close
تبلیغات در اینترنت
شعرا

شعرا

مارو دنبال کنید


تبلیغات

████████████████████████████████

رباتهای رایگان ضد اسپم گروه
کانال ما:

مشاهده امکانات در اپارات:

حتما تو کانال ما عضو بشین

گل سرخ و گل زرد
تعداد بازديد : 39

گل سرخی به او دادم

گل زردی به من داد..

برای یک لحظه ی ناتمام، قلبم از طپش افتاد

باتعجب پرسیدم:

مگر از من متنفری؟!

گفت: نه!  باور کن نه!

ولی چون واقعا  تو را  دوست دارم

نمیخواهم  پس از آنکه  کام از من  گرفتی

برای پیدا کردن  گل زرد، زحمتی بخود هموار کنی…

کارو

عفاف
تعداد بازديد : 45

عفاف را

در پیکر عریان و تب گرفته ی دختری

میتوان جستجو کرد که

جسم خویش را

در نهانگاه کوچه

برای تکه نانی

به حراج میگذارد

ونان خویش را

با خواهران کوچکش

تقسیم میکند…

کارو

خواب های کودکی ام
تعداد بازديد : 53

در خواب های کودکی ام
از ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنهای تویی که دست تکان می دهی
آنگاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله می کشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دود
دود
دود…

شاعر تنها (به مناسبت سالگرد درگذشت سهراب سپهری)
تعداد بازديد : 51

شاعر خواب دریا را هم ندید

چه برسد، به شهری که معرفت را

در کودک های ده ساله کار گذاشته باشد…

و بیشۀ عشق تهی از قهرمان ماند…

و دست هیچ مرد اساطیری

به سرشاری خوشۀ انگورِ گونه های زن دراز نشد…

دریا به خوابِ شاعر هم نیامد اما

قایق را به پای شعر بست تا رویا را

از خود بی خود کند…

تا هوای جنون را به سر شعر بیندازد…

تا دنیا را به بازی بگیرد…

شاعر، تنها

دلِ شعر را به دریا زد… تنها نوشت تا

عادت کابوس را از سر زندگی بیندازد…

نوشت تا از هیچستان، به زور شعر، شهری

آنسوی دریا بسازد که خورشیدش، روشنایی را

به چشمان سحرخیزان، هدیه دهد…

پشت دریا شهری است…

قایقی خواهم ساخت…

حمید رضا هندی

۱ اردیبهشت سی و چهارمین سال درگذشت سهراب سپهری

سهراب سپهری نقاش و شاعر، ۱۵ مهرماه سال ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد. خود سهراب گفته است: “… مادرم می داند که من روز ۱۴ مهر به دنیا آمده ام، درست سر ساعت ۱۲٫ مادرم صدای اذان را می شنیده است…”

محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود. سهراب درباره محل تولدش می گوید: “… خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت… ” (هنوز در سفرم-صفحه ۱۰)

سال ۱۳۱۲به دبستان خیام (مدرس) کاشان رفت: “… مدرسه، خواب های مرا قیچی کرده بود. نماز مرا شکسته بود. مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود. روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند. خودم را تنها دیدم و غریب… از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه می شد…. ” (اتاق آبی – صفحه ۳۳)

سهراب می گوید: ” خرداد سال ۱۳۱۹، پایان دوره شش ساله ابتدایی. دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم. نمی دانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد. زیان ها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی ها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگر محصول را می خوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه می رفتم، سعی می کردم پا روی ملخ ها نگذارم….” (هنوز در سفرم)

سال ۱۳۲۲، پس از پایان دوره اول متوسطه به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام کرد…

سال ۱۳۲۴ دوره دوساله دانشسرای مقدماتی به پایان رسید و سهراب به کاشان بازگشت: “… دوران دگرگونی آغاز می شد. سال ۱۹۴۵ بود. فراغت در کف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمینه برای تکان های دلپذیر فراهم میشد…”(هنوز در سفرم)

آذرماه سال ۱۳۲۵ به پیشنهاد مشفق کاشانی در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد.

سال ۱۳۲۶ و در سن نوزده سالگی، منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب، با نام “در کنار چمن یا آرامگاه عشق” در ۲۶ صفحه منتشر شد:

زندگی افسانه محنت فزاست

زندگی یک بی سر و ته ماجراست

غیر غم و محنت و اندوه و رنج

نیست در این کهنه سرای سپنج…

سال ۱۳۲۷، هنگامی که سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، با منصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد.

سال ۱۳۳۲ دوره نقاشی را در دانشکده هنرهای زیبا به پایان رساند. اواخر سال ۱۳۳۲، دومین مجموعه شعر سهراب با عنوان “زندگی خواب ها” با طراحی جلد خود او و با کاغذی ارزان قیمت در ۶۳ صفحه منتشر شد. تا سال ۱۳۳۶، چندین شعر سهراب و ترجمه هایی از اشعار شاعران خارجی در نشریات آن زمان به چاپ رسید. در مردادماه ۱۳۳۶ از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر کرد. در سال ۱۳۳۹، ضمن شرکت در دومین بی ینال تهران، موفق به دریافت جایزه اول هنرهای زیبا گردید. مرداد این سال، سهراب به توکیو رفت و در آنجا فنون حکاکی روی چوب را آموخت.

تا سال ۱۳۴۳ تعدادی از آثار نقاشی سهراب در کشورهای ایران، فرانسه، سوئیس، فلسطین و برزیل به نمایش درآمد. در فروردین سال ۱۳۴۳، به هند و دیدار از دهلی و کشمیر رفت. در آبان ماه این سال، پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد. منظومه “صدای پای آب” در تابستان همین سال در روستای چنار خلق می شود.

سال ۱۳۴۸ ضمن سفر به کشورهای آلمان، انگلیس، فرانسه، هلند، ایتالیا و اتریش، آثار نقاشی او در نمایشگاه های متعددی به نمایش درآمد. سال ۱۳۴۹ به آمریکا سفر کرد و پس از ۷ ماه اقامت در نیویورک، به ایران بازگشت. سال ۱۳۵۸، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون در سهراب بود. او دی ماه همان سال جهت درمان به انگلستان رفت و اسفند به ایران بازگشت. اما اول اردیبهشت ۱۳۵۹، ساعت ۶ بعد ازظهر در بیمارستان پارس تهران با دنیا وداع کرد.

آرامگاه او در صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان است. بر سنگ قبر او نوشته اند:

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من…

روحش شاد و یادش گرامی باد…

اسیر
تعداد بازديد : 34

تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس، مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامُش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان، خواهم که یک روز
از این زندان خامُش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر، که من مرغی اسیرم؟
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را

منظومه ها
تعداد بازديد : 35

پس این ها همه اسمش زندگی است:
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم، چون بیداریم
ما زنده ایم، چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم، 
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر کن!
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها 
بانگ خروس را بر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه 
و منظومه ها 
ما نیز باید دوست بداریم… آری باید
زیرا دوست داشتن، خالِ بالِ روحِ ماست.

غزلیات حافظ”سری اول”
تعداد بازديد : 43

“جز اینقدر نتوان گفت درجمال تو عیب     که وضع مهرو وفانیست روی زیبا را”

“هرگز نمیردآنکه دلش زنده شد به عشق     ثبت است برجریده عالم دوام ما”

“عزم دیدار تو دارد جان برلب آمده     بازگردد یا برآید چیست فرمان شما”

“سینه از آتش دل درغم جانانه بسوخت     آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

تنم ازواسطه دوری دلبربگداخت     جانم ازآتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع     دوش برمن زسر مهر چوپروانه بسوخت

آشنائی نه غریب است که دلسوز نیست     چون من ازخویش برفتم دل بیگانه بسوخت”

“عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو     دل زما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست”

“مرا بکار جهان هرگز التفات نبود     رخ تو درنظر من چنین خوشش آراست”

ادامه مطلب
نويسنده :
موضوع: بخش چهارم , شعرا ,
تاريخ انتشار : سه شنبه 05 فروردين 1393 ساعت: 20:27

مرگ من فراخواهد رسید (به مناسبت سالروز درگذشت فروغ فرخزاد)
تعداد بازديد : 58

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه از امروز ها، دیروز ها

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد و درد

می خزند آرام روی دفترم

دست هایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

میرسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گُل به روی گور غمناکم نهند

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

“فروغ فرخزاد”

فروغ‌ الزمان فرخزاد هشتم دی‌ماه ۱۳۱۳ در کوی خادم آزاد واقع در محله امیریه تهران به دنیا آمد. خانواده سرهنگ محمد فرخزاد و توران وزیری‌ تبار از طبقات متوسط آن زمان بود، اما سخت‌گیری‌های مرسوم آن زمان در تربیت فرزند به زودی روزهای «سالم سرشار» کودکی و «هفت‌سالگی» فروغ را به روزهای نوجوانی و بلوغ پیوند زد. در یکی از همین روزهای نوجوانی شاعری که هنوز غزل‌هایش را پاره می‌کرد و دور می‌ریخت، با پرویز شاپور پیمان ازدواج بست و همراه با او راهی «سرزمین‌های جنوب» شد. شاپور و فرخزاد چندی همراه با هم در اهواز زندگی کردند و صاحب پسری به نام کامیار شدند، اما دیری نپایید که ازدواج سه‌ساله آن‌ها به جدایی انجامید.

نخستین دفتر شعر او شامل سروده‌هایش در سال‌های ۱۳۳۲ تا ۱۳۳۴ بود که با عنوان «اسیر» در دوران زندگی مشترکش با پرویز شاپور منتشر شد. فروغ بعد از آن دفترهای «دیوار» و سپس «عصیان» را هم منتشر کرد، اما خود بعدها از انتشار این شعرها ابراز نارضایتی کرد، شاید دلیل این نارضایتی موفقیت خیره‌کننده بانوی شاعر در «تولدی دیگر» بود؛ آخرین دفتری که در زمان زندگی کوتاه شاعر منتشر شد و شهرت عمومی او را، که با انتشار سه دفتر نخست به دست آورده بود، به شهرت خاص و کسب اعتبار و مقبولیت بین اهل ادبیات تبدیل کرد.

فروغ که بعد از کلاس نهم راهی هنرستان شده بود و تحصیلات آکادمیک نداشت، پس از طلاق به اروپا سفر کرد و در آن‌جا با فرهنگ و هنر اروپا آشنا شد. بعد از بازگشت به ایران نیز آشنایی با ابراهیم گلستان و فعالیت سینمایی در استودیو گلستان، تجربه اولین کارگردانی او در سینما را به دنبال داشت؛ کارگردانی فیلم «خانه سیاه است» که برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شد. موفقیت فروغ در ساخت این فیلم تقریبا با انتشار کتاب «تولدی دیگر» هم‌زمان بود، اما مرگ برای او فرصتی باقی نگذاشت تا آخرین دفتر شعرش را منتشر کند؛ آخرین شعرهای شاعر در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» منتشر شد، اما پیش از آن مرگ او فرارسیده بود.

فروغ فرخزاد پیش از انتشار آخرین دفتر شعرش در روز ۲۴ بهمن‌ماه ۱۳۴۵ بر اثر سانحه رانندگی از دنیا رفت و پیکرش در گورستان ظهیرالدوله تهران به «خاک دامن‌گیر خاک» سپرده شد.

دوباره دیده امت
تعداد بازديد : 33

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است

چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است

دوباره «دیده‌امت»، زل بزن به چشمانی

که از حرارت «من دیده‌ام ترا» گرم است

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»

دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

بیا گناه کنیم عشق را… نترس خدا

هزار مشغله دارد، سر خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند

جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

به من نگاه کنی؛ شعر تازه می‌گویم

که در نگاه تو بازار شعرها گرم است

لحظه دیدار
تعداد بازديد : 73

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز میلرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های!
نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های!
نپریشی صفای زلفکم را، باد
و آبرویم را نریزی، دل
ای نخورده مست
لحظه  دیدار نزدیک است…

تو را صدا کردم(بمناسبت زادروز احمدشاملو)
تعداد بازديد : 36


در تاریک ترین شبها دلم صدایت کرد

در تاریکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشم هایت را یافتم

و شبم پر ستاره شد

تو را صدا کردم

در تاریک ترین شبها دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی

با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی

برای چشم هایم با چشم هایت

برای لب هایم با لب هایت

با تنت برای تنم آواز خواندی

۲۱ آذر ماه، هشتاد و هشتمین زادروز نقاش کلام، احمد شاملو

ای ستاره جاودان آسمان ایران، روشنی بخش راه آزاد مردان

آوا دهنده دلتنگی های زنده داران راه روشنایی

مهربان ترین دوست و بزرگوارترین پدر برای شاگردان

نامت هم چون نام ایران پاینده

همچون دماوند استوار و سرافراز باد

و سروده هایت

برای روح آواره در کویر

چون زلال برخاسته از اعماق آرامش

تنها هدیه ایست که می توان به عنوان پیشکش

به آشنایان و مانوسان تقدیم کرد.

میلادت شاد باش

ای بامدادِ تمام روزهای دلتنگی ما…

احمدشاملو

به تو می اندیشم
تعداد بازديد : 31


به تو دست می سایم و جهان را در می یابم

به تو می اندیشم

و زمان را لمس می کنم

معلق و بی انتها

عریان

می وزم، می بارم، می تابم

آسمان ام

ستارگان و زمین

و گندم عطر آگینی که دانه می بندد

رقصان

در جان سبز خویش

از تو عبور می کنم

چنان که تندری از شب

می درخشم

و فرو می ریزم

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : یکشنبه 17 آذر 1392 ساعت: 20:3