close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه

داستان عاشقانه

مارو دنبال کنید


تبلیغات

داستان عاشقانه پیانو
تعداد بازديد : 25

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .


صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .


روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .


مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .


هیچ کس اونو نمی دید .

بقیه در ادامه مطلب

بگــــذار نفهمــــــد...
تعداد بازديد : 40


حال میفهمم معنی حرف های کسی را که میگفت



میراندی ام و من باز احمقانه میخواستمت



لعنت به غرور بی غیرت من



حال میفهمم معنای نخواستنت را



چه شب ها که تا صبح برای نبودنت بغض میکردم

......

حس عجیبیه!!!
تعداد بازديد : 35


حس عجیبیه


وقتی میفهمی عاشق شدی . .


همه چیز عوض شده . . 


حتی خودت


وقتی میفهمی بهش دلبسته شدی 


و دلت نمیخواد ازین دلبستگی دل بکنی


حس عجیبیه


. . .

من دخترم
تعداد بازديد : 87

:::این شعر با اجازه از صاحب اثر توی وب قرار گرفته::: 

شرح حال نویسنده

برگرفته شده از >naiad.blog.ir<

نرگس عسکری سده فرزند مهدی متولد۳۱ شهریور ۱۳۶۵در مسجدسلیمان تپه باستانی کلگه زرین خیابان سعدی در خانه اجدادیش متولد شد......

جملات الهام بخش و زیبای زندگی
تعداد بازديد : 95

.
جملات الهام بخش و زیبای زندگی
 

تا شقایق هست زندگی باید کنم؟

یا که شبدر در تاقچه بگذارم؟

یا که آزادی یک کرکس را بر بند اسارت بکشم؟

تا که باور بکنی جور دیگر دیدم؟

باور کن …

با شقایق می توان هر شب مُرد و سحرگه چو غنچه شکفت!

می توانی چو شبدر به هیچ انگاشته شوی و باشی! سبز و شاداب و رها!

یا که چون کرکس منفور شوی لیک هیچ بندی به پایت ندهی! آزادی به بهای زشتی!

باور کن جور دیگر دیدم!

لیک با هر دیدی مرگ یک کودک قحطی زده زیبا نیست!

باز با هر دیدی حراج کلیه یک بچه زیبا نیست! هر چند که جان می دهد به فردی دگر!

باورم کن جور دیگر دیدم!!! لیک این دید هیچ زیبا نیست!!!

هیچ زیبا نیست!

هیچ!

آغوش من...
تعداد بازديد : 18


آغوش من فقط اندازه تــو جا دارد


اگــر خـــوب گوش کنـــی


این ضربان های تند تند و پی درپی قلبم را میشنوی


تـــو را فریــاد می زنند...


مخاطب کلامــم که هیــچ


مخــاطب ضربان های قلبم هم تویـــــی...

گاهی نباید بخشید
تعداد بازديد : 16


 


ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ،



ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤــــﯿﺪ ،



ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ !



ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒـــﺮ ﮐﺮﺩ ...



ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ،.........

لذت دنیا.
تعداد بازديد : 27


لذت دنیا...


داشتن کسی ست


که دوست داشتن را بلد است.


به همین سادگی...!


این روزها

....

ادامه مطلب

عاشقتــــم
تعداد بازديد : 9


میون صدهزار تا حرف تو میلیون ها گل آوازه

تمومش گشتم و گشتم نبود در حد و اندازه

نبود حرفی بتونم باهاش بگم حسی رو که میخوام

به جز یک واژه ساده که پر کرده همه دنیام

ادامه مطلب

کنار هم باشیم..
تعداد بازديد : 13

.
حتی با تجربه‌ ترین

و قدرتمندترین آدم‌ ها هم

در مواجهه با مشکلات

وقتی یکی کنارشان باشد

آرامش بیشتری دارند

کنار هم باشیم…

رویش عشق
تعداد بازديد : 8


رویشِ عشق

سر آغاز کتابِ من و توست . . .

مهدی اخوان ثالث


عکس نوشته ی این بود زندگی
تعداد بازديد : 17

.

میزی برای کار، کاری برای تخت


تختی برای خواب، خوابی برای جان


جانی برای مرگ، مرگی برای یاد


یادی برای سنگ


این بود زندگی…

دل نوشته عاشقانه روز های بارونی
تعداد بازديد : 10

.

زیر باران هیچ قلبی…


خالی از یک عشق نیست…


نمره عاشق شدن…


در زیر باران …


نمره دیوانگیست…


زیر باران خیس ماندن…


بوی ناب زندگیست…

ادامه مطلب...

دوستی شکلاتی
تعداد بازديد : 12

.
با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم یک شکلات گذاشتم توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد . دید که مرا می شناسد . خندیدم . گفت : « دوستیم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا کجا ؟» گفتم :« دوستی که تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خندیدم و گفتم :«من که گفتم تا ندارد»
ادامه مطلب

فال جفت شدن ساعت و دقیقه
تعداد بازديد : 514

---

برای مشاهده فال ساعت و دقیقه جفت


به ادامه مطلب مراجعه کنید…



وقتی ساعت و دقیقه جفت میشه


مثل 22:22


یعنی کسی که دوسش داری


از تو خوشش میاد…

دل نوشته سلطان دلها باش |عکس عاشقانه
تعداد بازديد : 10

.
سلطان دلها باش اما دِلْ نـشڪن!

بـزار همہ عـاشقت باشـن

اما تـو عاشق یڪۍ بـاش

پل بساز اما از ڪسۍ بالا نـرو!

دورت و شلوغ ڪن

اما تـو شلوغیا خودتو گم نـڪن

طلا باش اما خاڪۍ!
بقیه درادامه مطلب...

داستان کوتاه : روی دیگر زندگی ۲
تعداد بازديد : 12

.

قسمت دوم :

یواش یواش داشت به دلم مینشست انگار ! وقتی حرف میزد صداش ارومم میکرد و انگار بابام داشت لالایی برام میخواند , ادبی که تو کلامش بود واقعا دوست داشتنی بود , وقتی حرف میزد نگاهش از ترنج فرش حتی یک وجب اونورتر نمیرفت . همینطور که محو حرف زدنش شده بودم دیدم بلند شد و گفت : به هر حال من و خانواده ام خیلی خوشحال میشیم حالا که کار از کار گذشته و تقدیر اینطور بوده که ما بیاییم خواستگاری رو این مشکلات رو بوجود بیاریم حداقل شما به پیشنهاد ما فکر کنید ! این جلسه رو فقط به عنوان عذرخواهی از من و خانواده ام بپذیرید و امیدواریم هفته اینده که مادرم تماس گرفت شما با رسما خواستگاری امدن ما موافقت کنید ! مهمانی به چشم بر هم زدنی تمام شد و همگی رفتند خانه خودشان .

داستان کوتاه : روی دیگر زندگی (1)
تعداد بازديد : 10

.

سلام دوستان من شیما هستم و الان که این داستان رو براتون بیان میکنم ۲۱ سالمه تو یکی از روستاهای لاهیجان به دنیا اومدم و همه اتفاق های خوب و بد زندگیم اونجا افتاده ! به خاطر هیکل درشتی که داشتم همیشه بزرگتر از سنم به نظر میامدم و از این بابت خیلی تو زندگیم اذیت شدم , ۱۳ سالم بود که پسری به اسم اردلان اومد به خاستگاریم , بله ۱۳ سالم بود ! و اردلان که تازه به محله ما اومده بودند ۲۸ ساله بود ! اونها که تازه من رو دیده بودند فکر میکرند که من حداقل ۲۲ یا ۲۳ سالم هست برای همین مادرش اومده بود به عنوان اشنایی از مادرم وقت گرفته بود که بیان خونه ما و مادر ساده من هم قبول کرده بود ! …

زندگی
تعداد بازديد : 10

.
زندگی را تو بساز…
نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف..
زندگی یعنی جنگ تو بجنگ..
زندگی یعنی عشق..
تو بدان عشق بورز…

متن های کوتاه عاشقانه و احساسی با عکس نوشته
تعداد بازديد : 26

.
چقدر خوشحـال بود شیطــان وقتی سیب را چیدم

گمان می کرد فریب داده است مرا

نمی دانست

تو پرسیده بودی مرا بیشتر دوست داری، یا ماندن در بهشت را ؟


تو تنها دعای قشنگ منی

مبادا کسی از خدا بی خبر برای خودش آرزویت کند


دستم را روی قلبم می گذارم

خوشحال میشوم که قدمهایت را احساس میکنم

عجب تفاهمی دارند

صدای قدمهایت با صدای قلبم
بقیه در ادمه مطلب

شب مهتاب …
تعداد بازديد : 9

.
کاش ماه ، همیشه پشت ابر بماند

نمی خواهم بدانم ، شب مهتاب ، بی من چه می کنی . ….

قابـــ عکستــ
تعداد بازديد : 8

.

دل می بندم…


به قابـــ عکستـــ که روی دیوار جا مانده است…


باوفاتر از خود توست…


به من لبخند می زند


و هنوز هم در جایش باقیست…

بازی بد…
تعداد بازديد : 10

.
بازی بدی را شروع کردیم…

من باختم دلمــ را…

تو همچنان دلــ می بری…

داستان عاشقانه – عشق پولی
تعداد بازديد : 30


.
روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.
شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟


.
در ادامه مطلب ببینید…

یه سال گذشت عزیزم
تعداد بازديد : 35

.

قسمت نبود بمونه اما منه دیونه


هر لحظه توی خونه میبینمش هنوزم


نمی دونه که تنها دارم می میرم اینجا


رفته کجای دنیا که اینه حال و روزم


تو خیلی وقته با من مثل غریبه هایی


سرده هوا عزیزم تو این هوا کجایی

ادامه مطلب

داستان عاشقانه جدید بی تو
تعداد بازديد : 37

روی تخت چوبی کنار درخت گردوی پیر دراز کشیده بودم و توپ بسکتبالم زیر سرم بود.آرام و شاد بودم و از آن صدای لعنتی خبری نبود.همیشه بسکتبال آرام و شادم می کرد،مورفینم بود.ولی امروز بیش از حد خوشحال بودم.نمی دانم شاید علت خوشحالی زیاد امروزم خیلی بیرحمانه بود،نیامدن تماشاچی همیشگی بسکتبالم،.نازی خواهر خوشگل،شیرین و مظلومم.قرار بود دیروز برای اولین بار در جشن تولدش شرکت کنم،جشن تولد پنچ ساگیش.سایه متقاعدم کرده بود که این کار را بکنم به او قول داده بودم برایش کادو بخرم،بغلش کنم،ببوسمش و دستانم را دور مچ دستهایش حلقه بزنم و در هوا بچرخانمش کاری که عاشقش بود وقتی داداشم نازی را در هوا می چرخاند آنچنان قهقه میزد که بغض می کردم.ولی من زیر تمام قولهایم زدم چون سایه زیر تمام قولهایش زده بود او قول داد بود تا ابد در کنارم بماند وتکیه گاهم باشد.مرحم زخمها،دعوای دردها و چاره مشکلاتم شود و تا ته دنیا عاشقم بماند.
بقیه در ادامه مطلب

داستان کوتاه بسیار زیبای گل سرخ
تعداد بازديد : 27

” جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود, اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد .دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: “دوشیزه هالیس می نل” . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

ستاره ی کور
تعداد بازديد : 28

ناتوان گذشته ام ز کوچه ها

نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای در این غروب

می برم به آشیان خود پناه

در گریز ازین زمان بی گذشت

در فغان از این ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو

مانده ام همه غم و همه خیال

داستان کوتاه گل سرخی برای محبوبم
تعداد بازديد : 27


”جان بلانکارد”   از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند، مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود، اما قلبش را می شناخت؛ دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافته بود، اما نه شیفته ی کلمات کتاب، بلکه شیفته ی یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحه های آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه ی اول جان توانست نام صاحب کتاب را بیاید: ”دوشیزه هالیس می نل.” با اندکی جست و جو و صرف وقت، اوتوانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. جان برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به

داستان کوتاه”مثل من، هرگزکسی عاشق نبوده”
تعداد بازديد : 27

کم کم انگاربه این تنهایی عادت کرده ام.

توهم انگارآنجا این روزگار برایت عادت شده باشد، سراغم را نمیگیری.

یکی برایم نوشته بود چرا به سراغش نمیروی؟ چرا دست روی دست گذاشته ای؟ چرابه خودت تکانی نمیدهی؟

به گمانم نمیدانند چه میکشم یا نمیدانند تو در چه وضعی هستی…

آسمان امروز آبی شده بود… آبی تر از هر روز،

نزدیک ظهر که شد زدم بیرون تا هوایی عوض کنم.

کوچه غرق در صداهایی بود که همه برایم آزار دهنده بودند.

قدم هایم را تندتر برداشتم تا از آنجا دور شوم،

به خیابان رسیدم،

انگار اینجا صداها عادی بود.

تنها صدای ماشین ها و بوق…

میخواستم نامه ای را که دیشب برایت نوشته بودم پست کنم.

به سمت صندوق پست راه افتادم،

کارم به نظرم مسخره آمد.

نامه…!

داستان کوتاه “کبودی های تن باران”
تعداد بازديد : 23


باران می بارید. می دویدم تا زودتر خودم را به کتابخانه برسانم و بیش از این خیس نشوم. تند تند از پله های ورودی بالا رفتم. در بزرگ و شیشه ای را هل دادم . باز نشد .خیس شده بودم و عصبی. در را دوباره هل دادم .
– تعطیله
تازه متوجه دختری شدم که بالای پله ها و کنار در ورودی ایستاده بود. مثل من باریک اندام بود اما پوستی بسیار روشن و سفید داشت. به دختری برفی می مانست.
– چرا؟
– نمی دونم
– ولی من کتابی که امانت گرفته بودم پس آوردم
– منم می خواستم کتاب امانت بگیرم.
به کتابی که در دست داشتم اشاره کرد و گفت: قشنگ بود؟
– خب چی بگم؟. در مورد مردی هست که یک روز صبح از خواب بیدار میشه و میبینه که تبدیل به یه حشره شده
– پس قشنگ نیس
– نیس ولی یه جورائی عجیب و غریبه
چیزی نگفت.
– چه بارون تندیه. حسابی خیس شدم
– بهاریه . بند میاد.
– از بارون تند خوشم نمیاد.
سر تکان داد اما چیزی نگفت. به کتابی که در دست داشت اشاره کردم و گفتم: اون چی؟ قشنگ بود؟
– آره. یه مسافره که از یه سیاره ی دور میاد زمین. اون توی سیاره ی خودش یه گل سرخ داره.. می خوای بخونیش؟
– آره.
کتاب را به سمتم گرفت. چشمم افتاد به کبودی ساق دستش. نگاهش کردم. دستش را به تندی پس کشید.
– یه روزه می تونی بخونیش؟
– آره
– خوبه چون فردا آخرین مهلته وگرنه جریمه میشم. میشه از طرف من کتاب رو پس بدی؟
– باشه حتمن
– خب بارون داره بند میاد . من باید برم. خداجافظ
خداحافظ
و رفت. کتاب را باز کردم و با دیدن اسمش قلبم لرزید . روی کارت امانت کتاب و زیر اسم امانت گیرنده نوشته شده بود. “باران شیفته“.
خورشید از لابلای ابرها سرک می کشید اما همه جا بوی باران گرفته بود.
کتاب را پس دادم .امادیگر هرگز ندیدمش. هرگز.
نویسنده: “بیژن کیا”

داستان کوتاه من شیشه ای
تعداد بازديد : 25

در غروب سرد و دلگیر زمستانی و در فضای نیمه تاریک اتاق که شعله های سبز آبی و گاهی سرخ آجری بخاری در آن بازی نور و سایه ایجاد کرده  و گرمای مطبوعی در اتاق متصاعد می کند، روی تخت دراز کشیده ام و به سقف خیره مانده ام.
نرمی پتویی که تا زیر چانه ام بالا کشیده ام تنم را در سایش به کرکهایش نوازش می کند و افکار پریشانم را سر می دهد به سمت روزهای سخت آوارگی در برف و سرما! بی اختیار دستانم را به طرف دهانم می برم تا آنهارا با بخار بازدمم گرم کنم، که او در مقابلم جان می گیرد با قدی بلند و چشمان عسلی و پالتویی که روی لباس سربازی اش به تن کرده و تا روی چکمه اش می رسد …
همیشه فکرم را می خواند. حالم را بهتر از خودم می دانست. او مثل ساحری بود که براحتی می توانست دست افکارم را رو کند. کسی که با نفس هایم هم آشناست وشمار دقیق ضربان قلبم را در هر ثانیه از شبانه روز می داند،

داستانی در مورد حکمت
تعداد بازديد : 23

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد.
شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.

یکی باید باشه
تعداد بازديد : 23



یکی باید باشه تو زندگی آدم
که آدم روزی چند بار بهش بگه :
خدا رو شکر که هستی . . .

داستان عاشقانه زیبا و غمگین
تعداد بازديد : 27

:::پیشنهاد ویژه:::

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
بقیه داستان در ادامه مطلب

در حسرت رسیدن به معشوق
تعداد بازديد : 29

آرزو واسه خودش یک دختر زیبا و با کمال شده بود.تا این که دو سال پیش یعنی عید 86 که برای تبریک سال جدید به دیدن اونا رفتیم به غیر مستقیم و در بین حرفهای خانواده ی عمم با دیگر اقوام شنیدم که واسه آرزو خواستگار اومده.اونوقت بود که زندگی برام جهنم شد.هر شب کارم شده بود گریه و زاری.حتی یک هفته بعد که خانوادم تصمیم گرفتند که برای دیدن خالم و بچه هاش به شهرستان برن من تصمیم گرفتم که پیش بابام خونه بمونم و همراه اونها نرم که با تعجب خانوادم روبو شدم آخه قبلا  وقتی می خواستیم به شهرستان بریم اول همه من وسایلم رو آماده می کردم خلاصه با آوردن چند تا بهونه مامانمو راضی کردم که خونه بمونم.این یک هفته که خونه بودم بابام که به بیرون میرفت و من تنها تو خونه می موندم و بلند بلند گریه می کردم
بقیه در ادامه مطلب
ادامه نوشته...
نویسنده :
تاریخ انتشار : جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 16:26

داستان عاشقانه ازدواج با همسر قبلی برادرم
تعداد بازديد : 25


یک داستان عاشقانه و پند آموز واقعی امیدوارم از خوندنش استفاده ببرید …

– امان از دست نگاه هوس آلود که مرا شرمنده و بدبخت کرد و کاش با همسر قبلی برادرم ازدواج نمی کردم تا …. .

۶ سال قبل روزی که برای اولین بار خواهرزن برادرم را دیدم با یک نگاه عاشقانه شیفته اش شدم و مثل دیوانه ها ، بی طاقت و عجول به برادرم گفتم: هر طور شده ما باید با هم باجناق بشویم و … !
بقیه در ادامه مطلب

ليست صفحات
تعداد صفحات : 3