close
تبلیغات در اینترنت
حسین پناهی

حسین پناهی

مارو دنبال کنید


تبلیغات

منظومه ها
تعداد بازديد : 35

پس این ها همه اسمش زندگی است:
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم، چون بیداریم
ما زنده ایم، چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم، 
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر کن!
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها 
بانگ خروس را بر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه 
و منظومه ها 
ما نیز باید دوست بداریم… آری باید
زیرا دوست داشتن، خالِ بالِ روحِ ماست.

احساس آشنا
تعداد بازديد : 35

چیزی دارد تمام می شود،

چیزی دارد آغاز می شود،

ترک عادت های کهنه

و خو گرفتن به عادت های نو

این احساس چنان آشناست،

که گویی هزاران بار زندگی اش کرده ام…

می دانم و نمی دانم!

حسین پناهی

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : جمعه 04 بهمن 1392 ساعت: 12:45

یادگار (به مناسبت سالگرد درگذشت حسین پناهی)
تعداد بازديد : 35

آفتاب آمد دو چشمم باز شد

باز تکرار همان تکراره ها

چند و چون و کی کجا آغاز شد

پرسش صدباره ی صدباره ها

دیدگانم پر ولی دستم تهی

من نمی دانم کجایم کیستم

آتش حیرت به جانم ریختی

من خلیل آزمونت نیستم

مرگ شرط اولین شمع بود

از برم افسانه ی پروانه را

بر ملا شد راه می خانه دریغ

از چه می بندی در می خانه را

تا بسازم شیشه ی چشمان خود را آینه

خون دل را جیوه کردم سالها

حالیا از دشت رنگ گل درا

زلف خود را شانه زن در چشم ما

ما امین راز هایت بوده ایم

پای کوب ساز هایت بوده ایم

محو در جاه و جلالت دست در دست رطیل

جان خرید ناز ناز نازهایت بوده ایم

هیچ کس قادر به دیدارت نبود

گرچه ذات هر وجودی بوده ای

خوشه زاران یادبود زلف تو

قبله گاه هر سجودی بوده ای

ای یگانه این قلم تب دار تو

تا سحر می خواند و بیدار تو

گوشه ی چشمی ، نگاهی ، وعده ای

تشنه ی یک لخظه ی دیدار تو

شاه بیت شعر مرموز حیات

قصه ی صد داستان بی بدیل عشق بود

چشم انسان ، گیس بید و ناز گل

یک دلیل از صد دلیل عشق بود

هیچ کس در این جهان نامی نداشت

عاشقان بهر نشان نامیدشان

عشق این افسون جاوید ، این شگفت

کرد تا عمر کلام جاویدشان

بار ها از خویش می پرسم که مقصودت چه بود

درک مرگ از مرگ کاری ساده نیست

رنج ما و آن امانت قتل و هابیل و بهشت

چاره ای کن ای معما چاره ای در چاره نیست

روز ها رفتند و رفتیم و گذشت

آه آری زندگی افسانه بود

خاطری از خاطراتی مانده جا

تار مویی در کنار شانه بود

یادگارم چند حرفی روی سنگ

باد و باران و زمان و هاله ای

سبزه میروید به روی خاک من

میچرد بابونه را بزغاله ای