیزم شکن مکث کرد ، ترسیدم، مکث طولانی تر شد، سری چرخاند وزیر چشمی به درخت دیگری که درچند قدمی من بود نگاه انداخت.
تبر و آذوقه ی روزش را برداشت و مرا با زخمی دردناک تنها گذاشت وسمت درخت دیگری رفت.
تلخ شدم… جای تبرها شدید درد میکرد…
سال ها از آن پس فصل بهار برایم خوشایند نشد
تنها یادم ماند...دل گیری ام از غرورم...چشم چرانی از هیزم شکن.
نویسنده: مریم فعله گری
توضیحات بیشتر / دانلود
شش ماه خوشرفتاری کرده بود تاقوطی رنگ و اجازه نقاشی به اش داده بودند.
اصلا بخاطرهمان قوطی رنگ پسرخوبی شده بود، وگرنه وقتی زورت ازهمه بیشتراست، زدن این وآن که کاری ندارد.
رنگ خوبی نبود،سیاه بود وبعدازنقاشی ترک ترک میشد. باوجود این قوطی را که گرفت دیگرازاتاق بیرون نیامد.
اول بالای دیوار یک پرنده کشید; یک کفتر. ساعت ها کفترش را پر داد، بعدهم غذایش را داد و دورش یک قفس کشید تا شب نپرد. صبح فردا هرکار کرد نتوانست کفتررا آزاد کند به خاطرهمین یک درخت کشید تا قفس کفتررا به آن آویزان کند.
اول تنه راکشید، بعدشاخه ها و درآخر برگ هارا. شب شده بود، جایش را زیر درخت پهن کرد وهمان جا خوابید.
صبح که شد دلش صدای پرنده ها را خواست و قوطی رابرداشت و شاخه هارا پراز بلبل کرد.زیردرخت برای بلبل ها دانه ریخت.
درختش را آب داد و شاخه هایش را هرس کرد.فرداکه پای درخت یک نیمکت کشید دلش هم زبان خواست ;آدم مهربان خندانی کشید که روی نیمکت نشسته و زل زده به او.
تا صبح باهم حرف زدند. فردا آنقدرخوشحال بود که تمام دیوارها را گل کاشت ; گل سرخ ،گل داوودی ، گل بابونه، زنبق، شقایق و هرگل دیگری که تاحالا دیده بود.
غروب ازهرکدام بهترین گل راچید ،دسته کرد و داد به همزبانش.
روزبعد وسط گلها میزو صندلی کشید، خانه کشید، پشت خانه شالیزار کشید، کنارش باغ میوه کشید . هرروز کارش شده بود رسیدگی به کفتر ، حرف زدن باآدم ، رسیدگی به باغ وخانه و شالیزار.
شب ها خسته میشد جایش را پهن میکرد زیر درخت و میخوابید.
میخواست بخوابد اما پرنده ها میخواندند.
همزبان حرف میزد و خورشید هنوز توی آسمان بود.
مجبور شد شب بکشد. تا صبح نخوابید تاشب تمام شد. شب رنگ سیاه زیادی میخواست . قوطی رنگش تمام شد.
تمام روز بعد مانده بود توی اتاقی که شب است، خورشید درنمی آمد ، پرنده ها نمیخواندند، همزبان حرف نمیزد.
توی آن تاریکی اثری ازدرخت و باغ گل و خانه و شالیزار نبود…
این شب دیگرهیچوقت صبح نمیشد. باید شش ماه دیگر خوشرفتاری میکرد تا یک قوطی رنگ سفید بگیرد….

توضیحات بیشتر / دانلود

بسوزد پدر ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ

پست شماره 247
ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﺪﻣﺖ ﮐﻨﻢ، ﻧﺎﻣﻪ ﺗﻘﺴﯿﻤﻢ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﻡ ﺳﯿﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ… ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﻣﺠﺎﺏ ﮐﺮﺩ ﺑﺮﻭﻡ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺴﺎﺯﯾﻢ.
ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﺯﺩﯼ ﮔﻔﺘﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪﯼ ﮐﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻧﯿﺴﺖ… ﺗﻮ ﺭﻓﺘﯽ… ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﯾﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺭﻓﺖ… ﺷﺐ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﺒﺮﺩ. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺁﻣﺪ، ﺑﻪ ﭘﺎﺳﮕﺎﻩ ﺣﻤﻠﻪ ﺷﺪ ﻣﺎ ﺍﺳﯿﺮ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩﻥ، ﺟﻠﻮ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺪﻧﺪ… ﻗﻠﺒﻢ ﺭﺍ ﺗﻮ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﻭ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺁﻧﻬﺎ… ﻓﺪﺍﯼ ﺳﺮﺕ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﺶ ﺟﺎﯾﺖ ﺍﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﺧﯿﺎﻝ ﺭﺍﺣﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻧﺒﻮﺩ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻥ… ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺭﻓﺖ… ﺑﺴﻮﺯﺩ ﭘﺪﺭ عاشقی بسوزد پدر ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻭﻃﻨﻢ… ﻭﻟﯽ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻧﻪ ﺗﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ… ﺁﺭﯼ… ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩﻡ.
بسوزد پدر سربازی
توضیحات بیشتر / دانلود