close
تبلیغات در اینترنت
بخش سوم

بخش سوم

مارو دنبال کنید


تبلیغات

████████████████████████████████

رباتهای رایگان ضد اسپم گروه
کانال ما:

مشاهده امکانات در اپارات:

حتما تو کانال ما عضو بشین

تبلیغات شما با ناجی
تعداد بازديد : 10

سلام با ربات تبلیغگر میتونید گروه محصول کانال خودتونو تبلیغ کنید و حتی میتونید سین بنر بزنید و تو چالشا برنده بشید😃

https://t.me/najitabhttps://t.me/najitab

https://t.me/najitab

https://t.me/najitab

https://t.me/najitab

منتظرتون هستیم حتما شرایط تبلیغگرو بخونید عالیه😘


ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : دوشنبه 12 شهريور 1397 ساعت: 16:58

ربات ضداسپم بوم
تعداد بازديد : 13



ربات رایگان

ربات رایگان ضداسپم گروه های شما

برای اطلاعات بیشتر به کانال ما مراجعه کنید

مشاهده امکانات در اپارات

https://www.aparat.com/result/boomspam

@boomspam

دکلمه ” همیشه ” پرویز پرستویی
تعداد بازديد : 28


دکلمه ” همیشه ” از پرویز پرستویی

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام وزنده بودنم خاری است
به چشم تنگی نامردم زوال پرست
همیشه شایعه و انعکاس های همیشه
شیوع پچ پچه ها و تماس های همیشه
دلی شکنجه شدو غرق خون به گوشه ای افتاد
دوباره سینه به سینه هراس های همیشه
ندیدی؟ یکی هم در این محله، هم اینک
شبیه سازی مرگ و قیاس های همیشه
چه سوژه ای، هه ، چه نگاهی، چه حس زاویه داری
و خلق یک اثر و اقتباس های همیشه
کسی به تسلیتم یک دقیقه لال نشد
چقدر بی کسم ای سرشناس های همیشه

دکلمه “طوطی تصویر من حافظ بود” استاد شهریار
تعداد بازديد : 22

دکلمه بسیار زیبا و دل نشین “طوطی تصویر من حافظ بود” از استاد شهریار

سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵-۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت) شاعر ایرانی اهل آذربایجان بود که به زبان‌های ترکی آذربایجانی و فارسی شعر سروده‌است. وی در تبریز به‌دنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرهالشعرای همین شهر به خاک سپرده شد. در ایران روز درگذشت این شاعر معاصر را «روز شعر و ادب فارسی» نام‌گذاری کرده‌اند.

شهریار در سرودن انواع گونه‌های شعر فارسی -مانند قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی و شعر نیمایی- نیز تبحر داشته‌است. از جمله غزل‌های معروف او می‌توان به علی ای همای رحمت و «آمدی جانم به قربانت» اشاره کرد. شهریار  شیفتگی بسیاری نسبت به حافظ داشته‌ است.

ستاره ی کور
تعداد بازديد : 28

ناتوان گذشته ام ز کوچه ها

نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای در این غروب

می برم به آشیان خود پناه

در گریز ازین زمان بی گذشت

در فغان از این ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو

مانده ام همه غم و همه خیال

برای شادی روح
تعداد بازديد : 65

درصبح روزجمعه23آبان93 اسطوره موسيقي پاپ به ديارحق شتافت.
مرتضي عزيزدر یاد ما در دلمان در تمامی لحظات زندگیمان در تک تک خاطرات شیرینمان که تو برایمان ساختی تا ابد در دلها میمانی دوستت داریم تاابد ...
تو جاوداني و ما فرياد در قفس شديم و بي نفس...
درگذشت اسطوره موسیقی ایران مرتضی پاشایی را به همه هموطنان و خانواده خاص تسلیت عرض
مینماییم
 

مرتضی پاشایی درگذشت
تعداد بازديد : 56

خواننده‌ی پاپ کشورمان صبح جمعه (۲۳ آبان‌ماه) در بیمارستان «بهمن» تهران دار فانی را وداع گفت.

به گزارش ایسنا مراسم تشییع پیکر این هنرمند موسیقی یکشنبه (۲۵ آبان‌ماه) از مقابل تالار وحدت به سمت قطعه‌ی هنرمندان بهشت زهرا (س) برگزار می‌شود.

مرتضی پاشایی متولد سال ۱۳۶۳ بود و از چندی پیش به‌دلیل بیماری سرطان معده در بیمارستان بستری شده بود.

آلبوم‌های «گل بیتا»، «یکی هست» و «اسمش عشقه» تا کنون از او انتشار یافته است.

تونیستی که ببینی
تعداد بازديد : 89

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو

در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو

در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است.

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند.

تمام گنجشکان

که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه، زیر درخت‌ها، لب حوض

درون آینه‌یِ پاک آب می‌ نگرند.

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنینِ شعر نگاه تو در ترانه من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه یِ من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم هم زدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ، آینه، دیوار، بی تو غمگینند.

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم.

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هر چه در این خانه ست

غبار سربی اندوه، بال گسترده است.

تو نیستی که ببینی دل رمیده یِ من

بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته یِ من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی…

فریدون مشیری

دکلمه صدای پای آب خسرو شکیبایی ۹
تعداد بازديد : 89

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست.

زیر باران باید رفت.

فکر را خاطره را زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.

دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است.

رخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم.

شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.

گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم.

روی قانون چمن پا نگذاریم.

در موستان گره ی ذایقه را باز کنیم.

و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد.

و نگوییم که شب چیز بدی است.

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ، این همه سبز.

صبح ها نان و پنیرک بخوریم.

و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.

و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.

و اگر خنج نبود، لطمه می خورد، به قانون درخت.

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.

و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.

و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها.

و نپرسیم کجاییم،

بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.

و نپرسیم که فواره اقبال کجاست.

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.

و نپرسیم پدرهای پدرها، چه نسیمی چه شبی داشته اند.

پشت سرنیست فضایی زنده.

پشت سر مرغ نمی خواند.

پشت سر باد نمی آید.

پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.

پشت سر خستگی تاریخ است.

پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد.

دکلمه صدای پای آب خسرو شکیبایی ۷
تعداد بازديد : 45

اهل کاشانم اما

شهر من کاشان نیست.

شهر من گم شده است.

من با تاب، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.

من دراین خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.

من صدای نفس باغچه را می شنوم.

و صدای ظلمت را، وقتی از برگی می ریزد.

و صدای، سرفه روشنی از پشت درخت،

عطسه آب از هر رخنه ی سنگ،

چک چک چلچله از سقف بهار.

و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.

و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق،

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح.

من صدای قدم خواهش را می شونم

و صدای پای قانونی خون را در رگ،

ضربان سحر چاه کبوترها،

تپش قلب شب آدینه،

جریان گل میخک در فکر،

شیهه پاک حقیقت از دور.

من صدای وزش ماده را می شنوم

و صدای، کفش ایمان را در کوچه شوق.

و صدای باران را، روی پلک تر عشق،

روی موسیقی غمناک بلوغ،

روی آواز انارستان ها.

و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب،

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،

پر و خالی شدن کاسه غربت از باد.

من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گل ها را می گیرم.

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشیا جاری است.

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد.

روح من بیکار است:

قطره های باران را،  درز آجرها را، می شمارد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.

هر کجا برگی هست، شور من می شکفد.

بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را میدانم.

مثل یک گلدان، می دهم گوش به موسیقی روییدن.

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

من به سیبی خشنودم

و به بوییدن یک بوته بابونه.

من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.

و نمی خندم اگر فلسفه ای، ماه را نصف کند.

من صدای پر بلدرچین را، می شناسم.

رنگ های شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را.

خوب می دانم ریواس کجا می روید،

سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد.

دکلمه صدای پای آب خسرو شکیبایی ۶
تعداد بازديد : 44

سفر دانه به گل.

سفر پیچک این خانه به آن خانه.

سفر ماه به حوض.

فوران گل حسرت از خاک.

ریزش تاک جوان از دیوار.

بارش شبنم روی پل خواب.

پرش شادی از خندق مرگ.

گذر حادثه از پشت کلام.

جنگ یک روزنه با خواهش نور.

جنگ یک پله با پای بلند خورشید.

جنگ تنهایی بایک آواز.

جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل.

جنگ خونین انار و دندان.

جنگ “نازی” ها با ساقه ناز.

جنگ طوطی و فصاحت با هم.

جنگ پیشانی با سردی مهر.

حمله کاشی مسجد به سجود.

حمله باد به معراج حباب صابون.

حمله لشگر پروانه به برنامه “دفع آفات“.

حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر “لوله کشی”.

حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.

حمله واژه به فک شاعر.

فتح یک قرن به دست یک شعر.

فتح یک باغ به دست یک سار.

فتح یک کوچه به دست دو سلام.

فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی.

فتح یک عید به دست دو عروسک، یک توپ.

قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر.

قتل یک قصه سر کوچه ی خواب.

قتل یک غصه به دستور سرود.

قتل مهتاب به فرمان نئون.

قتل یک بید به دست “دولت”.

قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.

همه ی روی زمین پیدا بود:

نظم در کوچه یونان می رفت.

جغد در “باغ معلق” می خواند.

باد در گردنه خیبر، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.

روی دریاچه آرام “نگین”، قایقی گل می برد.

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.

مردمان را دیدم.

شهر ها را دیدم.

دشت ها را، کوهها را دیدم.

آب را دیدم، خاک رادیدم.

نور و ظلمت را دیدم.

و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.

جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم.

و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت دیدم.

اسیر
تعداد بازديد : 34

تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس، مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامُش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان، خواهم که یک روز
از این زندان خامُش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر، که من مرغی اسیرم؟
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را

دکلمه صدای پای آب خسرو شکیبایی ۵
تعداد بازديد : 41

شهر پیدا بود:

رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ.

سقف بی کفتر صدها اتوبوس.

گل فروشی گلهایش را می کرد حراج.

در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می بست.

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.

و بزی از خزر نقشه جغرافی، آب می خورد.

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی،

مرد گاریچی در حسرت مرگ.

عشق پیدا بود، موج پیدا بود.

برف پیدابود، دوستی پیدا بود.

کلمه پیدا بود.

آب پیدا بود، عکس اشیا در آب.

سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.

سمت مرطوب حیات.

شرق اندوه نهاد بشری.

بوی تنهایی در کوچه فصل.

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.

منظومه ها
تعداد بازديد : 35

پس این ها همه اسمش زندگی است:
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم، چون بیداریم
ما زنده ایم، چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم، 
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر کن!
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها 
بانگ خروس را بر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه 
و منظومه ها 
ما نیز باید دوست بداریم… آری باید
زیرا دوست داشتن، خالِ بالِ روحِ ماست.

دکلمه صدای پای آب خسرو شکیبایی ۴
تعداد بازديد : 98

دکلمه بسیار زیبای صدای پای آب با صدای استاد خسرو شکیبایی بخش چهارم

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله مذهب بالا.

تا ته کوچه شک،

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خیس محبت رفتم.

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

رفتم، رفتم تا زن،

تا چراغ لذت،

تا سکوت خواهش،

تا صدای پر تنهایی.

چیزها دیدم در روی زمین:

کودکی دیدم، ماه را بو می کرد.

قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.

نردبانی که از آن، عشق می رفت به بام ملکوت.

من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبید.

ظهر در سفره آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.

من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.

بره ای را دیدم، بادبادک می خورد.

من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.

در چراگاه “نصیحت” گاوی دیدم سیر.

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: “شما”

من کتابی دیدم، واژه هایش همه از جنس بلور.

کاغذی دیدم از جنس بهار.

موزه ای دیدم دور از سبزه،

مسجدی دور از آب،

سر بالین فقهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال.

قاطری دیدم بارش “انشا”

اشتری دیدم بارش سبد خالی “پند و امثال”.

عارفی دیدم بارش “تننا ها یا هو“.

من قطاری دیدم، روشنایی می برد.

من قطاری دیدم، فقه می بردو چه سنگین می رفت.

من قطاری دیدم، که سیاست می برد و چه خالی می رفت.

من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.

و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشه آن پیدا بود:

کاکل پوپک،

خال های پر پروانه،

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچه تنهایی.

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می آید.

و بلوغ خورشید.

و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت.

پله هایی که به سردابه الکل می رفت.

پله هایی که به قانون فساد گل سرخ

و به ادراک ریاضی حیات،

پله هایی که به بام اشراق،

پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.

مادرم آن پایین

استکان ها را در خاطره شط می شست.


دانلود

تقویم سال 1393
تعداد بازديد : 43

تقویم سال 1393 را برای شما اماده کردم. امیدوارم

سال خوب و خوشی داشته باشین

سایت عاشقانه آی لـاو

رمزفایل:www.ilove.r98.ir

دکلمه “سیگار پشت سیگار”اندیشه فولادوند
تعداد بازديد : 48

خمیازه‌های کش‌دار، سیگار پشت سیگار

شب گوشه‌ای به ناچار، سیگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب، جان کندنش غریزیست

لعنت به این خودآزار، سیگار پشت سیگار

ilove.r98.ir

پای چپ جهان را، با اره‌ای بریدن

چپ پاچه‌های شلوار، سیگار پشت سیگار

در انجماد یک تخت، این لاشه منفجر شد

پاشیده شد به دیوار، سیگار پشت سیگار

ilove.r98.ir

بر سنگفرش کوچه، خوابیده بی‌سرانجام

این مرده کفن خوار، سیگار پشت سیگار

صد صندلی در این ختم، بی‌سرنشین کبودند

مردی تکیده بیزار، سیگار پشت سیگار

ilove.r98.ir

تصعید لاله گوش، با جیغ‌های رنگی

شک و شروع انکار، سیگار پشت سیگار

مردم از این رهایی، در کوچه‌های بن‌بست

انگارها نه انگار، سیگار پشت سیگار

ilove.r98.ir

این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند

بدرود دست و گیتار، سیگار پشت سیگار

ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد

در یک تنور نمدار، سیگار پشت سیگار

ilove.r98.ir

صد لنز بی‌ترحم، در چشم شهر جوشید

وین شاعران بیکار، سیگار پشت سیگار

در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست

مردی به حال اقرار، سیگار پشت سیگار

ilove.r98.ir

اسطوره‌های خائن، در لابلای تاریخ

خوابند عین کفتار، سیگار پشت سیگار

عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار

کوبیدمش به دیوار، سیگار پشت سیگار

ilove.r98.ir

مبهوت رد دودم،  این شکوه‌ها قدیمیست

تسلیم اصل تکرار، سیگار پشت سیگار

کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد

سه، یک، ممیز چهار، سیگار پشت سیگار

ilove.r98.ir

ته مانده‌های سیگار، در استکانی از چای

هاجند و واج انگار، سیگار پشت سیگار

خودکار من قدیمی‌ست، گاهی نمی‌نویسد

یک مارک بی‌خریدار، سیگار پشت سیگار

یکی را دوست دارم…
تعداد بازديد : 39

یکی را دوست دارم

ولی افسوس او هرگز نمیداند

نگاهش میکنم شاید

بخواند از نگاه من

که او را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمیداند

به برگ گل نوشتم من

تو را دوست می دارم

ولی افسوس او گل را

به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب

سر راهت به کوی او

سلام من رسان و گو

تو را من دوست می دارم

ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید

یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم

ولی افسوس و صد افسوس

زابر تیره برقی جست

که قاصد را میان ره بسوزانید

کنون وامانده از هر جا

دگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمیداند ..

فریدون مشیری

مرگ من فراخواهد رسید (به مناسبت سالروز درگذشت فروغ فرخزاد)
تعداد بازديد : 58

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه از امروز ها، دیروز ها

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد و درد

می خزند آرام روی دفترم

دست هایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

میرسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گُل به روی گور غمناکم نهند

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

“فروغ فرخزاد”

فروغ‌ الزمان فرخزاد هشتم دی‌ماه ۱۳۱۳ در کوی خادم آزاد واقع در محله امیریه تهران به دنیا آمد. خانواده سرهنگ محمد فرخزاد و توران وزیری‌ تبار از طبقات متوسط آن زمان بود، اما سخت‌گیری‌های مرسوم آن زمان در تربیت فرزند به زودی روزهای «سالم سرشار» کودکی و «هفت‌سالگی» فروغ را به روزهای نوجوانی و بلوغ پیوند زد. در یکی از همین روزهای نوجوانی شاعری که هنوز غزل‌هایش را پاره می‌کرد و دور می‌ریخت، با پرویز شاپور پیمان ازدواج بست و همراه با او راهی «سرزمین‌های جنوب» شد. شاپور و فرخزاد چندی همراه با هم در اهواز زندگی کردند و صاحب پسری به نام کامیار شدند، اما دیری نپایید که ازدواج سه‌ساله آن‌ها به جدایی انجامید.

نخستین دفتر شعر او شامل سروده‌هایش در سال‌های ۱۳۳۲ تا ۱۳۳۴ بود که با عنوان «اسیر» در دوران زندگی مشترکش با پرویز شاپور منتشر شد. فروغ بعد از آن دفترهای «دیوار» و سپس «عصیان» را هم منتشر کرد، اما خود بعدها از انتشار این شعرها ابراز نارضایتی کرد، شاید دلیل این نارضایتی موفقیت خیره‌کننده بانوی شاعر در «تولدی دیگر» بود؛ آخرین دفتری که در زمان زندگی کوتاه شاعر منتشر شد و شهرت عمومی او را، که با انتشار سه دفتر نخست به دست آورده بود، به شهرت خاص و کسب اعتبار و مقبولیت بین اهل ادبیات تبدیل کرد.

فروغ که بعد از کلاس نهم راهی هنرستان شده بود و تحصیلات آکادمیک نداشت، پس از طلاق به اروپا سفر کرد و در آن‌جا با فرهنگ و هنر اروپا آشنا شد. بعد از بازگشت به ایران نیز آشنایی با ابراهیم گلستان و فعالیت سینمایی در استودیو گلستان، تجربه اولین کارگردانی او در سینما را به دنبال داشت؛ کارگردانی فیلم «خانه سیاه است» که برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شد. موفقیت فروغ در ساخت این فیلم تقریبا با انتشار کتاب «تولدی دیگر» هم‌زمان بود، اما مرگ برای او فرصتی باقی نگذاشت تا آخرین دفتر شعرش را منتشر کند؛ آخرین شعرهای شاعر در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» منتشر شد، اما پیش از آن مرگ او فرارسیده بود.

فروغ فرخزاد پیش از انتشار آخرین دفتر شعرش در روز ۲۴ بهمن‌ماه ۱۳۴۵ بر اثر سانحه رانندگی از دنیا رفت و پیکرش در گورستان ظهیرالدوله تهران به «خاک دامن‌گیر خاک» سپرده شد.

دکلمه زیبا
تعداد بازديد : 41

یه دکلمه زیبا از طراح قالب ای لاو

اماده کردم که امیدوارم خوشتون بیاد چون این دکلمه

 واقعا زیبابود

گفتم بذارم تا شما عزیزان هم گوش کنید 



رمز فایل فشرده:www.ilove.r98.ir

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : پنجشنبه 17 بهمن 1392 ساعت: 23:14

احساس آشنا
تعداد بازديد : 39

چیزی دارد تمام می شود،

چیزی دارد آغاز می شود،

ترک عادت های کهنه

و خو گرفتن به عادت های نو

این احساس چنان آشناست،

که گویی هزاران بار زندگی اش کرده ام…

می دانم و نمی دانم!

حسین پناهی

ادامه مطلب
نويسنده :
تاريخ انتشار : جمعه 04 بهمن 1392 ساعت: 12:45

دکلمه صدای پای آب خسرو شکیبایی ۳
تعداد بازديد : 52

باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود
باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت
فکر ،بازی می کرد
زندگی چیزی بود
مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود
طفل ، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر

دکلمه ” آفتاب ” احمد شاملو
تعداد بازديد : 47

با چشم ها ز حیرت این صبح نابجای

خشکیده بر دریچه خورشید چهار طاق

بر تارک سپیده این روز پا به زای

دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب

فریاد بر کشیدم

اینک چراغ معجزه مردم تشخیص نیم شب را از فجر

در چشم های کور دلیتان سویی بجای اگر مانده است آنقدر

تا از کیستان نرفته تماشا کنید خوب در آسمان شب پرواز آفتاب را

با گوش های نا شنواییتان این ترفه بشنوید در نیم پرده شب آواز آفتاب را

دیدیم گفتند خلق نیمی پرواز روشنش را اری

نیمی به شادی از دل فریاد بر کشیدند با گوش جان شنیدیم آواز روشنش را

باری من با دهانی حیرت گفتم

ای یاوه یاوه یاوه! خلایق مستید و منگ

یا به تظاهر تزویر میکنید؟

از شب هنوز مانده دو دونگی

ور تائبید و پاک و مسلمان نماز را از چاوشان نیامده بانگی

هر گاو گند چاله دهانی آتشفشان روشن خشمی شد

این گول بین که روشنی آفتاب را از ما دریغ می طلبد

طوفان خنده ها

خورشید را گذاشته میخواهد با اتکا به ساعت شماته دار خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند که شب هنوز از نیمه نیز برنگذشته است

طوفان خنده ها

من درد در رگانم حسرت در استخوانم و چیزی نظیر آتش در جانم پیچید

سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد تا قطره ای به تفتگی

خورشید جوشید از دو چشمم

از تلخی تمامی دریاها بر اشک ناتوانی خود ساغری زدم

آنان به آفتاب شیفته بودند زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود

احساس واقعیتشان بود

با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود

با تابناکیش مفهوم بی فریب صداقت بود

ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در دردها و شادی هاشان

حتی با نان خشکشان و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند

افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود و آنان به عدل شیفته بودند و اکنون

با آفتاب گونه ای آنان را این گونه دل فریفته بودند

ای کاش میتوانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند

ای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که

خورشیدشان کجاست و باورم کنند

ای کاش میتوانستم…

یادگار (به مناسبت سالگرد درگذشت حسین پناهی)
تعداد بازديد : 35

آفتاب آمد دو چشمم باز شد

باز تکرار همان تکراره ها

چند و چون و کی کجا آغاز شد

پرسش صدباره ی صدباره ها

دیدگانم پر ولی دستم تهی

من نمی دانم کجایم کیستم

آتش حیرت به جانم ریختی

من خلیل آزمونت نیستم

مرگ شرط اولین شمع بود

از برم افسانه ی پروانه را

بر ملا شد راه می خانه دریغ

از چه می بندی در می خانه را

تا بسازم شیشه ی چشمان خود را آینه

خون دل را جیوه کردم سالها

حالیا از دشت رنگ گل درا

زلف خود را شانه زن در چشم ما

ما امین راز هایت بوده ایم

پای کوب ساز هایت بوده ایم

محو در جاه و جلالت دست در دست رطیل

جان خرید ناز ناز نازهایت بوده ایم

هیچ کس قادر به دیدارت نبود

گرچه ذات هر وجودی بوده ای

خوشه زاران یادبود زلف تو

قبله گاه هر سجودی بوده ای

ای یگانه این قلم تب دار تو

تا سحر می خواند و بیدار تو

گوشه ی چشمی ، نگاهی ، وعده ای

تشنه ی یک لخظه ی دیدار تو

شاه بیت شعر مرموز حیات

قصه ی صد داستان بی بدیل عشق بود

چشم انسان ، گیس بید و ناز گل

یک دلیل از صد دلیل عشق بود

هیچ کس در این جهان نامی نداشت

عاشقان بهر نشان نامیدشان

عشق این افسون جاوید ، این شگفت

کرد تا عمر کلام جاویدشان

بار ها از خویش می پرسم که مقصودت چه بود

درک مرگ از مرگ کاری ساده نیست

رنج ما و آن امانت قتل و هابیل و بهشت

چاره ای کن ای معما چاره ای در چاره نیست

روز ها رفتند و رفتیم و گذشت

آه آری زندگی افسانه بود

خاطری از خاطراتی مانده جا

تار مویی در کنار شانه بود

یادگارم چند حرفی روی سنگ

باد و باران و زمان و هاله ای

سبزه میروید به روی خاک من

میچرد بابونه را بزغاله ای